۵.۰۶.۱۳۸۶

گل میخک


گل میخک
گل میخک به عشقت آب دادم
سپس گیسوی سُنبل تاب دادم
به چشم نرگس هُشیار گشته
سبویی از شراب ناب دادم
بدان آلاله حیران در دشت
زاشک چشم مجنون آب دادم
شقایق تا که جُنبانید سر را
دل خونی بدان بی تاب دادم
مُعطّر تاشود شببوی زیبا
به گُلدانش شبی مهتاب دادم
بساط رنگ رنگ اطلسی را
به صحن سبزه جای خواب دادم
فضای خانه را با شوق دیدار
صفا با ذوق و با آداب دادم
به «سینا» هم که دلتنگ وغمین بود
زُلال اشک بی پایاب دادم
رحیم سینایی 9/3/1375

۴.۳۱.۱۳۸۶

تاک همسایه


تاک همسایه
تاک همسایهء ما
رفته در سن بلوغ
جامه ای سبز به تن
گشواری ز زُمرّد بر گوش
خفته بر دیوارم
گه تکان می دهدش دست نسیم
می زند جامه سبزش به کنار
ونشان می دهد آن شاخهء پر خوشه ء ناب
هوس خوردن انگور پر آب
می دواند به رگم خون نشاطی تبدار
می دوم از ته خانه به کنار دیوار
می کنم دست بلند
می کشم شاخه به پیش
می زنم جامه ء سبزینه کنار
خوشه ای در کف دست
آه , این سهم من است
دانهء سبزو لطیف
زیر دندان چه حریص
می فشارم آن را
کام من شیرین شد
کام تو شیرین باد
آی همسایهء ما
رحیم سینایی مرداد 1374

۴.۳۰.۱۳۸۶

بيا مانند آب آينه باشيم


بيا مانند آب آينه باشيم
بيا مانند آب آينه باشيم
زُلال وپاك دور از كينه باشيم
بيا در كوره راه ساكت كوه
به آوازي زُدائيم از دل اندوه
بيا معيار عشقي ساده گرديم
بدور از کِبرها افتاده گرديم
بيا وزن رفاقت را بسنجيم
بيا از حرف يكديگر نرنجيم
شبي در باغ شبوها بروئيم
به تاريكي حديث عطر گوئيم
سحر در پيشگاه نرگس مست
بگوئيم آنچه در دلهاي مان هست
گل صورت به شبنم ها بشوئيم
سپس ياس حقيقت را ببوئيم
وضو سازیم پس با شبنم پاک
بنوشیم جرعه ای از خون آن تاک
به جمع سوسنان خاموش باشيم
دهان بسته سراپا گوش باشيم
بیا در استقامت کوه باشیم
بیا عرفان یک اندوه باشیم
بيا پاكي ز شبنم وام گيريم
تواضع را ز بيد الهام گيريم
بيا ديگر بدي در كس نبينيم
گلي از باغ خوبي ها بچينيم
بيا پاييز انارستان ببينيم
ترك خورده اناري را بچينيم
بچينيم آنكه دل كرده عياني
ندارد در دلش چيزي نهاني
بيا اي باور انديشه سوزم
سحرکن شب , كه من محتاج روزم
رحیم سینایی خرداد 1375

۴.۲۶.۱۳۸۶

بايدو نيست


بايدو نيست
شبم را ماهتابي بايدو نيست
فروغي از شهابي بايدونيست
در اين تاريك دشت بيكرانه
عصاي راه يابي بايدو نيست
لبان تشنه مقهور كويرم
صداي پاي آبي بايدو نيست
دلم افسرده شد از ساز ناجور
نكو صوت ربابي بايدو نيست
از اين ميخانه دنيا نصيبي
بجام من شرابي بايدو نيست
به كوي جاهلانم ره نمودند
سفر زآنجا شتابي بايدو نيست
كتاب عمر خود را مي زنم برگ
در آن شور شبابي بايدو نيست
گل بي خار باغم را خزان برد
خزانش را عذابي بايدو نيست
زسوگ مهربانان در فغانم
به چهره نقش آبي بايدو نيست
ترا «سينا » خموشي مصلحت شد
كلامت را حجابي بايدو نيست
رحیم سینایی 11/7/1374

۴.۲۴.۱۳۸۶

وصيت


وصيت
كودك من
حجم برگ تازه اي بودم
در شباب روزهاي عمر
در گذار از روزهاي سخت
هرم يك اندوه
از كفم بربود
آن طراوت را
سايه سار پر سخاوت را
سينة‌ دور از عداوت را
وكنون در اين خزان جانا
چهرةء پژمرده اي دارم
يادمان غربت ومحنت
باد يغماگر
بگسلد با شاخه ام الفت
زير پايي خاك گردم ، خاك
پاسدارو كن مرا حرمت
كودك من
مشت مشت خاك در پايت
چشم چشم آن نياكان است
قطره قطرةء خون پاكان است
توعزيزش دار باعزت
اي دلاور پور با همت
عاشق ايران با شوكت
رحيم سينائي تابستان 1375

۴.۲۲.۱۳۸۶

زخم كهن


زخم كهن
اي دل از باده سخن ساز مكن
اين كهن زخم مرا باز مكن
جور صياد مرا بال شكست
آه از اين درد تو آواز مكن
اي كه پر بسته اسير قفسي
فكر يك لحظهء پرواز مكن
اي اجل فصل شباب نامده رفت
بهر اين پير دگر ناز مكن
خانهء سر دلم سينهء توست
هيچكس محرم اين راز مكن
در دياري كه دو رويي هنر است
گوش بر گفتهء غماز مكن
خواست «سينا» كه كند چارهء كار
تكيه گو جز به سبب ساز مكن
رحیم سینایی 5/6/1381

خدا


خدا
من خدا را ديشب
در ميان گل شب بو ديدم
عطر مي افشانيد
پس از آن
دررخ نوراني ماه
كه از آن بالا دست
نور مي تابانيد
وسپس در نفس باد صبا
كه به من
زندگي مي بخشيد
من خدا را همه جا مي ديدم
درسكوت سوسن
درنگاه نگران نرگس
در تن شبنم پاك
برلب تشنة خاك
او يكي بود
ولي من او را
بين آيينه تماشا كردم
بينهايت ديدم
چشمهايم چه نگاهي دارند
من زچشمان خودم ممنونم
رحيم سينائي خرداد 1381