۸.۲۸.۱۳۸۶

كاش


كاش
كاش درآغوش هم بروسعت سبز چمن بوديم
در پناه سايه سار بيد مجنوني
غرق درسيّالي افكار شيريني
خيره مي گشتيم براين جاري بي انتهاي رود
كاش سُرعت بود
تاعبورلحظه ها را كُندتر احساس مي كرديم
باشتاب نور
كاش مي شد پيش مي رفتيم ،
روبه سوي اخترخوشبختي خود
تا اُُفق ، تا دور
نازنينا كاشكي يك روز دانستي
باخيالت در فضاي ديگري هستم ،
كي توانم شرح داد آن را
واژه ها ظرف قليل سنجش احساس من هستند .
از سر ناچار
بحر را با كوزه مي سنجم .
رحيم سينايي 22/12/1381

۸.۲۵.۱۳۸۶

قصة دل


قصة دل
امشب گره ز عقدهء دل باز مي كنم
در نور شمع قصهءدل ساز مي كنم
لب بر لبان خامُش دلدار مي نهم
آن غنچه را برسم صبا باز مي كنم
پروانه سان به گرد رخش بال مي زنم
جان را فدا وعشق خود ابراز مي كنم
اشكم چو مي دود به گل روي او زشوق
با بوسه خشك ، روي گل ناز مي كنم
شوريدگي نصيب طمع خامها نشد
شوريده حال ، نام تو آواز مي كنم
«سينا» اگرچه خاك سياهش نشيمن است
از خود رها وسوي تو پرواز مي كنم
رحیم سینایی 30 /5/1379

سنگ صبور


سنگ صبور
« سلامم را تو پاسخگوی
در بگشا »
نه با سردی
که با گرمی
من استم ، من
رفیق سال های کودکی هایت
رفیق سال های بی غم بدرود
رفیق سال هایی که غمی دل را نمی فرسود
ولی اکنون
اگر بینی که رنجور و پریشانم
اگر بینی که نالانم
ز شهری خسته می آیم
نه بر مرکب
که پای بسته می آیم
ترا سنگ صبور خویش می خواهم
تکلّف کم نما - جانا
ترا درویش می خواهم
نه لب خندان ودل بی درد
ترا مثل خودم دل ریش می خواهم
ترا سنگ صبور خویش می خواهم

رحیم سینایی 25/8/1374