۳.۱۰.۱۳۸۷

مصلحت سوزي

پاي را آهسته برداريد
گامها كوتاه
پُشت هر ديوار
يكنفر در انتظار نكته اي ،حرفيست
لب فرو بنديد
گر كه قصد گفتگو با همدلي يا دوستي داريد
بهترين جا پستوي خانه است
در خيابان بايد از
وضع هوا يا بُرد وباخت آبي وقرمز سخن گوييد
جاي خنده خلوت خويش است
درمجامع ،گريه كردن ،تيره پوشيدن
تسبيح صددانه را بردست پيچيدن
بهترين كار است
در ديار مصلحت جويان
مصلحت اين است
گركه مي خواهيد
آب از جام دگر نوشيد
چشم برديگر افق دوزيد

شعله اي در ذهن تاريكي بر افروزيد
در نخستين گام مي بايد
مصلحت سوزيد .
رحیم 25/11/1382

۲.۳۱.۱۳۸۷

عقل واحساس


عقل واحساس
قرنهاست
ما به تاریکی شهر
ما به تاریکی دشت
ما به تاریکی این جنگل انسا نیمان خو کردیم
چون که ما زاده شدیم
در دل تاریکی
همه با عقل گذشتند از این تاریکی
ما به احساس نشستیم ونشستیم وهنوز
انتظاریم که خورشید وشی می آید
همه گویند کسی می آید
کی ؟ نمی دانم
انتظاری به بلندای زمان

رحیم سینایی 1/5/1372

۲.۳۰.۱۳۸۷

ماه زيبا

ديدگانت قشنگ و دريايي
گفته هايت هميشه رويايي
اشك شب مي چكد به كوكب صبح
گريه اي دركمال زيبايي
زلف شب پُر ستاره گرديده
گوهر زُهره اش تماشايي
در دل هر دقيقه شعر تري
بر لب آرم ز سوز تنهايي
غُنچهء واژه ام چو مي شِكُفَد
روي گُلبرگ آن تو پيدايي
چيني اين سُكوت پُر غوغا
بِشكند گاه سوت شب پايي
ميزند شانه موي شب را باد
مي دَوَد در دلم تمنّايي
چشم «سينا» به راه مانده هنوز
دل پُراز عشق وشورو شيدايي
در ميان ستاره هاي شبم
ماه زيبا چرا نمي آيي
رحیم سینایی 27/4/1374

۲.۲۵.۱۳۸۷

ما تم سرا



ما تم سرا
اي بادهاي حادثه برما چه مي وزيد
ديگر بَس است
در شرق غم ، شرق اندوه
ده ها سَده است ، رنگ خوشي را نديده ايم
ما را چه مي شود ؟
حيران شديم وچشم دگر وا نمي كنيم
كاري براي شادي دلها نمي كنيم
بر سر زنيم و سينه و چشمان اشكبار
فكري براي حلّ مُعمّا نمي كنيم
مارا چه مي شود ؟
غم جاي جاي خانة دل را گرفته است
در شعر وداستان
در حرف وچيستان
در عُمق روح مردم اين سر زمين پير
افيون غم، بيداد مي كند
اي ذهن هاي مُنوّر
اي سينه هاي پاك
اي دستهاي پُر زطراوت ، حمايتي
اي بادهاي جانب مغرب ، عنايتي
پاييزمان بَس است
اين باغ پير
شوق بهارانش آرزوست
بزم شراب وقَهقَه مستانش آرزوست
« شير خدا و رستم دستانش آرزوست »
رحیم سینایی پاییز 1379 فراشبند