۴.۰۹.۱۳۸۷

مأیوس

آمدو خسته ، به کنارم نشست
در نگهش حالتی از یأس بود
تا سخن آغاز کرد
بُغض گلویش گرفت
اشک دویدش به چشم
مدتی این سان گذشت
تا کمی آرام شد
درد دل آغاز کرد
گفت: زچون وچرا
گفت : زدرد مگو
قصهء تلخ حیات
هیچ ندارد ثبات
گفت : غریبم غریب
در وطن خود دریغ
گفت :که این روزها
تلختر ایام عمر
باغ أمیدم خزان
تاب وتحمّل نماند
قصد کنون کرده ام
جان زقفس وارهم
گفتمش: ای مهربان
سرو به آزادگی
کوه به پایندگی
دورکن از خویش یاس
آهن درکوره باش
بحر صفت در تلاش
فصل خزان رفتنیست
رسم بدان مردنیست
باز بهاران رسد
نوبت یاران رسد
پُر شود این جام ها
پُر زشراب عقیق
گم شود این رسم بد
در دل عهد عتیق
دست به کاری بزن
زخمه به تاری بزن
خیزو بزن جام را
بادهء گُلفام را
رحیم سینایی 16/3/1387

۴.۰۷.۱۳۸۷

بُت پَرست

كورهء احساس ما
داغ تر از هرچه هست
عاشق هر كس شديم
جاي خُدامان نشست
دور شدن از خرد
چشم بصیرت بِبَست
ذِكر الهي به لب
وقت عمل بُت پَرست
رحیم سینایی 16/3/1382

۴.۰۵.۱۳۸۷

او


گنجی از صدف دارد ، پشت لعل خاموشش
می دهد مرا مستی ، آن لبان می نوشش
می زند به دل چنگم ، آن سیاه یلدایی
تا که می کند افشان ، روی بازوُ دوشش
گوشواره ای زرّین ، زیر گیسوان دارد
آفتاب زر تابد ، بر سپیدهء گوشش
جامهء حریری ناب ، رنگ یاسِ تن دارد
عطر یاسمن خیزد ، از بهار آغوشش
می رود به آرامی ، دست دل به دامانش
ای خدا مباد هرگز ، یاد من فراموشش
آرزوبه دل دارم ، گر بگیرَمَش در بر
بوسه دم به دم گیرم ، از لب و بناگوشش
تا که دیده «سینایی» ، آن کمال زیبایی
لب گزیده از حیرت ، گشته مست ومدهوشش
رحیم سینایی آبان 1374

۴.۰۱.۱۳۸۷

عاشقانه

چه خوش است شب نگاهی ، به نگاه یار کردن
چه خوش جان بر لب ، به لبش نثار کردن
سر پنجه جای شانه ، به کمند تار بُردن
به سیاه شام یلدا ، مَهَش استتار کردن
به رُخش بهار دیدن ، لب او دمی مکیدن
زشراب چشم مستش ، دل وجان خُمار کردن
به ترانهء کلامش ، به دیار خواب رفتن
به نوازش سر انگشت ، دلش شکار کردن
سر خود به موج مویش ، سحری فرو نمودن
به دیار بی قراران ، طلب قرار کردن
گل خندهء دهانش ، به حریم دل نشاندن
به ره صبای زلفش ، تن خود غُبار کردن
چه خوش همچو «سینا» ، که سرود عاشقی را
به سرای وکوی و بَرزن ، همه جا هوار کردن
رحیم سینایی 1374

۳.۲۷.۱۳۸۷

مورچگان

به چه کس روی کنم؟
راز دل با که میان بگذارم ؟
در این کومهء ماتم زده را
بر چه کس بُگشایم ؟
شهر در خاموشی ست
غرق در بیهوشی ست
نه سلامی با مهر
نه کلامی با عشق
نه رفیقی یکرنگ
همه دلها از سنگ
همه چون مورچگان
صبح تا شب به تلاش
فکر نان ،فکر معاش
زندگی یک بُعدی ست
عشق را می سنجند
دوستی ها وعبادت را نیز
همه با نرخ دُلار
کار را می سنجند
لیک این یک به ریال
ساقیا باده بیار
مست وبی هوشم کن
های خاموشم کن
تا به شهر کوران
دست بردیده گذارم آرام
نه چو منصور به دار پیغام
رحیم سینایی 18/11/1373

۳.۲۵.۱۳۸۷

ناله


نالم همی و، ناله توانم بریده است
از وحشت زمانه، زبانم بریده است
در روزگار شور ، مجال شعور نیست
مجنون پیر، فکر جوانم بریده است
با قصه های کهنه مرا خواب کرده اند
خوابی چو مرگ ،رشته ء جانم بریده است
گفتم زَنم به لشکر بیهودگی ، دریغ
بازو ضعیف و، زِه زکمانم بریده است
لب تشنه پا به ساحل رودم ، ولی چه سود
شمر لعین ، به دشنه امانم بریده است
این باغبان بی خردم بین ، زِروی جهل
صد شاخ بارور ، به خزانم بریده است
گفتار نغز ودلکش «سینا» ، رسا نشد
کوکوی جُغد ، نطق وبیانم بریده است
رحیم سینایی آبان 1373

باد نَمّام

باد نَمّام سخن چینی کرد
خبر حادثه ای بُرد به شهر
شهروندان نگران
با نگاهی همه بُهت
باغ را غرق تماشا گشتند
شاخهء سبزولطیف احساس
خبری شوم شنید
رفت درکام خزان
چونکه می دید دریغ
قامت راسخ باغ
سروافراشته قد
زیر هر ضرب تبر
کم کَمَک خم می گشت
عاقبت قامت سبز
ناله ای کرد غریب
وسپس
خاک را سجده نمود
تبر از ضربه فتاد
وتبرزن خوشحال
نفسی تازه نمود
و سِتُرد
عرق خستگی از پیشانی
وکنون باغ مان سبز ولی بی سرو است
عزّتش خفته بخاک
در بهاری دیگر
برلب جوی کنار تنهء بی سر سرو
صد بنفشه به عزا بنشستند .
رحیم سینایی 6/4/1374

۳.۲۰.۱۳۸۷

خُمار چشم


تو چه داده ای به چشمت ، که چنین خُمار باشد
سر خُم ّ می بپوشان، که مرا قرار باشد
به نگاه چشم مستت، دل من زکف ربودی
به بَرَم چرا بماند ، چوتو اش نگار باشد
چوزبان خود گشایم ، همه ذکر تو نمایم
چه کنم که در ضمیرم ، همه فکر یار باشد
به دو زلف مُشکبویت ، که شُدم اسیر کویت
همه روز من چوشام و، شب من چه تار باشد
اگرم تَفَقُد آری ، ودمی به خود گذاری
همه شرح درد گویم ، چوتو غمگسار باشد
نه توان آنکه یادت ، ز خیال خود بِِرانم
تو به شهر جان امیری ، نه من اختیار باشد
به شراب تلخ «سینا» ،غم خود زدل مَراند
که اسیر درد بهتر، که گناهکار باشد
رحیم سینایی 1372

۳.۱۹.۱۳۸۷

باغچه ام

دیر گاهی ست که این باغچه ء خانه ء ما
چشم در راه بهاران مانده است
در رُخ باغچه ام
نه نشانی زِدرخت
نه نشانی زگل سُوری وسُوسن برجاست
تن او سوخته است
در خزانی دلگیر
در زمستانی سرد
ازهجوم غم ودرد
ای دریغا زدل باغچه ام
خاروخَس می روید
بُلبُل از باغچه ام کوچیده است
زاغ در باغچه جا خوش کرده است
ناتوانم که در او بنشانم
سیمتن یاسَمَنی
بید بُن مجنونی
وتناور سَروی
وبیارم قفس و
بُلبُلی آزاد کنم
ودل باغچه و بلبل خود شاد کنم
من واین باغچه ام
تا به امروز وهنوز
چشم در راه بهاران ماندیم
غزل یوسف گُم گشتهء حافظ خواندیم
رحیم سینایی 17/3/1387

۳.۱۸.۱۳۸۷

دیدار


مابه دیدار تو از بهر نیاز آمده ایم
پیش محراب نگاهت به نماز آمده ایم
پای پُر آبله و خسته ولی از سر شوق
به زیارت زِ رَه دورو دراز آمده ایم
هر کسی با هوسی رو به سویت آوردست
ما تُهی دست به صد سوزو گداز آمده ایم
با دلی پُر زتمنّا ولبی پُر زثنا
پیش درگاه شه بنده نواز آمده ایم
خلوت از غیر بپرداز که ما خسته دلان
در حریم حَرَمَت مَحرم راز آمده ایم
عُقده از دل بگشا غنچهء لب بسته که ما
چون نسیم سحری روح نواز آمده ایم
خوش بخوانید هزاران که در این موسم گل
به چمن با صَنم وباده وساز آمده ایم
دل «سینا» شده زین خوش که رقیبان گفتند:
از سر مهر به درگاه تو باز آمده ایم
رحیم سینایی 18/11/1371

۳.۱۵.۱۳۸۷

کویر لحظه ها

بوسه ام را بوسه گاه دیگر است
جای هر بوسه نه روی دلبر است
خارخشکم در کویر لحظه ها
از نم شبنم گلوگاهم تر است
می زند سیلی به رویم باد گرم
در عذابم ماسه با او یاور است
بخت بد ما را زباغش دور کرد
ای خوش آن خاری که گل در منظر است
سر نوشتم مرگ در کام شُتر
مرگ زجر آلود از بد بدتر است
یک نفس « سینا » هوایی تازه نیست
در کویر غم قفس ها بی در است
رحیم سینایی 5/10/1375

۳.۱۲.۱۳۸۷

عقيق


خون شد دلم زدست زمانه ، رفيق كو؟
دارم هزار دوست ، رفيق شفيق كو؟
مارا به جرم عشق تو تكفير مي كنند
ياوه زياد و نكته وحرفي دقيق كو؟
ديگر نشان زمهر به قلبي نمانده است
داري اگر نشان تو زِقلبي رقيق ، كو؟
گفتي كنم به بحر حادثه هر دَم حِمايتت
گشتم به بحر حادثه اينك غريق ، كو؟
اي قوم روشني زجمالش چو يافتيد
در سوگ او سرشك برنگ عقيق ،كو؟
«سينا»دلش پُر است ، از اين ناله ميكند
اي دل صفاي صُحبت اهل طريق ، کو؟

رحیم سینایی شنبه 26/7/1382