۵.۰۷.۱۳۸۷

کِلکِ بهاری

در کوچه باغ شعر خوش آوا قناریم
نقش بنفشه زاده زکِلکِ بهاریم
حرف دلت بگو که بدل می نویسمش
خوشحال می شوی تو از این راز داریم
من همچو لاله خون دلم می برم فرو
شاخص به دهر درصفت داغداریم
مستانه بلبلی پَری از گُل به گُلبنی
مانند کوه شُهره من از استواریم
هرگز چو بید لرزه نیابم زباد تند
سَروَم نماد روشنی از پایداریم
سارای شعر آمدو دارا شدم کنون
گشتم قرین دولت ازاین بُردباریم
« سینا» زِ لطف شعر تو دل شاد می شود
ریزد طراوت از قلم آبشاریم
رحیم سینایی 6/5/1387

۵.۰۶.۱۳۸۷

ای خوش آن لحظه


ای خوش آن لحظه که مستم می کنی
مست صهبای الستم می کنی
سوزمی بخشی تو بر آوای من
سوز جانسوزی که دارد نای من
نام تو آید پیا پی بر لبم
روشن از روی تو گرد هر شبم
من به تو دل دادم وتو دلبری
رو به هر سویم که خواهی می بری
شد رضایم در رضای تو پدید
میوه امیدم از باغ تو چید
تو تناورسرو باغم بوده ای
در شب تیره چراغم بوده ای
ماهتابی تو دراین تیره سپهر
نور می بخشی بمن مانند مهر
با نگاهت می روم از حال خود
می ندانم هیچ از احوال خود
با خیالت خوش به پرواز آمدم
سرخوش از آن نغمهء ساز آمدم
فارغم از هر کمیّ و کاستی
چون چنینم بی تعلّق خواستی
حال من مجنون که جز لیلا ندید
هر چه جز لیلا به چشمش ناپدید
آنچه می بینم جمال روی توست
هر چه زیبا پرتوی از سوی توست
ای خوش آن آنی که دمسازم کُنی
مَحرم اَسرار و ، هَمرازم کُنی
لب گشایم من ، وَ تو گویی سُخن
آنچه می گویم تو می گویی ، نه من
من نه من هستم، نه تو تو، ماشدیم
روح در یک قالب و ، یکجا شدیم
رحیم سینایی 15/4/1387

۵.۰۳.۱۳۸۷

شهر آرزو

اگر شبی زِ راه مهر
تو از دیار آرزو
بیامدی سرای من
مرا دَمی بخود ببر
به سر زمین آرزو
به روزهای کودکی
به روزهای بی غمی
به آن زمان که در دلم
فروغ مهر بودو نور
وانفجار خواهشم
به یک ریال پول خُرد
به یک انار از حیاط خانه مان
به قاچ هندوانه ای
که توی آب حوض بود
می شکست
اگر چه گاه مادرم
به جُرم شیطنت
به چوب بادبیزنی
مرا به خَشم می نواخت
سرم به سینه می گذاشت
تمام درد ضربه را
به یک نگاه مادرانه ای
به بوسه ای ، نوازشی
ز ذهن وجان کودکانه ام
چه ساده می زُدود
در آن دیار آرزو
غُبار خشم
چه زود با فروغ مهر می پرید
مرا به شهر آرزو ببر
که خشم ها لحظه ای
نیازها ساده اند
ومهر جاودانه است
ویاد مادرم در آن
مرا بهین بهانه است
رحیم جمعه 25/8/1386

۴.۲۹.۱۳۸۷

با رسولان سخن


به ادب شعر ترم شور دهد
جوهر خامهء من نور دهد
به تقیه نکنم زندانی
فکرهایم که بود نورانی
تابه کی فکروسپس خاموشی
تابه کی خواب خوش خرگوشی
بحر بی موج ندارد جوشی
موج شو تا به زمین بخروشی
نه خروشی که زپی ویرانیست
قصد من عزت هر ایرانیست
بُرش شاخه از این کهنه درخت
چون که خشکیده نمی باشد سخت
شاخهء تازه تری می آرد
بارو بَر خوش ثمری می آرد
تا به کی هر طرفی گردیدن
غنچهء بسته زگلها چیدن
در ره عشق قدم باید زد
بهر اندیشه قلم باید زد
حیطهء بحث کمی باز کنید
سخنی تازه تر آغاز کنید
بحث تاریک نمی باید کرد
واژه را شیک نمی باید کرد
گفته را ساده نماییم آغاز
بال باید زد وآنگه پرواز
در کویری که تو سرگردانی
راه یک سویه به از حیرانی
خوشه چینیم سلیمان بادی
خرمنی هست نما امدادی
ترسم دارم ز رسولان سخن
قُم وَ اَنذر شنو بسته دهن
ای رسولان سخن آغاز کنید
دید این قوم کمی باز کنید
بدترین درد جهالت باشد
نگذاریم که عادت باشد
رحیم سینایی 1375

۴.۱۸.۱۳۸۷

میلاد سوگواران

خُشکیده گشته طبعم ، ابرم تُهی زباران
بادم برد به هر سو , تا بحر بی قراران
مارا به زَهر کُشتند ، بر سُفرهء رفاقت
درخون نشسته سینه ، ازجور نابکاران
تا غنچه گُل نگردد ، آنرا زشاخه چیدند
فریاد شیونی خاست ، ازسینه هزاران
طرح نُوی فکندند ، تاسبزه ها بمیرند
جُز خارها نروید ، بهر شُتُر سواران
دیدی که گله راندند ، در بوستان گُلها
پامال گشته سوری، نالان سپید اران
باضربهء تبرها، برسرو حمله بُردند
رحمی نکرده حتّی، برقامت چناران
مرغان درقفس را ، ازناله منع کردند
درکیش تازه آمد ، صیّاد روزگاران
از سوسنان خاموش ، رسم زبان بریدند
ممنوع شُد تَرَنّم ، در کام جویباران
باران به گریه افتاد، از این همه شقاوت
اشکش چکید برخاک ، رویید لاله زاران
کانون سینه گردید، صحرای ماتم وآه
سرزد بنفشه ازخاک ، میلاد سوگواران
« سینا» سخن چه گویی ، خاموش شوچوسوسن
تابرتوهم نگیرند ، خشم گناهکاران
رحیم سینایی 1375

۴.۱۶.۱۳۸۷

زرتُشت

با جاده ها ، زِفاصله می گویم
با لحظه ها ، زِحادثه
با چشم ها ، زِ راز دل بَر مَلا شده
چون می رسم به تو
خاموش می شوم
دل می دهم به جاری لطفی
کَز چشمهای آبی تو می رسد مرا
زیرا که تو
نان وشراب را *
سی فصل ناشنوده ء آخر کتاب را **
با چهار واژه چه نیکو سُروده ای
شاعر تو بوده ای.
رحیم سینایی 1375

* نقل است که عیسی مسیح فرمود شراب بخور که خون من است ونان بخور که گوشت من است وکشیش چون کودک را غسل تعمید دهد تکه نانی در شراب زند وبه دهان او گذارد .در اینجا مقصود آیین مسیح** قران در اینجا مقصود آیین اسلام

۴.۱۴.۱۳۸۷

نشان عشق


شبی ما را شرابی تازه دادند

نه یک جرعه که بی اندازه دادند

مرا درمکتب عشقش نشاندند

کتاب عشق بی شیرازه* دادند

چو کوکبها به دامانم نشستند

نشان عشق را آوازه دادند

مرا از شهر خود آواره کردند

مکان در شهر بی دروازه دادند

دلم مجنون صحرایش نمودند

به«سینا» هم نشانی تازه دادند

رحیم سینایی 1374

*بخیه مخصوصی که صحاف بر دو طرف وته کتاب زند