۹.۱۰.۱۳۸۷

کی

کی تو رُخصت می دهی بینم ترا
چون رُطب از نخل دل چینم ترا
کی تو دلجویی نمایی پیشه ات
آتشی بر ما زده اندیشه ات
کی تو می‌سوزی مرا پروانه سان
تا که خاکستر کنم نزد تو جان
کی بما تو می‌نمایی روی را
ماه بنشسته به شام موی را
کی به ما تو می‌دهی آن دست را
تا بگیری بازوی این مست را
با فروغ دیده کی آبم کنی
سیمگون مانند مهتابم کنی
از لبانت کی مرا نوشی شراب
تا که آبادم کنی بعد از خراب
زَعطر آغوشت تو کی مستم کنی
تاکه نابود وسپس هستم کنی
کی مراخوانی بخود دریای من
موج سرکش آبی زیبای من
رحیم سینایی 2/6/1387

۹.۰۶.۱۳۸۷

زندگی


زندگی کردم من
با طراوت چون رود
با سخاوت چون ابر
شاد گشتم به نسیم
گاه افسرده دل از باد خزان
مثل گل روییدم
مثل یک غنچه شدم باز
از انفاس بهار
من طراوت را
زیبایی را
همه جا داد زدم
بلبلان می دانند
وسپس
همچنان شبنم پاک
چشم در چشمهء نور
پر کشیدم از خاک
تا که آگاه شوم
سر کشیدم همه جا
ودویدم همه سو
مثل یک تاک پر از شاخه شدم
با خضوع
خاک را بوسیدم
نقد کردم خود را
تا تناور گردم
بار آور گردم
زندگانی شدن است
رحیم سینایی 5/4/1387

۹.۰۳.۱۳۸۷

طبیب دردم

دیگر طبیب دردم دست شفا ندارد
درد فتاده برجان دیگر دوا ندارد
این پیر مام میهن از جُور روزگاران
در دامنش نشان از مهر و وفا ندارد
قلبم که روزگاری کانون دوستی بود
شد آشنای نفرَت رحمی به ما ندارد
باغ امید ما را رسم خزان چنان کُشت
در خاطرش نشان از باد صبا ندارد
با ‌ضربه‌ی تبرها سَروَم فتاده بر خاک
دیگر برآسمانها دست دُعا ندارد
ای بلبلان عاشق دانم چرا غمنید
کوتاه دولت گل وصلش بقا ندارد
این آسمان آبی دیگر بخیل گشته
بر این زمین تشنه باران روا ندارد
جلاد روزگاران ظلمش شده فراگیر
درپیش تیغ کینش ما وشما ندارد
«سینا» به روزگار آکنده از غم ودرد
چنگش شکسته دیگر نایش صدا ندارد
رحیم سینایی 29/3/1387

۹.۰۱.۱۳۸۷

سؤال


جرئتی کو ؟ که بپرسم
که گل یاس چه شد ؟
رخصتی کو؟ که بپرسم
دل حسّاس چه شد ؟
از که باید پرسید ؟
نغمهء ساز چه شد ؟
پر پرواز چه شد ؟
چه کسی فرمان داد ؟
که نسیم ، دگر از باغ گذر ننماید
تا مبادا
گره ازغنچهء دلهای فروبسته ما بگشاید
با غبانا تو چرا مسخ شدی ؟
باغ خشکیده به هنگام بهار
وتو شنگولی وشاد ! – عجبا !!
باغ تو سبزترین باغ در این راسته بود
وکنون
تن سروان تو افتاده به خاک
قامت کاج وچناران تو خم گشته چو تاک
جویباران تو خشکیده شدند
غنچه ها تا که دگر گل نشوند
از سر شاخه زِبُن چیده شدند
باغ تو رفته زدست
وتو شنگولی ومست
عجبا ! عجبا ! !
من سؤالم در ذهن
وزبانم خاموش
جرئتم نیست زبان باز کنم
وتوانم نه که پرواز کنم
رحیم سینایی 18/3/1387

۸.۲۳.۱۳۸۷

چوپان

در مرتع وسیع

در تَفّ آفتاب

بُز های مرد عشایر

بر بوته های خُشک علف

بوسه می‌زنند

با چهره‌ای که سوخته در آفتاب داغ

با صورتی چُروک ز آلام بی‌شمار

چوپان پیر زیر کُناری* لَمیده است

در عُمر خویش

یک دَم راحت ندیده است

هرگز گلی زباغ فراغت نچیده است

یک لحظه بی هراس

دامن صَحرا نخُفته است

در باغ سینه اش

گلهای حسرتند

که دائم شِکُفته است

با صد دریغ ودرد

عُمری تلاش را

کوهی نیاز را

یک سینه راز را

با چند جمله به کاغذ نوشته‌ام.

رحیم سینایی 1378

کُنار= نا م درخت سِدر در استان فارس

۸.۱۱.۱۳۸۷

دوبیتی ها (1)


گل من جا به بُستانی ندارد
گل حسرت گلستانی ندارد
دلم افسرده شد در غنچه زین رو
زِپی غوغای دستانی ندارد

*** 1375
دو جوی خون زچشمم شد روانه
زدست روزگارو این زمانه
نمی دانم خداوندا خدایا
چرا غم در دلم شد جاودانه

*** 4 135
دِلُم گر هی نناله چاره اش چیست
دوچشمُم گر نباره چاره اش چیست
من آن شمعم که آتش بر سر افتاد
نسوزه اشک نباره چاره اش چیست

*** 29/12/61
هوای دیدنت ما را به سر بی
دوچشمم تا سحر جانا به در بی
سحر اومد نشون از تو نیومد
زحسرت همدَمُم اشک بَصَر بی
*** بهار1360