۶.۰۸.۱۳۸۸

دختر بهار

مهربان دختر بهاري تو
چون گل سرخ يک اناري تو
در سپهرم چو ماهتابي تو
غزل ناب آفتابي تو
*
مثل آلاله اي پُر از شوري
آه وافسوس که زمن دوري
در تو معنای دیگری دیدم
تو شبیه شعار منصوری
*
دلم آیینه‌ای وشفّاف است
همچو سیمرغ لانه ام قاف است
دلم از سنگ نیست شیشه دلم
گفته هایم ز روی انصاف است
*
دل دریاییم زکینه تهیست
در زُلالی به چشمه می‌ماند
می‌زند سر به سینه ام آرام
واژه واژه زعشق می‌خواند
*
مهربان دختر بهار بیا
با هم از کوچه ها گذر بکنیم
گل وعطر وبنفشه هدیه دهیم
تا دل باغبان سفر بکنیم
*
گوش خود را به جوی بسپاریم
تا بخواند ترانه‌ای از آب
چشم خود را بر آسمان دوزیم
می‌تراود چو دختر مهتاب
*
ای گل سرخ،دلنشین،زیبا
ای که لطف بهار می‌مانی
کاش بر باغ زرد« سینا»هم
جامه ای سبز وتازه پوشانی
رحیم سینایی 29/1/1388

۵.۳۱.۱۳۸۸

رسم پاييز

دلم شكسته ونـامت دوباره مي‌خوانم
جَوانه دارم وپس تـا بهار مي‌مانم
شَميم لُطف ترا مي‌كنم طلب زصبا
بود كه برگ اُميدي زشاخه رويانم
درخت عُمر مرا باد نـامرادي كُشت
كُجاست شاخه‌ی سبزي كه سايه افشانم
هواي برگ وبَري نيست رسم پاييز است
ِبمان كه فصل بهارت به سبزه پوشانم
به مردمان زمانم اُميد نتوان داشت
اُميد كودك فرداست نيك مي‌دانم
شراب صافي ساقي نصيب «سينا» نيست
بجاي باده ز خون دلش بِنوشانم
رحیم سینایی بهار 1380

۵.۳۰.۱۳۸۸

شبنم احساس

می چکد شبنم احساس قشنگ از قلمم
دل من می‌گوید
می‌شود در دل تلخی عسل ناب چشید
می‌شود زیبا دید
می‌شود زیبا خواند
می‌شود زیبا گفت
شرط آن است که زیبایی را
بنشانیم پس پنجره‌ی دیده‌ی خویش
وبگوییم به زاغ
گرچه رنگ تو سیاه
لیک پَرهای قشنگی داری
وبگوییم به بلبل
که نوایت زیباست
وبگوییم به پروانه نماد ایثار
گرمی عشق زسوز پر توست
وبگوییم به نخل
راست قامت ، رُطبت شیرین است
وبگوییم به سرو
روح آزادگی و آزادی
عمرسبز تو دراز
صبحدم سوی گلستان برویم
شبنم ازچهره‌ی گل با لب خود پاک کنیم
نوش جان جرعه‌ای از خون دل تاک کنیم
در تماشای گل سوری باغ
دست افشان بشویم
در لب چشمه سپاریم تن خویش به آب
وبه مهتاب بگوییم بتاب
بَررُخ زُهره زدور
بوسه‌ی عشق زنیم
شب یلدای دراز
فال حافظ گیریم
گره از گیسوی شب باز کنیم
وببینیم سپیدی سحر
بگشایم درو پنجره را
وبه هر رهگذری
کز سر کوچه‌ی ما می‌گذرد
بفرستیم به لبخند درود
وبگوییم سلام
رحیم سینایی 3/11/1387

۵.۲۷.۱۳۸۸

گل سوری (ترانه)

اگه رفتی تو دِلم خسته می‌شه
در شادی روچشام بسته می‌شه
بلبلی دیگه به باغم نمیاد
دیگه گنجشکی سُراغم نمیاد
آتیش تب می‌گیره سینه‌ی تنگ
دیگه فرهادمیمونه ، تیشه وسنگ
دُر نابی تو به دریای دلم
لذّت آبی به صحرای دلم
تو قشنگی مثل زُهره تو سپهر
مثل یک واژه‌ی زیبا توی شعر
تو گل سوری ولطف چمنی
کی تو پیدا می‌کنی مثل منی؟
گل نازی و برام ناز می‌کنی
تو بایک خنده دلم باز می‌کنی
تو برای تشنه خود آب می‌مونی
راز زیبایی مهتاب می‌مونی
کاشکی پروانه‌ی شمعت می‌شدم
با « سینا» کشته‌ی جمعت می‌شدم
رحیم سینایی مهرماه 1387

۵.۲۳.۱۳۸۸

گل شاداب


بیا که ای گل شاداب با تو باشم من
چو شبنم شب مهتاب با تو باشم من
دعا کنم که سپیده طلوع ننماید
تمام عمر در این خواب با تو باشم من
هزار زخم به دل دارم از جفای کسان
کنون که دل شده بی تاب با تو باشم من
تو شمع روشن عشقی به جمع دل شدگان
درون حلقه‌ی احباب با تو باشم من
درون سینه‌ی «سینا» تو چشمه‌ی عشقی
حدیث لطف خوش آب با تو باشم من
رحیم سینایی 28/4/1386

۵.۱۵.۱۳۸۸

صبح ها

من به آواز چکاوک
رُخ خود می شویم
وسپس
می فشارم لب را
بر لب شبنم پاک
که نشسته ست به روی گل سرخ
تا طراوت را
زیبایی را
من از این جام قشنگ
نوش جانم سازم
پس از آن
ازکتاب حافظ
غزلی میخوانم
تا به نور عرفان
تیره‌گی را زدلم بزدایم
تا بیاموزم
مهر ورزی را
عاشقانه زی را
غزل دلکشی از شیخ اجل
زیر لب می خوانم
ودر این اثنی
نغمه‌ی تار جلیل شهناز
وصدای ملکوتی بنان
کرده پُر حجم فضای خانه
روشنک
می کند دکلمه شعری زیبا
وه چه آغاز قشنگی دارد
روزهای عمرم

رحیم سینایی 17/7/1387