۷.۲۸.۱۳۸۸

ستاره اقبال

امشب کنارمزرعه من هستم وخدا
بنهاده‌ام سر خود را به بالشی
چشمم برآسمان
تیره شبی ست
مهتاب غایب است
وخیل ستارگان
این پهن دشت تیره چراغان نموده‌اند
چشمم به گوشه گوشه این بام می‌دود
درفکر چیستم ؟
دنبال کیستم ؟
شاید ستاره‌ام
کو آن ستاره‌ی اقبال وبخت من
شاید افول کرده که این حال و روزم است
ناآشنا به درد من ورنج وسوزم است
آه ،ای ستاره‌ی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
رحیم سینایی 30/4/1388

۷.۲۵.۱۳۸۸

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی
تا درآغوش تو بودن را
روئیدن را
احساس کنم
کاش اینجا بودی
تا که سرگشته نسیم
عطر خوشبوی ترا
هدیه می‌برد
به هر برزن وکوی
کاش اینجا بودی
تا دراین غربت ودرد
تکیه می‌دادم بر شانه‌ی تو
پهن می‌کردم
این سفره‌ی دل
تا هویداشود اسرارنهان
وتو چشم اندازی
ونکو نقش هورایی تو
متجلّی شود از
چشمه جوشان دلم
تا که باور بکنی
قلب من
به تمنّای تو
آهنگ حیات
می‌نوازد شب وروز
رحیم سینایی 18/4/1384