۱۰.۰۵.۱۳۸۸

خدای زمینی

من که دارم سینه‌ای روشن چو آب
کی نشیند بردلم تیره حجاب
چون صبا من غنچه را گل می‌کنم
شانه را در موی سنبل می‌کنم
برلب تشنه نشانم آب را
برگل شببو ‌دهم مهتاب را
با قناری هم نشینی می‌کنم
من ‌خداراهم زمینی می‌کنم
از لب چشمه بنوشم آب را
تاکه معنا کرده باشم ناب را
مهر ورزی شیوه‌ی دیرین من
عاشقی اصل واساس دین من
مثل دریا پاک سازم هرچه هست
نزد من یکسان بود هشیار ومست
خون نمی‌ریزم خورم کهنه شراب
با سخاوت ریزم از چشم سحاب
مثل « سینا» مهربانی پیشه ام
سرزده از عشق شاخ و ریشه ام
رحیم سینایی مهرماه 1387

۹.۲۴.۱۳۸۸

کاش می شد


کاش می شد
در بهاری سبز وشوق انگیز
بر لب رود خروشانی
می‌زُدودیم از دل اندوهگین غم را
با شراب دلکش شیراز
شعر می‌خواندیم با آواز
روح را در آسمان نیلگون پرواز
دست اندر دست
رقصان بانوای ساز
کاش می شد می‌رهاندیم
سینه را ازدست غم ها باز
تا سرود وشعرمان بی غم بیاساید
بوی یأس از آن دگر ناید
کاش روزی شعر ما هم
با امیدی همنشین می‌شد
کاش روزی
این دَری دُر هم نگین می‌شد
رحیم سینایی 11/5/1387

۹.۲۰.۱۳۸۸

کلاغها

فوج کلاغها
برشاخسار درختان زرد روی
اطراق کرده‌اند
آوای قارقار کلاغان
رسم خزان غم انگیز را
درگوش باغ فریاد می زند
فرشی زبرگهای قشنگ هزار رنگ
پوشانده عرصه‌ی این باغ دلفریب
گه تُند باد کوچکی
این فرش رنگ رنگ
کند جابجا کمی
دریک غروب زرد
آن باغبان پیر
از باغ می‌رود
در زیر پای او
بتوان شنید شیون اجساد برگها
دیریست آشناست
با مرگ برگها
آه ای بهارخُرّمی وزندگی چرا ؟
از ما رمیده ای
آیا تو باغ را
درفصل مرگ برگ
یکبار دیده ای ؟

رحیم سینایی 20/5/1388 اصفهان