۳.۱۰.۱۳۸۹

رویای شیرین

ترا می‌جویم ای زیبا ودانم

نمی نوشم زلب هایت شرابی

تودوری ازمن ای دریای روشن

دلم را کرده ام خوش با سرابی

*

کویری پیش رو کرده دهان باز

توانی نیست تا ازآن گریزم

اسیرم کرده در دامی نفس‌گیر

کجا یارا بود با آن ستیزم

*

شدم دلخوش که از یک روزن باز

فروغی از رخ ماهم ببینم

برای دیدنش درنوبتی بعد

درازا مدتی آنجا نشینم

*

نمی بوسم لبش را لیک از دور

مجازی بوسه پرتابد به سویم

اگر محروم آغوش بهارم

فرستد با صبا عطرش به کویم

*

درخت خشک قبلم می‌کند گل

شکوفد غنچه های آرزویش

اگر دیدار او در طالعم نیست

همی دلخوش کنم خود را به بویش

*

تو ای احساس زیبای دل من

امید زندگی ریزی به جانم

عزیزت دارم ای رویای شیرین

تو را در باغ خاطر می‌نشانم

*

اگر روزی سعادت یار گردد

حضوری چشم در چشمت بدوزم

یقین دانم چوپروانه من از شوق

زِ هرم آتش عشقت بسوزم

رحیم سینایی 2/8/1387

۳.۰۷.۱۳۸۹

نشانِ غم

رفتم دیار دُور

خواندم سروده‌ام

شخصی سؤال کرد:

غمگین سروده‌ای

هم خانه‌ی غمی ؟

غم را نشان کجاست؟

اشکم نشست به چشم

گفتم: دیارما

این هم نشانیش:

بَحرِخزر به سَر

برسینه بیستون

درتن کویر لوت

برپا خلیج فارس

در قامت سکوت

رحیم سینایی 7/3/1389

۳.۰۳.۱۳۸۹

آيينه‌ی دل

دلي چو آينه دارم وليك خاموشم

در اين هُجوم تصاوير ها فراموشم

شهيد باد خزانم به باغ بي برگي

بِسان شمع به آتش سحر هَما غوشم

چو باغبان همه گل پَروَرانده ام در باغ

هزار زخم زخار گُلان بود نوشم

كبوتران اُميدم اسير صيّادند

چولاله خون دل از جور دَهر مي‌نوشم

غمين مباش كه فصل بهار در راه است

بنفشه گونه من اكنون سياه مي‌پوشم

سُكوت حال مرا اي رفيق خُرده مگير

خُمَم كه ساكتم ودر درون پُر از جوشم

بيا كه جام غزل واژه واژه شعر من است

خوشم كه باده‌ی ناب از كلام مي‌نوشم

عجب مدار ز«سينا» سُكوت حُزن انگيز

اَنيس سوسن باغم كُنون كه خاموشم

رحیم سینایی بهار 1380

۲.۱۶.۱۳۸۹

احباب



کی از نگاه خویش تو سیرابمان کنی

شبنم صفت به شاخ گُلت آبمان کنی

مانند ماه جلوه کنی درکویرما

مو را به چهره ریخته بی‌تابمان کنی

آن ابر موی از رخ ماهت زنی کنار

بار دگر توغرق به مهتابمان کنی

ترسم که نوش بوسه نگردد نصیب ما

آن نوش دیرداده وسهرابمان کنی

دست نوازشی به سر و رویمان کشی

با قصّه های دلکش خود خوابمان کنی

ما بی خبر زعشق چو مس سرخ رو شدیم

تو سوز عشق داده زر نابمان کنی

ابر بهار بی خبر از این چمن مباش

باران مهر بخش که شادابمان کنی

ای نازنین به دلشده « سینا» نظر نما

تا که درون حلقه‌ی احبابمان کنی

رحیم سینایی 15/1/1389

۲.۱۴.۱۳۸۹

اشک شب

کودکانه هوس دشت دویدن دارم

بر سر بوته‌ی گل شوق پریدن دارم

دوست دارم بدوم بر سر یک تپه‌ی سبز

وبه فرش چمنی میل لمیدن دارم

شاخه‌ی‌ خشک کنم سبز به انفاس بهار

چون صبا معرفت سبز وزیدن دارم

سر به سینه بزنم تا که بگویم هستم

دل پُر مهرم وآهنگ طپیدن (تپیدن) دارم

بحر آزادی من دامن خود را بگشا

رود پویاییم امید رسیدن دارم

گرچه صیاد پروبال مرا بسته ولی

چشم بر آمدن صبح رهیدن دارم

اشک شب هستم وبر روی گلت می‌ریزم ‌

هدف بوسه ز اندام تو چیدن دارم

ماه من کی تو کنی جلوه به شام «سینا»

هوس چهره‌ی زیبای تو دیدن دارم

رحیم سینایی 22/1/1389

۲.۱۲.۱۳۸۹

نگاه آینه

نگاهی چو آیینه دارم تو داری ؟

دلی پاک وبی کینه دارم توداری ؟

گره می‌گشایم صبا گونه در باغ

من این رسم دیرینه دارم تو داری ؟

بدان آتش طور نَبوَد نیازم

که آنرا دراین سینه دارم تو داری ؟

من آن تیر سبز به قلب خزانم

رسا سرو سبزینه دارم تو داری ؟

مرا وحشتی نیست از ظلمت شب

که مهتاب سیمینه دارم تو داری ؟

مرا پاکبازی همین یک صفت بس

گرو خرقه پشمینه دارم تو داری ؟

من این نان به رنج وتعب درکف آرم

به دستان خود پینه دارم تو داری؟

به « سینا» بگو دیگر از ما نرنجد

صراحت چو آیینه دارم تو داری ؟

رحیم سینایی 1/1/1389