۴.۰۵.۱۳۸۹

تو خیال انگیزی

تو خیال انگیزی

وه چه زیبا ودل انگیزی

مثل مهتاب کوير

مثل يک موج ملايم

به رخ آبي آب

لطف شبنم

به لب سوري سرخ

حس بي وزني ابر

توی این گنبد زيباي بلند

حس سر سبزي سرو

در دل برف سفيد

گرمی سایش دست

در زمستانی سرد

جلوه خوشه‌ی پروین

به سیه گیسوی شب

همه جا حس حضورت جاریست

تو خدای دل من گردیدی

در رگم روح تو جاری شده است
رحیم سینایی آذر 1387

۴.۰۳.۱۳۸۹

هنوزم همان گُلی تو

وقتی دیشب، زُل زدم من

توی چشم مهربونت

دوباره پُر شد ستاره

تو سیاه آسمونت

*

زنده شد باز یاد اون شب

که زلبهات لب گرفتم

شده بودم عین آتیش

تو گویی که تب گرفتم

*

تن نرم ونازک تو

توی بازوهام می‌لرزید

تو بودی مثل کبوتر

که زشاهینی می‌ترسید

*

تو چشات ستاره بارید

کَمَکی ترسیده بودی

تو گل بنفشه بودی

با نسیم لرزیده بودی

*

من مست از مَی لبهات

رو چمن دراز کشیدم

تو خودت شاهدی تا صبح

به ناز تو ناز کشیدم

*

حالا دیری از اون دوران

سپری شده عزیزم

هنوزم همان گُلی تو

که به پایت جون می‌ریزم

رحیم سینایی 12/4/1387

۳.۲۱.۱۳۸۹

غزال رسته

زبانه می کشد آه زقلب خسته‌ی من

در آتشی نشسته دل شکسته‌ی من

غمی که مانده در دل دگر دوا ندارد

طبیب دل سفرکردزبخت بسته‌ی من

چه مرهمی تواند شفا دهد عزیزان

به قلب ریش ریش و زهم گسسته‌ی من

بریزد اشک خونین زجور روزگاران

دوچشم بیفروغ به خون نشسته‌ی من

چه میدهی تو پندم که صبر پیشه سازم

از آسمان من رفت مه خجسته‌ی من

دگر امید«سینا» به دیدنش ندارد

چه تیز پا گریزد غزال رسته‌ی من

رحیم سینایی 11 /10/1387 10:45 شب

۳.۱۸.۱۳۸۹

بلبل حزین

با تو احساس دیگری دارم
تشنه کامی که آب نوشیده
یا درختی که با نسیم صبا

سبز رخت شباب پوشیده

*

تو چنان شور زندگی هستی

به من امید ناب می بخشی

همچنان مُشک تازه خوشبویی

به رگ گل گلاب می بخشی

*

کی توانم کنم فراموشت

دررگ وروح جان من هستی

تو چنان نقش خوب شیرینی

که به دیوار یاد بنشستی

*

دل کند آرزو خیال ترا

ای که دور از نگاه من ماندی

کاش این بلبل حزینت را

گل زیبا به خویش می‌خواندی

رحیم سینایی 12/11/1387

۳.۱۶.۱۳۸۹

همنفس ماهتاب

منم که همنفس ماهتاب وآب شدم

زسُکر چشم سیاه تو من خراب شدم

چنان زِهَرم تنت سوختم که چونان گل

زتن رهیدم ودر قامت گلاب شدم

گمان مبر که من این راه ساده پیمودم

هزارکوره مرا سوخت تا که ناب شدم

بهار دلکشم ازباغ رخت خود بربست

ببین که مونس پاییز پُر عذاب شدم

منی که روح طراوت به آب میدادم

کویر گشتم وهمخانه‌ی سراب شدم

گذشت عمر وجوانی به بحر جورو جفا

دُری به سینه نپروردم وحباب شد م

نصیب شبنم «سینا» ست کام تیره‌ی خاک

زعرش آمدم ودر دل تُراب شدم

رحیم سینایی 7/10/1388

۳.۱۲.۱۳۸۹

غمگینانه

میا دگر به خانه‌ی من

که شد غمین ترانه‌ی من

صدا که می رَسَدت بگوش

زگریه ی شبانه‌ی من

ببین که باد خزان غم

فکنده آشیانه‌ی من

کلاغ بخت سیه نِگر

بخورده آب ودانه‌ی من

دل کویریم از عطش

مکیده آبِ جوانه‌ی من

نهاده بار گران فلک

زجور خود به شانه‌ی من

به هر طرف که تو رو کنی

نهان اثر و نشانه‌ی من

سرودن غزل دلم

شده حیات وبهانه‌ی من

زچشم گَر برود« رحیم »

بما ند این فسانه‌ی من

رحیم سینایی 11/5/1387