۸.۰۶.۱۳۸۹

انتهای پاییزم

آن نشسته در خاطـــر .........کــــی کند زما یادی

تـا به یـــــاد روی او ......... در دل آورم شـــادی

*****

خاطــرات شــیرینش ......... نقش صفحــه‌ی یادم

عصــــر روز زیبایـی ......... که دلـــم به او دادم

*****

آن غروب شـوق انگیـز......... مــرغکان به روی آب

شرم شرقیش می‌ریخت......... روی گونه اش سـرخاب

*****

تـا گـرفت دســـتانم ......... التهاب جانـم سـوخت

دسـتمان گره می‌خورد ......... قلبمان بهـم می‌دوخت

*****

تـا قـــــرار روز بعد ......... انتظــار مـی‌ماندیــم

روزهـای خـوبـی کـه......... درس عشق می‌خواندیم

*****

ای ســــفر ترا نفرین .........که جدایمان کـــردی

جانمـان بـه یک قالب ......... تو ســوایمان کــردی

*****

چـرخ بازی خود کـرد.........او جـدا شـد ازجانـــم

ایـن منم کـه با یادش.........تـا به مرگ می‌مانـــم

*****

طــی شــده بهار من ......... انتهـای پاییــــــزم

گـــرکند مــرا یادی.........اشک شوق می‌ریــــزم

رحیم سینایی 11/6/1389

۸.۰۲.۱۳۸۹

رقص مستانه

دیدگان بهر تماشاست اگر بگذارند

دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند

صحبت ازعشق قشنگ است همه می‌دانند

حرف عاشق همه نجواست اگر بگذارند

بلبل از شوق بَریار غزل می‌خواند

شرح این قصه فریباست اگر بگذارند

نی وتاراست وبنان شعر رهی می‌خواند

بزم استاد خوش آواست اگر بگذارند

ساقیم دست بدست باده رنگین آرد

مستی از باده‌ی صهباست اگر بگذارند

سرو تو جلوه نمودست به باغ دل ما

وصف آن قامت رعناست اگر بگذارند

با دف مرشد ما پیرو جوان می‌رقصند

رقص مستانه چه شیواست اگر بگذارند

ترس «سینا»ست که این جمع پریشان گردد

شادی وهلهله برپاست اگر بگذارند

رحیم سینایی 16/7/1389

۷.۱۷.۱۳۸۹

دلخسته

دلخسـته‌ی روزگار خویشم ............ در غربتم ار دیار خویشــم

من در غم هم نفس نشستم ........... چشمی به ره نگار خویشـم

خورشید رُخان جفا نمودند ............ دلبسته‌ی شام تار خویشم

هرچندشکسته‌ای تو پیمان ........... پابند برآن قـرارخویشــم

از داغ هــزار آرش امــروز ........... درسـوگم وداغدارخویشـم

در دل نبـود ُامیـد تغییــر ............ زندانـی این حصار خویشم

«سـینا» تـو کجا وبال پرواز ............ مهجور من از تبار خویشم

رحیم سینایی 7/6/1388

۷.۱۲.۱۳۸۹

سیرت انسانی

دل داده‌ام به سیرت انسانی شما

آن خوی پاک وصورت روحانی شما

ای مهربان که شعر تو آوای زندگیست

درگوش جان نشسته غزل‌خوانی شما

در ذهن تو بلوغ تفکّر عیان نمود

دلشوره‌های قلب وسخندانی شما

سنگ عبث به ‌سینه دنیا زدم ولی

دردی دوا نشد زِ پریشانی شما

با برگ سبز تحفه‌ی درویش آمدم

یک امشبی به سفره‌ی مهمانی شما

دیگر دمی زیاد تو غافل نمی‌شوم

ره برده‌ام به خلوت پنهانی شما

«سینا» بگو که نام خدا بردلم نوشت

استاد عشق و عالم ربّانی شما

رحیم سینایی 11/7/1389

۷.۱۰.۱۳۸۹

مرد خدا

آن شب که مرا جانا از خویش جدا کردی

هرگز تو ندانستی برما چه جفا کردی

با شورو هزاران عشق عمری به تو پیوستم

این حاصل عمرم را یک لحظه فنا کردی

روزی که ترا دیدم از شوق نفهمیدم

چون آتش جان سوزت درسینه به پا کردی

ای کاش غرور تو رخصت دهدت یکدم

تا باز بیندیشی ظلمی که بما کردی

سخت است مرا باور بینم که عزیزدل

بردی زنظر ما را با خصم وفا کردی

چون نیک نظر کردم دیدم که جفا جویی

صدها گره افکندی کی یک گره وا کردی

دل‌شاد نخواهی شد از عاقبت کارت

زآن زهر که در کام این مرد خدا کردی

چون شکوه کند «سینا» هم‌راز نمی‌یابد

تا آنکه به او گوید برما تو چه‌ها کردی

رحیم سینایی 29/5/1389