۹.۰۴.۱۳۸۹

گردش تقدیر

تا دیده رُخت دید دلم در هوس افتاد .........آنقدر پیت* گشت دلم کز نفس افتاد

انگیزه‌ی تو چیست که رویت ننمایی.........ترسی که بگویند گُلی پای خَس افتاد

با قافله رفتیم و به دل شوق تو داریم......... درگوش سفر بانگ رسای جرس افتاد

از راز دلم دوش مگر یافت خبر غیـر......... کین سّرِ نهان باز بدست عسس افتاد

دی نوش گل ازغیبت پروانه‌ی زیبــا.........در گردش تقدیر نصیب مگس افتــاد

ما چشم ندوزیم به غیر از در قُربَـش.........دلبسته‌ی آنیم که فریاد رَس افتــاد

«سینا» بِبُر از مدرسه ومسئله امـروز.........جامی بزن از باده که اندرز بَس افتـاد

رحیم سینایی 4/9/1389

*پیت=پی ات= دنبالت (ات = ضمیر متصل دوم شخص مفرد مفعولی و چون کلمه ای به ی مختوم باشد حرکت همزه را به ما قبل دهند و همزه حذف شود) مثال : ایا کرده در بینیت حرص ورس// از ایزد نیایدت یک ذره ترس. ( لبیبی )

۹.۰۳.۱۳۸۹

بُت عیّار

بیادت هست ؟

آن روزی که زیرشاخسار یاس عطرآگین

که شرمی چهره ات را رنگ آتشناک می‌بخشید

نگاهم خیره شد درعمق چشمانت

بمن گفتی

شراب عشق را ازجام چشمان تو نوشیدم

بیادت هست ؟

آن روز بهاری را

که زیر شاخه های پُر گل بادام می‌گفتی :

ترا تا واپسین دم دوست خواهم داشت

بیادت هست ؟

ظُهرگرم تابستان

بدور از چشم هر دیّار

چه سان سرخوش درون بِرکه‌ای باهم شنا کردیم

بیادت هست ؟

غُروبی سرد در پاییز

به کُنج خلوت دِنجی

زسوزی سرد

اندامت میان حلقه‌ی آغوش من آرام می‌لرزید

بیادت هست ؟

روز برفی وزیبای بهمن ماه

که هر دو چتر بر سر

از خیابانی که اطرافش پُر از کاج است

به آرامی گذر کردیم واز دلدادگی هامان سُخن گفتیم

بیادت هست ؟

آن دوران بس کوتاه ، ولی شیرین

هزاران حرف در سینه

هزاران خاطره در یاد

از آن ایّام ها دارم

ومن هرگزفراموشت نخواهم کرد

ای زیبا بت عیّار

فراموشم چرا کردی؟

رحیم سینایی جمعه 19/2/1360

۸.۲۸.۱۳۸۹

گُناه دختران

من دختری مُجردم ومُستقل ولی

چونکه نبود مرا حق انتخاب

اینک صدا کنند مرا

ترشیده دختری

یا باتسامحی زمُحبّت

هان ! پیر دختری

هرگز کسی نگفت گُناهم چه بوده است

من خواستم چنین ؟

آیا کسی ؟

راهی درون خلوت من باز کرده است.

حرفی بکوک ساز دلم ساز کرده است ؟

مَردی به مهر

عشق من ابراز کرده است؟

من را گُناه چیست ؟

که تُرشیده دخترم

جُرمم چه بوده است؟

کنون پیر دخترم

دانم همین وبس

باشد گُناهم این

هم زاد مادرم

چُونان پرنده در قفس تنگ باورم

تا دردلم فُروغ نگه بی اثر شود

در پیش مردها

مُلقّب به خواهرم

رحیم سینایی 22/5/1389

۸.۲۶.۱۳۸۹

من صدایت کردم

درشبی مهتابی

تو به روی چمنی سبز کنار چشمه

تکیه بر بید قشنگ مجنون

دیده بر گنبد دوار بلند

در پی اختر خود می‌گشتی

من صدایت کردم

وتو لبخند زدی

چشم تو جلوه‌ی زیبایی داشت

صورتت حس فریبایی داشت

بهرمن لذّت مهتاب دوچندان شده بود

تو مرا سوی خودت ‌خواندی و پس

به تو نزدیک شدم

تا گرفتی دستم

آتشی در تن من افکندی

دست درموی سیاهت کردم

که پریشان زنسیمی شده بود

خیره‌ی برق نگاهت گشتم

وسپس

لب گلگون ترا بوسیدم

تن مهتابی تو

عطر شب‌بوی بهاران میداد

من که مست از تو واحساس قشنگت بودم

با طپش های دلم باز صدایت کردم

وتو لبخند زدی

وبه پای دل من بند زدی

رحیم سینایی 23/12/1388

۸.۲۱.۱۳۸۹

فصل سفر

خوش آمدی وهوای بهـــــار آوردی ...... زداغ سینه دوصد لاله بارآوردی

پُر از ســــرود رسا و ترانه‌ی عشقی .......حدیث دلکش آغوش یار آوردی

مروکه فصل سفر ابتدای دل تنگیست ...... بمان که هدیه بمن اعتبارآوردی

گمان مبر که ترا من زیاد خواهم بـرد ....... ترا که در نظرم افتخــار آوردی

ترانـــــه را به هوای تو می‌کنم آواز ....... تو واژه بر لب من پُرشمار آوردی

بیا که با دل حساس می‌شوم دمسـاز....... حدیث زخمه وشهناز وتارآوردی

غزل زکِلکِ تَرَت موج می‌زند« سینا» ....... دوباره دخترشعری به بار آوردی

رحیم سینایی 28/6/1389

۸.۱۹.۱۳۸۹

چرا چنین شد

چرا چنین شـدو ما در ضلال گُم شده‌ایم ...... جدا زِ منطق ودر قیل وقال گُم شــده‌ایم

اســـیر دام تعصب شدیم قرنــی چند ...... بدین سـبب زِ ره اعتدال گُم شـــده‌ایم

چنان به باور و احساس خویش دلبستیم ...... که در کشاکش امری محال گُم شــده‌ایم

هـزار فرصت تغییـر داده‌ایم از دســـت ...... به کوی حسرت صدها مجال گُم شده‌ایم

کسی که تیره شب ما شــهاب باران کرد ...... به جهل کشتن ودر انفعال گُم شــده‌ایم

هزاره‌ای بگذشته است وباز می‌پرســـیم ...... جواب نامده در یک سؤال گُم شــده‌ایم

کجاست جرئت «سینا» که راز بگشـــاید ...... فریب خورده و در یک خیال گُم شده‌ایم

رحیم سینایی 5/5/1389

۸.۱۵.۱۳۸۹

باد فتنه

میا به باغ من اکنون که برگ وبارم نیست

پرنده‌ی قفس هستم دگر قرارم نیست

سترون است همه ابرهای این وادی

طراوت از نم آبی به جویبارم نیست

پرنده‌ها همه رفتند وزاغ می‌تازد

دراین خزان اثر از قمری وهزارم نیست

اسیر خدعه‌ی افراسیاب شد رستم

نشان زلشکر وگُردان شهسوارم نیست

فروغ شمع من از باد فتنه شد خاموش

امید پرتو نوری به شام تارم نیست

کنون به جرم گناه نکرده محکومم

امید رحمتی ازچرخ کج مدارم نیست

نماده همدلی وهرکه سر به لاک خوداست

مپرس حال رفیقان خبر زیارم نیست

فسُرد سینه‌ی «سینا» در این خراب آباد

هزینه شد همه‌ی عمر واعتبارم نیست

رحیم سینایی 15/8/1389

۸.۱۲.۱۳۸۹

دُخت خراسانی

زیبا عسـل دُخت خراسـانی .......... من در تو دیدم روح انسـانی

کردی طلوع از مشــرق خاکم ........ در تیره شبهایم تو مهمانــی

وقتی زخـود گفتـی واندوهت ......... بارید چشمانت به آســـانی

من در نگاهت جسـتجو کردم .......... زآن پیش که دراشک بنشانی

خواندم هـزاران راز ناگفتــه .......... فحوای این حرفم تو میدانـی

وقتی که با تو گفتــگو کردم .......... دیدم نه یک صفحه که دیوانی

روحت رها و فکرت آزاد است .......... تا کی درون سـایه می‌مانـی

ای دختر زیبا مشـو سوسـن .......... لب باز کُن تا دُر بیفشــانــی

«سینا» وطن فردا شـود زیبا ........... با دسـت وفکــر دُخت ایرانی

رحیم سینایی 7/5/1389