۲.۲۶.۱۳۹۰

کِلکِ ساحرعشق

کنون به دامن صحرا نشسته‌ام به خیالت


نگاه هست به ماهم که جلوه‌ای زجمالت


چنان به دیده قشنگی چنان فریب وفریبا


به باغ دهر ندیدم گلی شبیه ومثالت


چه می‌شود که فقیری زراه لطف نوازی


اذان دولت معشوق خود دهی به بلالت


زجام آن لب لعلت که شهد ناب تراود


پیاله‌ای بفرستی به دوستی به نوالت


به کوه ودشت دویدم نشان کوی تو جویم


تلاش بی ثمر افتاد وچون کنم زخجالت


به هرکه می‌کنم احسان صفای ذات ندارد


به کینه پاسخم آرد زهی به دردِ ملالت


نصیب دیده‌ام این شد نشاند در دل پاکم


زِکِلکِ ساحرعشقی سیاه نقطه‌ی خالت


اگرچه با دل زارم به راه مهر نرفتی


دعای من همه این شدکه دورباد زوالت


ببسته‌ای درالفت که من نه لایق اُنسم


شکست سینه‌ی« سینا» ولی نموده حلالت


رحیم سینایی 5/6/1389

۲.۱۷.۱۳۹۰

غمین ترین ترانه‌ام

غمین ترین ترانه‌ام، به خود بخوانم ای غزل


اسیر این قفس شدم، چه می‌توانم ای غزل


مرا که روح آب بود، تَف کویریم ربُود


دراین سراب نیستی، چه ناتوانم ای غزل


اَوانِ زندگی دلم، پُر از اُمید وشور بود


به یَاس مُبتلا شدم، غم و فغانم ای غزل


هزار فرصت گران، زِدست داده‌ام دریغ


زِحسرت هزارها ،چه پَرورانم ای غزل


بهار آرزوی دل،به سوی خود کشاندیم


خبر نَبُودَت از خزان، که لخت مانم ای غزل


نشد که لحظه‌ای دَمی، رها شوم زِ دردها


بنوشد وصفا کند، دلِ جوانم ای غزل


زبان به کام سوسنی، به باغ نااُمیدیم


به سینه قصه دارم و،چه بی‌زبانم ای غزل


«رحیم» سینه چون صدف، دُرکلام پرورید


عجب مدار این زمان ،که دُرفشانم ای غزل


رحیم سینایی 14/5/1389

۲.۱۴.۱۳۹۰

حماسه‌ی پرواز

من باحضور عشق سرافراز می‌شوم


چون غنچه از نسیم صبا باز می‌شوم


سرو رسا ودلکش این بوستان منم


شُهره به دهر در صفت ناز می‌شوم


گیسو به شانه ریزم وچون بید سبز پوش


دردست‌های باد چه طنّاز می‌شوم


دستان باد تاکه کند شانه موی من


سرتا به پا ترانه و آواز می‌شوم


باشوق بحر سینه بمالم به روی خاک


کارون پُر شکوه به اهواز می‌شوم


تادر حریم امن تو چندی صفا کنم


دُرناصفت حماسه‌ی پرواز می‌شوم


«سینا»گذشت شور جوانی ولی چه باک


اینک به پیر میکده دمساز می‌شوم


رحیم سینایی 24/1/1389