۴.۱۰.۱۳۹۱

بعد از من

می‌رسد روزی،گلِ زیبای من
خانه خالی گردد از، آوای من
دفتر شــعر مرا وا می‌کنی
می‌زنی آن را ورق تو جای من
می‌نشیند در سپهر خاطرت
شورعشق وشوق بی‌همتای من
آه سردی می‌دهی از دل برون
سر کنی چندی تو با سودای من
جای من عکسی به دیوار اتاق
قابی از شعر خوش وشیوای من
آنچه مآنَد از برایت یادگار
دفتر اشـعار بی‌پروای من
شد رها «سینا» از این کُنج قفس
مانده تنها، مونس غم های من
رحیم سینایی 26/4/1389

۴.۰۳.۱۳۹۱

حدیث بر لب مانده

 

هیچ کس مثل تو نخواهد داشت
حس ناب چگونه زن بودن
هیچ کس مثل تو ندارد تاب
در همه عمر عین من بودن
***
تو خودت هستی ای عزیز دلم
خود ِنابی که خویش می‌خواهی
تو پر از مهر ودوستی هستی
کی دلی را تو ریش می‌خواهی
***
مثل باران غبار می‌شویی
از رُخ بوستان وجنگل وکوه
تو چنان موسیقی دل انگیزی
که زدل دور می‌کنی اندوه
***
تو پُر از التهاب خواستنی
در رگت روح عشق جاری هست
از نژاد سپیده‌ی سحری
در وجود تو نور ساری هست
***
در کنار تو زندگی دگر است
عین رنگین کمان در آبی ناب
پاکی شبنم است وروح بهار
لذت خوابِ در بر مهتاب
***
آن حدیثی که بر لبم ماندی
ظرف شعرم برای تو تنگ است
از تو در یک کتاب باید گفت
قلمم در بیان تو لنگ است
رحیم سینایی 30/10/1387