۷.۰۳.۱۳۹۱

دلخسته

دلخسته ‌زِ روزگار خویشم
در غربتم ار دیار خویشم
من در غم هم نفس نشستم
چشمی به ره نگار خویشم
خورشید رُخان جفا نمودند
دلبسته‌ی شام تار خویشم
هرچندشکسته‌ای تو پیمان
پابند بر آن قرار خویشم
از داغ هزار آرش امروز
درسوگم و داغدار خویشم
دردل نبود امید تغییر
زندانی این حصار خویشم
«سینا» تو کجا و بال پرواز
مهجور من از تبار خویشم
رحیم سینایی 7/6/1388

۶.۱۵.۱۳۹۱

صیّاد پیر

صیّاد پیر از چه نگاهم نمی‌کنی
یک لحظه نیز گوش به آهم نمی‌کنی
کردی مرا اسیر در این عرصه از غرور
یک کیش ساده نیز به شاهم نمی‌کنی
درگوشه ای نشسته وسر در تفکّری
بیرون نرفته ،چشم به راهم نمی‌کنی
دارد چه سود مرغ اسیر قفس ترا
وقتی اسیر خویش صدا هم نمی‌کنی
ای چرخ کج مدار جفایت زحدگذشت
چشمی به روزگار سیاهم نمی‌کنی
« سینا » که جور چرخ اسیرت نموده است
سوسن مرام گشته ندا هم نمی‌کنی
رحیم سینایی  شهریور 1387