۷.۲۶.۱۳۹۱

سَفَر

بیا تا که بار سَفَر را ببندیم
 به جایی که رنگ وریا نیست
 نشانی به غیر ازخدا نیست
به جایی که از چشمه‌ای پاک نوشیم
 وبی ترس تکفیر
در پیش گلها
 شرابی ز رگهای آن تاک نوشیم
بیا تا که بار سفر را ببندیم
رویم روبه شهری که دیگر درآنجا
نبویند هرگز دهان را
نبُرند دیگر زبان را
بگویند از مهر از نور
بخوانند با عشق با شور
بیا تا که بار سفر را ببندیم
به آنجا که از کس دگر جان نگیرند
به جایی که دیگر طنابش نه داراست
وگلها ی باغش لطیفند وعاری زخار است
به آنجا که مرغان آن با قفس آشنا نیست
وگریه بَرِ مردمانش دوا نیست
بیا تا که بار سفر را ببندیم
به آنجا که در خانه پستو نباشد
به جایی که معیارهایش یگانه ست
درستی وآزادگی ارزشی جاودانه ست
زقتل و زغارت خبر نیست
نه فقرواسارت
وکس در بدر نیست
بیا تا که بار سفر را ببندیم
  رحیم سینایی 23/5/1387