۱۱.۱۱.۱۳۹۲

صالح

صالح» غزلی ساخت که‌ در ذهن من افتاد
یادم به فریبایی آن سیم‌تن افتاد
«تاصحبت گیسوی تو در انجمن افتاد»
شاعر پی تحریر غزل از سخن افتاد
بوی غزلت حال وهوای دگری داشت
درشامه‌ی من عطر زمشک ختن افتاد
چون نغمه ی ساز دل من کوک نمودی
صد هلهله در قمری ومرغ چمن افتاد
شرحی زِ پریشانی این قوم نوشتم
شمعم همه تن اشک شد از سوختن افتاد
نوش لبت اکسیر جوانی وصد افسوس
اینک بچشاندیم که پیری به تن افتاد
این ایده‌ی «سینا»ست که دلشاد و رهاییم
آن روز که آزادی زن در وطن افتاد
رحیم سینایی 1392/11/11

گل باغ دلم

گل باغ دلم کس بو نکرده
هزاری هم به باغم رو نکرده
فروغی چشم یعقوبم ندارد
مگر یوسف نظر براو نکرده
تهی بگذاشت ساقی جام مارا
دریغا او به مستان خو نکرده
قرارم بخشد آن چشم فریبا
نگاهم نرگس جادو نکرده
خرد ورزان ندارند عشق دنیا
عروسی که وفا بر شو نکرده
طبیبان  ناتوانند از علاجم
علاج عشق را دارو نکرده
همه خون دل مارا مکیدی
چنین خون خوارگی زالو نکرده
چنان با جور خود ترس آفریدی
که درویشی دگر یاهو نکرده
دل سینا گرفت ازیاوه گویان
نظر بر زاهد پرگو نکرده
 رحیم سینایی1392/8/25

دختر جنگل

دختر جنگل و دریای قشنگ
باتو باید سخنی گفت نه ازجنس حروف
واژه هایم باید
پاک چون شبنم صبح
گرم چون پرتو مهر
درلطافت چو نسیم
درطراوت چون آب
درسخاوت چون ابر
واژه هایم باید
مثل باران باشند
تابشویند غبار از رُخ چون شاخ گُلت
وتو احساس مرا درك كني
و بداني كه ز سوداي تو شاعر شده‌ام
دختر جنگل و دریای قشنگ
همه‌ي آنچه ترا لایق هست
من کنون درسبد سبز درود
 می‌کنم تقدیمت
رحيم سينايي 1388/6/5

نگاه چشم‌های تو

نگاه چشم‌های تو
 چقدر آشناست با دل زلال هر کسی
 چرا که تو
 نگاه از دل زلال خود گرفته‌ای
 کمان ابرویت
 حریص زخم‌های عاشقیست
 لبت شراب هدیه می‌دهد
 به جام بوسه‌های گرم
 تو ساقی شب کدام عاشقی
 خوش آن لبی
 که باده از لب تو نوش می‌کند
 چه ساده دلبری نموده‌ای
 کلید قفل قلبها به دست توست
 دری به روی آن نگاهِ تو نمانده بسته دختر بهار
 سری به باغ مانده در خزان ما بزن
 که سبز می‌کند مرا
 نگاه چشم‌های تو
 رحیم سینایی 1390/6/12

۱۱.۰۲.۱۳۹۲

گل حسرت

دیرگاهیست که با ما سردی
گرچه من داغترین احساسم
مهربانانه مرا
تو امین دانستی.
من سرافرازکه چون سنگ صبور
رازدارتو شدم.
 لب فرو بستم و جزمهر نگفتم سُخنی
حس خوبی بودی.
حس خوبی هستی.
شادمانم که بجز خاطره‌ی نیک ندارم زتو یاد.
چه گناهی کردم؟
که تو ای روح بهار
رو به باغ دل ما  ننمایی.
بی نفس‌های تو باغ دل من پاییز است.
لحظه‌ام بی تو همانند غروب
کم فروغ است و غم انگیز است.
من گل حسرت روییده به دشت
چشم در راه بهارت ماندم .
رحیم سینایی 1392/11/2