۱۲.۰۵.۱۳۹۲

چمشه سار زندگی



چشمهایت چمشه سار زندگی هستند
ولبانت لعل سُرخی از بَدخشان است
ابروانت زخم دلچسبی زند بر دل
روی گلرنگت
می‌کند شیدا هزاران بلبل این باغ
این شب یلداست ؟یا موی سیاه تو
دختر زیبای ایرانی 
من زشهر حافظم
از سرزمین شعر می‌آیم
برلبانت بوسه خواهم زد
درخیال خویش
من درخت خشک
آرزومند بهارانم
نام من«سینا»ست
از تبار پیرهای دلجوان این دیارانم
عاشق زیبا نگارانم
خسته از دلمردگی‌هایم
امر چون فرمود آن سهراب
رو به سوی کوچه‌ی اندیشه های ناب
زین سبب در زیر بارانم
چشم‌ها را شسته‌ام امروز
خالی از شور تعصب
چون زلال آبشارانم
رحیم سینایی 1388/3/15

۱۱.۲۴.۱۳۹۲

کتاب خاطره

وقتی که قطره‌های باران
برشیشه‌های کلبه‌ی من ضربه می‌زنند
حسی غریب
من را به دوردست خیال تو می‌برد
بر صفحه‌های یاد
تصویرهای خاطره پررنگ می‌شود
آن شب که دست باد
ابر سیاه موی تو بر ماه می‌کشید
یادغروب ساحل و دریا و موجها
یادی زجنگل وآن چشمه سارها
خفتن به فرش چمن در بهارها
بار دگر به صفحه‌ی یاد من آمدند
هر دم کتاب خاطره‌ام می‌خورد ورق
درصفحه‌های بی‌شمار
ردّی زِ خاطرات قشنگ تو روشن است
اما دریغ ودرد
دیریست بی‌حضور تو
دیگر کتاب خاطره بی‌نقش مانده است
باران هنوز
برشیشه‌های کلبه‌ی من ضربه می‌زند
چشمان من
دور ازنگاه تو
از ابرهای خاطره پُر بار گشته‌اند
بارانی و, بیدار گشته اند.
رحیم سینایی 1390/4/15

گُل نسرین

بیچاره دلم تاب ندارد گُل نسرین
 آغوش تُهی خواب ندارد گُل نسرین
ای آینه دل مهر تو درخاطر ما ماند
 شفافی تو آب ندارد گُل نسرین
رخشانی مَه پرتوی از روی تو دارد
 حُسن تو که مهتاب ندارد گُل نسرین
سوری به چمن آمده  بازار تو گیرد
سُرخی تو سُرخاب ندارد گُل نسرین
آن گوی بلور است ویا لیموی شیرین
لیموی تو میناب ندارد گُل نسرین
شهدی که خدا در لب لعل تو نهان کرد
هرگز رُطب نوبر کبکاب ندارد  گُل نسرین
تا رُستم مغرور جگر پاره‌ی خود کُشت
تهمینه که سُهراب ندارد گُل نسرین
ما سُجده به ابروی تو کردیم همه عمر
«سینا»ی تو محراب ندارد گُل نسرین
رحیم سینایی  5/7/1389

۱۱.۲۰.۱۳۹۲

مهتاب یلدا

ای خوش آندم یار زیبایم که تنها بینَمت
دور از چشم حسودان, بین گلها بینَمت
چشم می بندم به باغ وبوستان ای دل فریب
تا که شاید لحظه ای در خواب ورویا بینَمت
گرچه پنهانی تو از چشمان من ای ماه رو
در عبث کوشیده ام باشد که پیدا بینَمت
باده می‌نوشم که در مستی تو آیی در خیال
آرزو دارم که چون مهتاب یلدا بینَمت
رخصتی فرما که تا شامی بیایم کوی تو
پنجره بگشا پری رویا ,هویدا بینَمت
شور وشوقم آنچنان بخشیدی ای نیکو خصال
سر به صحرایم که تا در طور« سینا» بینَمت
28/9/92 رحیم سینایی

۱۱.۱۵.۱۳۹۲

هواي عشق

هواي عشق درنگاه دلنشین توجوانه کرده است.
تو از کدام خاک عطرگین عشق سر زدی ؟
که آتشی به جان عاشقان زنی.
به گوی گرم چون بلور تو
به بازوان مرمرین وصاف ودلکشت
درون عالم خیال بوسه می‌زنم .
چه دلبرانه دلبری نموده‌ای
چنین رموز دلبری زمکتب کدام عاشقی گرفته‌ای؟
كه هفت كوي عشق را به يك كرشمه رفته‏اي.
تن تو را به بوسه خیال غرق می‌کنم
چو شبنمان صبح
که می‌دود به روی برگهای گل
مرا به خود بخوان
که آرزوی من شدی
رحيم سينايي1388/4/28