۱.۲۶.۱۳۹۳

نگاه چشم‌های تو

نگاه چشم‌های تو
چقدر آشناست با دل زُلال هر کسی
چرا که تو
نگاه از دل زُلال خود گرفته‌ای
کمان اَبرویت
حریص زخم‌های عاشقیست
لبت شراب هدیه می‌دهد
به جام بوسه‌های گرم
تو ساقی شب کدام عاشقی؟
خوش آن  لبی
که باده از لب تو نوش می‌کند  
چه ساده دلبری نموده‌ای
کلید قفل قلبها به دست توست
دری به روی آن نگاهِ تو
نمانده بسته دختر بهار
سَری به باغ مانده در خزان ما بزن
که سبز می‌کند  مرا
 نگاه چشم‌های تو
رحیم سینایی 1390/6/12

سپاه نوروزی

حاصل روزهـــــام دلتنــگی ........چون ندیدم ز دوست یکرنگـی
هیچ کس بر لبـش نمــــی‌آرد........ حـرفــی از دل کلام بی رنگی
***
چشمه‌ی آسمــــانمان خوشید ........درعطش ماند دشت وصحرامان
اشک از چشــم‌هایمان  جوشید ........ چون نمانده  امید فـــردامان
***
کرکس مرگ پر گشوده به دشت........ هیچ کس را مجــال آوا نیست
لب ســاحل ببین که جان دادند........ این نهنگان ومیـل دریا  نیست
***
جنگلم سوخت چشمه‌ام خشکید........ باغســـارانم  از عطش مُردند
تن بیجان ســــــــروهایم را........ چون صلیبــی به گورها بُردند
***
موسیقی نیست در رگ جوبـــار........ باد آواز شـــــوم  می‌خواند
برلب چشمه بیـد خشــــکیده........مثل نقشی به بــُــوم می‌ماند
***
سایه مرگ هر طرفت پیداســت........ هیچ کس  را گریز گاهی نیست
حاصل از  روزهام دل تتنـــگی........ آتش سینه مُرد وآهــی نیست
***
باز« سینا » دوباره می‌خوانــــد ........ غزل نابِ پُر تب و ســـو زی
کاشکی دولت خـــزان بـــرود........با حضور سپاه  نــــــوروزی
رحیم سینایی 1389/9/4