۶.۰۸.۱۳۸۶

سِپیدار


سِپیدار
ای سپیدار بُلند
قامت افراشته ای
دور باد از تَن تو دست تَبَر
هیبَتَت افزون تَر
برگ سبزت چه قشنگ
می چَمَد در خَم آغوش نسیم
مِهر رخشنده از آن اوج سِپهر
بر رُخ سایهء تو پولک زر می ریزد
سایه سارت لب جوی
پای در شطّ طراوت داری
خستگی ها زِ َتَنم
نیک بَر می داری
هیبت سبز بُلند
دور باد از تو گَزَند
رحیم سینایی اردیبهشت 1375

۵.۱۶.۱۳۸۶

دیار مانده در عزا


دیار مانده در عزا
من از دیار خَستگان ، کنون به سویت آمدم
برای دیدن رُخت ، ببین به کویت آمدم
هَزار عاشق گُلم ، که در فراق بوستان
قفس به پَِِر شکسته ام ، به عشق رویت آمدم
دلم به تنگ آمده ، از این دیار درعَزا
برای شاد لحظه ای ، به جُستُجویت آمدم
خوشم به شوق لحظه ای ، که بینمت کنارخود
مَشام جان تو تازه کن ، که من به بویت آمدم
ز تاک جان شراب کن ، که وا رهی زهر غمی
کنون که خاک کاسه و ، خُم وسبویت آمدم
« رحیم » مانده در خزان ، بهار عمرخود ببین
دَریغ بُغض گریه شد ، که در گلویت آمدم
رحیم سینایی 15/5/1386