۷.۰۷.۱۳۸۷

نیلوفر

سَرو مرا بگرفته در آغوش ، نیلوفر
بر گِرد سَروم مانده لب خاموش، نیلوفر
مردانه بگرفته است بازوی ضعیفش را
سَروم چه زیبا می کَشَد بر دوش، نیلوفر
با هر نسیمی نازک اندامش به رقص آید
رقص قشنگی دارد آبی پوش ، نیلوفر
پروانه ها بر گِرد رویش در تکاپویند
تا که دهانشان پُرکند از نوش ، نیلوفر
در سایه سار سرو خود آرام می خوابم
از عطر خود کرده مرا مدهوش، نیلوفر
با جام های آبی گل های خوش رنگش
بر شِکوَه هایم می سپارد گوش، نیلوفر
تا چشم بگشاید به روی دختر خورشید
وقت سحر آوا دهد چاووش ، نیلوفر
« سینا» که برگ بی قرار زرد پاییزی
اینک گشوده بهر تو آغوش، نیلوفر
رحیم سینایی 10/5/1387

۶.۲۳.۱۳۸۷

زم زم عشق

من برای تو و تنهایی تو
تا بدانجا که توانم باشد
مرهمی خواهم بود
می‌زُدایم غم تنهایی تو
می‌شوم سنگ صبور
می‌کنم گرد غم از روی تو دور
تاکه چون غنچه زِانفاس بهار
پیرهن چاک کنی
وبخندی به چمن
وبرقصی به نسیم
وشود اشک غم از-
نرگس شهلای تو دور
تا بخوانی به برم
غزل ناب سرور
من درآغوش نسیم
زمزم عشق تو می‌نوشم و
مهتاب شبی
همسفر با تو وسیمرغ خیال
می‌روم در دل این کهنه سپهر
تا بیاویزم بر گردن تو
زهره‌ی سیمین را
خوشه‌ی پروین را
تا ازآنم بشوی
روح وجانم بشوی
رحیم سینایی 30/5/1387

۶.۱۸.۱۳۸۷

عروس بابل


مهربان من عروس بابلی
دختر کارون وموج وساحلی
کی شود که مست آغوشم کنی
لب به لب بنهاده خاموشم کنی
چشم در چشمت بدوزم بی حساب
از رخ ماهت بگیرم اضطراب
موی را طنّاز گون افشان کنی
ماه رو در شام مو پنهان کنی
با سرانگشتم زنم مویت کنار
بر لبانت لب نهم بی اختیار
بوسه باران سازم آن مهتاب را
لرزش ماه درون آب را
تو در آغوشم بگیری تنگ تنگ
هردوتن یکجا شود چون آب ورنگ
رحیم سینایی 18/6/1387

۶.۱۷.۱۳۸۷

مرگ وزندگی

در فراسوی حیات
عارفی سار خِرَد پَر می‌داد
تا به اندیشهء نور
تا به ادراک چرا هست شدن ، پس مُردن
تا گشاید گره مسئله را
در هر مدرسه کوفت
میوهء فلسفه چید
جام عرفان نوشید
نگشودش گره از حیرانی
غرق در وادی سر گردانی
تا هوا تازه کند
رفت وبگشود دَمی پنجره را
پنجره رو به نسیم
باز خمیازه کشید
وهوای خُنک ِاستغنا
راه دهلیز ریه پیش گرفت
تا سراشیبی مرگ
مُردن وزاده شدن
در رگان من وتو
مرگ ما زادن یک بوته سبز
مرگ سبزینه حیات من وتو
وحیات
مُردن وزاده شدن پی درپی
رسم یک تابع سینوسی برخط زمان
رحیم سینایی 1375

۶.۱۱.۱۳۸۷

باران بوسه

باران بوسه هایم , برچهره‌ی نگاران
بستند چشم خود را, از شوق بوسه باران
ژرف نگاه خوبان , حیران نموده مارا
خاموش شد زبانم , در وصف گلعذاران
طی شد زمان وصل و, آغاز دور هجران
درخون خود طپد(تپد) دل , هردم به یاد یاران
ای بلبل پریشان , ازمن چرا گُریزی
من هم غم تو دارم , پاییز شد بهاران
کی می‌رود زیادم , نام قشنگ جانان
گردیده نقش خاطر , در طیّ روزگاران
ای شمع دلفُروزم , ما را چرا نسوزی
پروانه‌ی تو هستم , سر خیل جانّثاران
آمال دلربایی , در ذهن غُنچه پَژمُرد
پاییز نا به هنگام , خُشکاند شاخه ساران
« سینا» پیاله بشکن , گردیده می حرامت
بُگذشت ماه شعبان , شد ماه روزه‌داران
رحیم سینایی آبان 1374