۱۱.۱۱.۱۳۸۷

شوق دیدار


شب وشعرو شراب وشوق دیدار
من وماه وستاره هر سه بیدار
نسیم وشبنم وصوت شباهنگ
هوا آب وصدا گردیده همسنگ
گل یاس واقاقی گوش تا گوش
پرندی ژاله‌گون بگرفته بر دوش
به شاخ بید بُن گنجشک خاموش
به آوای وکان داده فرا گوش
فروغ شمع وشور رقص شیرین
تن پروانه سُوزد یار دیرین
شب ودلواپسی وبیقراری
دل و بی‌تابی وچشم انتظاری
هزاران اختر از چشم شب افتاد
دل بیچاره در تاب وتب افتاد
خُروس باغ همسایه به آواز
به بزم حسرتم شد نغمه پرداز
طلوع فجرومرگ شام تیره
دوچشمانم به راهش مانده خیره
شب دیدار تا بر دل زَنَد نیش
خلاف وعده کرد یار جفا کیش
رحیم سینایی 12/9/1374

۱۱.۰۵.۱۳۸۷

شاعر

من شاعرم وچو آب مانم .................گه شهد و گهی شراب مانم
گه تلخ مَیَم خمار بخشم
...................شهدی به لب نگار بخشم
گه مثل بنفشه تیره پوشم
.................مانند خُم از درون بجوشم
گه مثل ستاره بر سپهرم
.................. پاشیده به خاک نور مِهرم
گه تیشه‌ی تیز دست فرهاد
................ نقشی که به روی سنگ افتاد
گه سوسن ده زبان خاموش
...............گه صوت قناریم بَرَد هوش
گه واله‌ی دشت بی قراری
................لیلا صفتی به پرده داری
گه شبنم پاک بر لب خاک
................ابری که برفته اوج افلاک
گه نغمه‌ای از گلوی بلبل
.................گه شانه‌ی بادو موی سنبل
گه خنجر تیز ابروی یار
..................لشکر مُژه گان گرم پیکار
گه خال نشسته بر لبانم
...................گاهی زفراق در فغانم
دریایم وموج وبی قراری
.................گه کوه صفت به پایداری
گاه از غم دل ترانه سازم
................. ریزد غزل ازنوای سازم
گه سعدیم وبه گرد دنیا
.....................خیّام و رُباعیات زیبا
گه مثل امید نا امیدم
........................چون بسته دریچه‌ای که دیدم *
گه شاملوام ودشنه در دیس **
...........گه رستم و حقه های ابلیس ***
گه رودکی وفروغ ونیما
...................گه خوش سخنی مثال«سینا »
رحیم سینایی 3/6/1387
*اشاره ای به یکی از اشعار مهدی اخوان ثالث م امید (امروز دلم شکسته وخسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست )
**نام شعری از احمد شاملو
***اشاره به تراژدی رستم وسهراب گویند چون رستم به هویت سهراب پی برد باچشم گریان از درگاه الهی شفای سهراب می طلبید شیطان ظاهر شدو پارچه سیاهی به او نشان داد وگفت اگر این پارچه سفید شد سهراب هم شفا می یابد و بذر یأس از استجابت دعارا در دل رستم کاشت.

۱۰.۳۰.۱۳۸۷

پلک سنگین خیال


دردلم حس عجیبی دارم
می‌برد من را
تا بُلندای خیال
می‌کشاند به یکی وسعت دشت
می‌نشاند
به لب چشمه‌ای از شبنم ونور
می‌کند سیرابم
وسپس
می‌برد دامن کوه
دردل جنگل سبز
می‌نشینم به تماشای ستیغی از کوه
که از آن
آبشاری زطراوت جاریست
می‌نشیند به سرو جان وتنم
قطراتی از آب
بوسه باران طراوت شده‌ام
میهمان طرب وروح سخاوت شده‌ام
پرتوی از خورشید
تن من می‌شوید
ودر اطرافم
ابر ذرّاتی از آب
نور را می‌شکند
وهوا جامه‌ی رنگین شده است
پلک زیبای خیال
وه چه سنگین شده است
رحیم سینایی 1/9/1387

۱۰.۲۸.۱۳۸۷

قیام او

هیچ کس مثل او نمی‌داند
اوکه پُر بود از یقینی ناب
چه کسی همچو او توان دارد
تا دوصد زخم را بیارد تاب

هیچ کس مثل تو نفهمیده
هدف راد مردی تو چه بود
همه دادند شرح های زیاد
کی؟ کجا ؟پرتوی زحس تو بود

همه رفتند راه بیراهه
چشمشان مست ظاهر افعال
نابی کار تو نفهمیدند
که چرا گشته بهترین اعمال

صُحبت از آب وتشنگی کردند
ذهنشان در حدود جسم تو ماند
جوهر روح تو غریب افتاد
هیچ کس اصل قصه‌ی تو نخواند

ما چو کوریم قصه‌ی تو چو پیل
دستها می‌کشیم هر طرفی
هر کسی در حدود احساسش
می‌زند بر مراد خود هدفی

قرن ها از قیام تو بگذشت
ما هنوزیم در همان ابهام
پر زحس تو لیک بی‌خردیم
پس به احساس می‌کنیم اقدام

ما به حُرّیت تو بیگانه
لیک گریان که از عطش تَفتی
هرگز ازخود دگر نپرسیدیم
که چرا این گزینه را رفتی
رحیم سینایی 23/10/1387

۱۰.۱۴.۱۳۸۷

ماه من


ماه رویا می‌زنی تو آتشم
از جفایت خون به چشمم می‌کشم
من وفا ریزم وتو بذر جفا
خرمن عمرم بسوزی بی‌صفا
بی خبر هستی زحال وروز ما
از غم دردِ فراق وسوز ما
کی شناسی داغ بردل ، لاله را
شرم روی و ، واژگون آلاله را
آه کی دانی که مجنونی چی است
همنشین آهوی صحرا کی است
می‌کنی شیرین من لختی درنگ
تا ببینی زحمت نقشی به سنگ
کی بدانی زحمت گل کاشتن
زخم خارش مرحمت پنداشتن
هیچ خواندی نوحه‌ی پروانه را
رقص مرگ عاشق دیوانه را
هیچ می‌دانی چه زیبا دست باد
شانه اش در بید مجنون می‌نهاد
تا بیاویزد زچهرش موی را
جلوه بخشد قامت جادوی را
برجبینت خوانده بودم لایقی
شمه‌ای گفتم زعشق وعاشقی
ماه من مهتاب شب های بلند
برگل شب‌بوی « سینا» هم بخند
رحیم سینایی 5/6/1387

۱۰.۱۳.۱۳۸۷

عشق آن تابلو زیباست

هیچ کس مثل تو احساس مرا درک نکرد
ونفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چونکه نایاب ترین الماسی
دوستت میدارم
ای که احساس مرا می‌فهمی
ای که میدانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگیست
که هریک از آن
معنی ناب ولطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست
که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق وستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق ونیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
طپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه ومعنی عشق
قافله سالاری
رحیم سینایی 10/10/1387