۹.۰۹.۱۳۸۸

درختان ساکن پاییز


چون درختان ساکن پاییز
باید از برگ وبار خالی شم
پیش این باد های یغماگر
در رکوع رفته وهلالی شم
*
درد تلخی به دل هجوم آورد
از دلم روح شادمانی بُرد
دولت مرگبار پاییزی
از تن باغ زندگانی بُرد
*
فَروَدین ای بهار دلکش من
بی تو باغم سرای عریانی ست
دل آرام وپِر نشاط من
در فراق تو سخت طوفانی ست
*
این درختان راست قامت باغ
چون صلیبی به گور می‌مانند
گر نگاهی به سویشان نکنی
همچنان لُخت وعور می‌مانند
*
همدم روزهای سختی من
نفست روح زندگی دارد
تو بمان با من ای رفیق کهن
تا زدل غُصه دست بردارد
رحیم سینایی 27/10/1387

۹.۰۲.۱۳۸۸

بهانه

هردَم دلم بهانه‌ی روی تو می‌کند
شام سیاه شکوه زموی تو می‌کند
بادام باغ چَتر شکوفه به سرکشید
گُلبرگها حکایت بوی تو می‌کند
چشمش گشود نرگس وگفتم خُمار شو
ازمن نظر گرفته به سوی تو می‌کند
با غُنچه های باغ نسیم سَحرگهان
شرح جمال وخصلت وخوی تو می‌کند
ساقی که باده‌اش ببرد هوش عارفان
دیدم پیاله پُر زسبوی تو می‌کند
بی نور گشت مردم چشمم زسوزاشک
زآن مویه ها که برسرکوی تو می‌کند
« سینا» که خون دل به رُخ خویش می‌کشد
او چهره سُرخ بی گُل روی تو می‌کند
رحیم سینایی پاییز 1374

۸.۲۷.۱۳۸۸

آخرین وعده‌ی دیدار

پسرک با دلدار
برلب ساحل رود
زیر آن سایه‌ی بید
آخرین وعده‌ی دیدار نهاد
چه خدا حافظی غمگینی
درغروبی دلگیر
که نگاه خورشید
برگ را رنگ طلا می بخشید
گرچه در سینه دلش
همچون پُتک
پشت هم می‌کوبید
لیک گامش سنگین
با تُمأنینه قدم برمیداشت
دل او آنجابود
گلی از اشک زچشمش بچکید
ودرآن چهره‌ی دلدارش دید
غم سنگین جدا گشتن از او
مشت خود بر دل تنگش می‌کوفت
زیر لب گفت:خدا
که «رها» را
من رها نتوانم
ودریغا به جدا گشتن از او
ناگزیرم ولی غمگینم
رحیم سینایی 2/8/1387

۸.۲۳.۱۳۸۸

خواب

دیشب به خوابم آمدی
من بودم و خیال تو
مستم نموده بود دو چشمان نرگست
مهتاب روی تو در شام موی تو
خوش جلوه می‌نمود
من در لهیب خواستنت آب می‌شدم
یک لحظه محو دیدن روی تو و سپس
آن دگر زعشق تو بیتاب می‌شدم
بر آن تنت که جلوه‌ی گلهای باغ داشت
مانند شبنمی که نشیند به روی گل
از شطّ بوسه‌های تو سیراب می‌شدم
گاهی زِ رخوتی تن یاس تو سست بود
گاهی چو موج گشته وبیتاب می‌شدی
ابر بهار بودی و براین کویر من
هم لطف آب ولذّت مهتاب می‌شدی
من بودم وخیال تو و لحظه‌های شور
هرچند بود دست من از دامن تو دور
ای آنکه یاد تو در دشت خاطر است
من را زیاد خویش مران نو گل بهار
کین عندلیب خسته ترا آرزو کند
شاید که روزگار بگردد بکام او
روزی ترا کنار خودش جستجو کند
رحیم سینایی 23/8/1388

۸.۱۲.۱۳۸۸

زاینده رود


آن شنیدم که زنده رود عزیز
باردیگر دوباره زنده شدی
اشک شوقت به چهره جاری شد
قلب ایران من بهاری شد
ای به دیوان حافظ آب حیات
رگ جانبخش اصفهان قشنگ
خشک دیدم ترا به موسوم صیف
بغض تلخی گلوی من بفشُرد
اشک حسرت زِ دیده باریدم
اولین بار بود درعمرم
که ترا خُشک وبی رمق دیدم
ای که از تو حیات می‌روید
در صفاهان که قلب ایران است
تا ابد جاودان وجاری باش
آب تو خون به جان ایران است
رحیم سینایی 12/8/1388

امروز رادیو اعلام کرد که زاینده رود دوباره جاری شد.