۷.۰۵.۱۳۸۹

هم مسلک

ای غنچه لبان فصل بهار است بیایید

نرگس نگهش پُر زِخُمار است بیایید

هرگل که بدیدیم بُوَد مونس خاری

زیبا گل ما فاقد خار است بیایید

در باغ بود نغمه‌گری شیوه‌ی بلبل

بُستان چو پذیرای هزار است بیایید

چون عاشق موسیقی وآواز اصیلید

آواز بنان و نی وتار است بیایید

خسروبه صفاهان شده ازغمزه‌ی شِکّر

شیرینش از این کرده شکاراست بیایید

ما مست نگردیم زِ هَر باده وجامی

این باده زِ جام لب یار است بیایید

گویند پریشانی «سینا» زچه باشد

هم مسلک گیسوی نگار است بیایید

رحیم سینایی 5/7/1389

۷.۰۲.۱۳۸۹

نماز عشق

ما در نماز عشق به سوی تو بوده‌ایم

از کعبه دل بُریده به کوی تو بوده‌ایم

قصد دلم هزار پریوش نموده‌اند

غافل که ما اسیر به موی تو بوده‌ایم

پروانه گونه گرکه در آتش بسوختیم

نَبوَد گلایه عاشق خوی تو بوده‌ایم

شمشاد باغ جلوه‌گری کم نما که ما

سرمستِ آن طراوت و بوی تو بوده‌ایم

با سُوریان باغ بگفت عندلیب عشق

آزاده سروِ بر لبِ جوی تو بوده‌ایم

درخون نشست سینه‌ی لاله ازاین خبر

وقتی شنید درتب روی تو بوده‌ایم

«سینا» بریخت باده وگفتا که نوش کن

او بی‌خبر که مستِ سبوی تو بوده‌ایم

رحیم سینایی دوشنبه 29/6/1389

۶.۲۱.۱۳۸۹

درس زندگي

مانده در ياد درس استادم

كه بمن درس زندگي مي‌داد

بود درياي زرف وموّاجي

كزدلش دُرّ پُربها مي‌زاد

*

يك بيك مي‌شِمُرد اوصافي

بهر آنها نماد مي‌آورد

تا به خاطر سپارم آن درسش

روبه تمثيل شاد مي‌آورد

*

كوه در درسش استقامت بود

باد يعني رها زِهَر بندي

سرو يعني فقيرِ آزاده

غير نازش كجاست؟پابندي

*

تاك يعني اگر چه پُر باري

درتَمَوّل خُضوع بايد داشت

بيد يعني كه خستگي ها را

بايد از جان خستگان برداشت

*

اوبمن گفت سوسن زيبا

ده زبان دارد و ولي خاموش

مثل نيلوفران آبي رنگ

گاه بايد شوي سراپا گوش

*

بمن آموخت قطره مي‌ماند

گر به دريا سفر كند با رُود

از تعلّق اگر رها گردي

عطرآگين كني فضا چون عود

*

دادتعليم مثل باران باش

تا بشويي غُبار هر رُخسار

مثل پروانه درس عشق آموز

كينه بردل مگير از دلدار

*

ياد آن سالها كه توي كلاس

درسها درس زندگي بودند

رسم وآيين مردمان زيبا

همه آرام وشاد آسودند

*

آه استاد درس زندگيت

تادم مرگ باخودم دارم

آرزو هست در دل ‹سينا›

پاي خود جاي پات بگذارم

رحيم سينايي 21/6/1389

دل دیوانه

درسینه بجز یک دل دیوانه نداریم

جز خون جگرباده به پیمانه نداریم

شمعیم که آتش همه‌ی هستی ماسوخت

جز اشک به دلسوزی پروانه نداریم

زآن درس کز آیین تو تعلیم گرفتیم

دریاد بجز قصّه وافسانه نداریم

ما در طلب یار به هر کوی دویدیم

آوره مرامیم و دگر خانه نداریم

دیوانه دلانیم که در مرتبه‌ی عشق

میلی به خردمندی فرزانه نداریم

در کسوت صیّاد نبودیم همه عمر

برخوان فقیرانه‌ی خود دانه نداریم

«سینا» زدل سوخته‌ی ما خبرش بود

دردیم وشفا دست طبیبانه نداریم

رحیم سینایی 20/6/1389

۶.۱۵.۱۳۸۹

پیام غمگساری

شبی با یاد شیرینش دل خود شاد می‌کردم

گهی یادی هم از سوزِ دل فرهاد می‌کردم

زسیل بی مرامی‌ها چو دل ویرانه می‌گردید

به سنگ مهربانی ها منش آباد می‌کردم

زغم می شد دلم سنگین نمی دیدم رفیقی را

پیام غمگساری را به گوش باد می‌کردم

چو از خویشان نمی‌دیدم مرام راد مردی را

تقاضای مُرُوّت بین که از صیاد می‌کردم

شنیدم گریه درمان است برای درد بی درمان

به اشک دیده «سینا» را زغم آزاد می‌کردم

رحیم سینایی 14/6/1389

۶.۱۱.۱۳۸۹

فرداروز

لبانم آشنا با بوسه

قلبم آشنا با مهر

مرا انسی ست با آینه وشبنم

سحر وقتی سپیده

چادر شب را به نور خویش می‌شوید

دلم امید آن دارد

که فردا روز

رنگی تازه خواهد داشت

که درآن

هیچ انسان جان انسانی نمی‌گیرد

به داری کس نمی‌میرد

گدایی آبرو در کف نمی‌گیرد

وعطاری گلابش را

به نرخ کشتن گل براجاق خود نمی‌گیرد

به مستان حد روا دیگر نمی‌دارند

ودهقانان بجز زیتون نمی‌کارند

وباران سخت می بارد

که تا زنگار دلها وغبار ازباغ بردارد

دلم امید آن دارد

که فردا روز رنگی تازه خواهد داشت

رحیم سینایی 30/5/1389 یک بامداد