شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

دوبیتی 4


ببویند این دهانم را که مستم
ندانند از ازل باده پرستم
نوازندم به چوب وسیلی ومشت
از این غافل که من مستم که هستم
***
عجب حال نزاری دارم ای دوست
دل غمگین فگاری دارم ای دوست
بهار باغ دل دیری نپایید
خزان ماندگاری دارم ای دوست
***
بهارم را خزان تاراج کرده
غمی مانا دلم آماج کرده
به دست شاه دل نبوَد امیدی
بُرش آن را به آس خاج کرده 22/4/1387
***
خدا احساسمان را کاستی ده
سپس تعلیم عقل وراستی ده
بسوزان ریشه‌ی جهل درون را
زدانش آنچه را که خواستی ده
24/4/1387

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۷

شوق دیدار


شب وشعرو شراب وشوق دیدار
من وماه وستاره هر سه بیدار
نسیم وشبنم وصوت شباهنگ
هوا آب وصدا گردیده همسنگ
گل یاس واقاقی گوش تا گوش
پرندی ژاله‌گون بگرفته بر دوش
به شاخ بید بُن گنجشک خاموش
به آوای وکان داده فرا گوش
فروغ شمع وشور رقص شیرین
تن پروانه سُوزد یار دیرین
شب ودلواپسی وبیقراری
دل و بی‌تابی وچشم انتظاری
هزاران اختر از چشم شب افتاد
دل بیچاره در تاب وتب افتاد
خُروس باغ همسایه به آواز
به بزم حسرتم شد نغمه پرداز
طلوع فجرومرگ شام تیره
دوچشمانم به راهش مانده خیره
شب دیدار تا بر دل زَنَد نیش
خلاف وعده کرد یار جفا کیش
رحیم سینایی 12/9/1374

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

شاعر

من شاعرم وچو آب مانم .................گه شهد و گهی شراب مانم
گه تلخ مَیَم خمار بخشم
...................شهدی به لب نگار بخشم
گه مثل بنفشه تیره پوشم
.................مانند خُم از درون بجوشم
گه مثل ستاره بر سپهرم
.................. پاشیده به خاک نور مِهرم
گه تیشه‌ی تیز دست فرهاد
................ نقشی که به روی سنگ افتاد
گه سوسن ده زبان خاموش
...............گه صوت قناریم بَرَد هوش
گه واله‌ی دشت بی قراری
................لیلا صفتی به پرده داری
گه شبنم پاک بر لب خاک
................ابری که برفته اوج افلاک
گه نغمه‌ای از گلوی بلبل
.................گه شانه‌ی بادو موی سنبل
گه خنجر تیز ابروی یار
..................لشکر مُژه گان گرم پیکار
گه خال نشسته بر لبانم
...................گاهی زفراق در فغانم
دریایم وموج وبی قراری
.................گه کوه صفت به پایداری
گاه از غم دل ترانه سازم
................. ریزد غزل ازنوای سازم
گه سعدیم وبه گرد دنیا
.....................خیّام و رُباعیات زیبا
گه مثل امید نا امیدم
........................چون بسته دریچه‌ای که دیدم *
گه شاملوام ودشنه در دیس **
...........گه رستم و حقه های ابلیس ***
گه رودکی وفروغ ونیما
...................گه خوش سخنی مثال«سینا »
رحیم سینایی 3/6/1387
*اشاره ای به یکی از اشعار مهدی اخوان ثالث م امید (امروز دلم شکسته وخسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست )
**نام شعری از احمد شاملو
***اشاره به تراژدی رستم وسهراب گویند چون رستم به هویت سهراب پی برد باچشم گریان از درگاه الهی شفای سهراب می طلبید شیطان ظاهر شدو پارچه سیاهی به او نشان داد وگفت اگر این پارچه سفید شد سهراب هم شفا می یابد و بذر یأس از استجابت دعارا در دل رستم کاشت.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

پلک سنگین خیال


دردلم حس عجیبی دارم
می‌برد من را
تا بُلندای خیال
می‌کشاند به یکی وسعت دشت
می‌نشاند
به لب چشمه‌ای از شبنم ونور
می‌کند سیرابم
وسپس
می‌برد دامن کوه
دردل جنگل سبز
می‌نشینم به تماشای ستیغی از کوه
که از آن
آبشاری زطراوت جاریست
می‌نشیند به سرو جان وتنم
قطراتی از آب
بوسه باران طراوت شده‌ام
میهمان طرب وروح سخاوت شده‌ام
پرتوی از خورشید
تن من می‌شوید
ودر اطرافم
ابر ذرّاتی از آب
نور را می‌شکند
وهوا جامه‌ی رنگین شده است
پلک زیبای خیال
وه چه سنگین شده است
رحیم سینایی 1/9/1387

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

قیام او

هیچ کس مثل او نمی‌داند
اوکه پُر بود از یقینی ناب
چه کسی همچو او توان دارد
تا دوصد زخم را بیارد تاب

هیچ کس مثل تو نفهمیده
هدف راد مردی تو چه بود
همه دادند شرح های زیاد
کی؟ کجا ؟پرتوی زحس تو بود

همه رفتند راه بیراهه
چشمشان مست ظاهر افعال
نابی کار تو نفهمیدند
که چرا گشته بهترین اعمال

صُحبت از آب وتشنگی کردند
ذهنشان در حدود جسم تو ماند
جوهر روح تو غریب افتاد
هیچ کس اصل قصه‌ی تو نخواند

ما چو کوریم قصه‌ی تو چو پیل
دستها می‌کشیم هر طرفی
هر کسی در حدود احساسش
می‌زند بر مراد خود هدفی

قرن ها از قیام تو بگذشت
ما هنوزیم در همان ابهام
پر زحس تو لیک بی‌خردیم
پس به احساس می‌کنیم اقدام

ما به حُرّیت تو بیگانه
لیک گریان که از عطش تَفتی
هرگز ازخود دگر نپرسیدیم
که چرا این گزینه را رفتی
رحیم سینایی 23/10/1387

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

ماه من


ماه رویا می‌زنی تو آتشم
از جفایت خون به چشمم می‌کشم
من وفا ریزم وتو بذر جفا
خرمن عمرم بسوزی بی‌صفا
بی خبر هستی زحال وروز ما
از غم دردِ فراق وسوز ما
کی شناسی داغ بردل ، لاله را
شرم روی و ، واژگون آلاله را
آه کی دانی که مجنونی چی است
همنشین آهوی صحرا کی است
می‌کنی شیرین من لختی درنگ
تا ببینی زحمت نقشی به سنگ
کی بدانی زحمت گل کاشتن
زخم خارش مرحمت پنداشتن
هیچ خواندی نوحه‌ی پروانه را
رقص مرگ عاشق دیوانه را
هیچ می‌دانی چه زیبا دست باد
شانه اش در بید مجنون می‌نهاد
تا بیاویزد زچهرش موی را
جلوه بخشد قامت جادوی را
برجبینت خوانده بودم لایقی
شمه‌ای گفتم زعشق وعاشقی
ماه من مهتاب شب های بلند
برگل شب‌بوی « سینا» هم بخند
رحیم سینایی 5/6/1387

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

عشق آن تابلو زیباست

هیچ کس مثل تو احساس مرا درک نکرد
ونفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چونکه نایاب ترین الماسی
دوستت میدارم
ای که احساس مرا می‌فهمی
ای که میدانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگیست
که هریک از آن
معنی ناب ولطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست
که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق وستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق ونیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
طپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه ومعنی عشق
قافله سالاری
رحیم سینایی 10/10/1387

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

جوانه‌ی عشق


آن شب کنار ساحل کارون دلم شکست
یادی زِ روزگار جوانی به سَر نشست
یاد آمدم شبی که نشستی کنار من
با آیه‌ی نگاه تو مهرت به دل نشست
*
یادی زِ روزهای قشنگی که بعد ازآن
با هم کنار ساحل کارون قدم زدیم
رمز میان من وتو پرتاب کاغذی
گاهی چه کودکانه قراری بهم زدیم
*
امّا قرار آخرمان نقش خاطر است
یک روز قبل از آنکه سفر دور سازَدَم
از دامن وصال تو گیرد مرا وپس
در آتش فراق تو رنجور سازَدَم
*
بس سالها گذشت چو قرنی برای من
دیگر نشانی از تو فریبا نیافتم
روزی تصادفا" به رُخ جام جم نما
عکس تُرا که زن شده بودی شناختم
*
اشکم به چشم آمدو بر سینه کوفتم
یک حسرتی غریب دلم را بخود فشُرد
آن کاخ آرزو که به یک عُمر ساختم
سیلاب یأس آمدو از ریشه کَند وبُرد
*
شوق جوانه‌ای که به دل بود سالها
تا باز در کنار تواَش بارور کُنم
اینک فسُرده است وندانم عزیز دل
عشق تُرا چگونه من از دل بِدَرکُنم
رحیم سینایی 9/6/1387

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۷

دختر محبوبم *Beloved daughter

Without you
بدون تو
No rose can grow
گل سرخی نمی روید
No leaf be green
وبرگی سبز نخواهد بود
If never seen Your sweetest face;
اگر دیگر (هرگز) نیبنم من صفای صورت زیبا وشیرینت
No bird have grace
به چشمانم پرنده هیچ زیبایی نخواهد داشت
Or pow'r to sing Or anything
توانی هم نمی ماند که تا آواز خوانم یا کنم کاری
Be kind or fair, and you nowhere.
چگونه می تواند بود لطافت مهربانی بی وجود تو
Elinor Morton Wylie(Sep1885- Des1928)
رحیم سینایی 7/12/ 1362
* این شعر ترجمه شعری است از خانم Elinor Morton Wylie شاعر ورمان نویس امریکایی

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

تو آن قیامتی


تو آن قیامتی که به دنیا نشسته‌ای
آتش ولی چوباده به مینا نشسته‌ای
سوزی تمام جانم وخاکسترم کنی
ققنوسم آفریده ، فریبا نشسته‌ای
امواج دلنشین پُر از شوق بوسه‌ای
کز دور دست دامن دریا نشسته‌ای
گشتی چو لاله سرخ رُخ از التهاب عشق
مجنون صفت به دامن صحرا نشسته‌ای
نقشی زتیشه‌ای که پر از شور اشتیاق
بر بیستون عشق چه زیبا نشسته‌ای
آن بی بدیل گوهر نابی به روزگار
رخشان چو زُهره بر شب یلدا نشسته‌ای
ای باور قشنگ در آغوش من بیا
بر گوچرا به کلبهِ غم ها نشسته ای ؟
سر گرم عیش ونوش رفیقان شدند وآه
« سینا » به کنج عُزلت وتنها نشسته‌ای
رحیم سینایی 7/9/
1387

جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷

خِرَد وَرزی


صُحبت از عشق كنيم
صُحبت از شادي ها
چه نيازي است به جنگ ؟
بايد آوازي خواند
در هوايي تازه
بنشينيم وگلو تازه كنيم
با شراب شيراز
حيف از آن لحظه ئ عُمر
كه دَم از مرگ وخشونت بزنيم
صُحبت از جنّ وپَري
صُحبت از دوزخ وجنّت همه موهومات است
رو به انديشه كنيم
پر پرواز خِرد بُگشاييم
صُحبت از علم بسي شيرين است
ديده را مي‌شويد
ذهن را وسعت نو مي‌بخشد
مُتكاثر بشويم
وتَحمّل بكنيم
هركسي را كه دگر انديش است
باغ بي بلبل وبي زاغ وزَغَن زيبا نيست
همه بايد باشند
همه رنگ ، همه جور ، همه شكل
همه بايد بتوانند زبان باز كنند
وبگويند چه مي‌انديشند .
رحیم سینایی 1384

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

کی

کی تو رُخصت می دهی بینم ترا
چون رُطب از نخل دل چینم ترا
کی تو دلجویی نمایی پیشه ات
آتشی بر ما زده اندیشه ات
کی تو می‌سوزی مرا پروانه سان
تا که خاکستر کنم نزد تو جان
کی بما تو می‌نمایی روی را
ماه بنشسته به شام موی را
کی به ما تو می‌دهی آن دست را
تا بگیری بازوی این مست را
با فروغ دیده کی آبم کنی
سیمگون مانند مهتابم کنی
از لبانت کی مرا نوشی شراب
تا که آبادم کنی بعد از خراب
زَعطر آغوشت تو کی مستم کنی
تاکه نابود وسپس هستم کنی
کی مراخوانی بخود دریای من
موج سرکش آبی زیبای من
رحیم سینایی 2/6/1387

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷

زندگی


زندگی کردم من
با طراوت چون رود
با سخاوت چون ابر
شاد گشتم به نسیم
گاه افسرده دل از باد خزان
مثل گل روییدم
مثل یک غنچه شدم باز
از انفاس بهار
من طراوت را
زیبایی را
همه جا داد زدم
بلبلان می دانند
وسپس
همچنان شبنم پاک
چشم در چشمهء نور
پر کشیدم از خاک
تا که آگاه شوم
سر کشیدم همه جا
ودویدم همه سو
مثل یک تاک پر از شاخه شدم
با خضوع
خاک را بوسیدم
نقد کردم خود را
تا تناور گردم
بار آور گردم
زندگانی شدن است
رحیم سینایی 5/4/1387

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۷

طبیب دردم

دیگر طبیب دردم دست شفا ندارد
درد فتاده برجان دیگر دوا ندارد
این پیر مام میهن از جُور روزگاران
در دامنش نشان از مهر و وفا ندارد
قلبم که روزگاری کانون دوستی بود
شد آشنای نفرَت رحمی به ما ندارد
باغ امید ما را رسم خزان چنان کُشت
در خاطرش نشان از باد صبا ندارد
با ‌ضربه‌ی تبرها سَروَم فتاده بر خاک
دیگر برآسمانها دست دُعا ندارد
ای بلبلان عاشق دانم چرا غمنید
کوتاه دولت گل وصلش بقا ندارد
این آسمان آبی دیگر بخیل گشته
بر این زمین تشنه باران روا ندارد
جلاد روزگاران ظلمش شده فراگیر
درپیش تیغ کینش ما وشما ندارد
«سینا» به روزگار آکنده از غم ودرد
چنگش شکسته دیگر نایش صدا ندارد
رحیم سینایی 29/3/1387

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷

سؤال


جرئتی کو ؟ که بپرسم
که گل یاس چه شد ؟
رخصتی کو؟ که بپرسم
دل حسّاس چه شد ؟
از که باید پرسید ؟
نغمهء ساز چه شد ؟
پر پرواز چه شد ؟
چه کسی فرمان داد ؟
که نسیم ، دگر از باغ گذر ننماید
تا مبادا
گره ازغنچهء دلهای فروبسته ما بگشاید
با غبانا تو چرا مسخ شدی ؟
باغ خشکیده به هنگام بهار
وتو شنگولی وشاد ! – عجبا !!
باغ تو سبزترین باغ در این راسته بود
وکنون
تن سروان تو افتاده به خاک
قامت کاج وچناران تو خم گشته چو تاک
جویباران تو خشکیده شدند
غنچه ها تا که دگر گل نشوند
از سر شاخه زِبُن چیده شدند
باغ تو رفته زدست
وتو شنگولی ومست
عجبا ! عجبا ! !
من سؤالم در ذهن
وزبانم خاموش
جرئتم نیست زبان باز کنم
وتوانم نه که پرواز کنم
رحیم سینایی 18/3/1387

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

چوپان

در مرتع وسیع

در تَفّ آفتاب

بُز های مرد عشایر

بر بوته های خُشک علف

بوسه می‌زنند

با چهره‌ای که سوخته در آفتاب داغ

با صورتی چُروک ز آلام بی‌شمار

چوپان پیر زیر کُناری* لَمیده است

در عُمر خویش

یک دَم راحت ندیده است

هرگز گلی زباغ فراغت نچیده است

یک لحظه بی هراس

دامن صَحرا نخُفته است

در باغ سینه اش

گلهای حسرتند

که دائم شِکُفته است

با صد دریغ ودرد

عُمری تلاش را

کوهی نیاز را

یک سینه راز را

با چند جمله به کاغذ نوشته‌ام.

رحیم سینایی 1378

کُنار= نا م درخت سِدر در استان فارس

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

دوبیتی ها (1)


گل من جا به بُستانی ندارد
گل حسرت گلستانی ندارد
دلم افسرده شد در غنچه زین رو
زِپی غوغای دستانی ندارد

*** 1375
دو جوی خون زچشمم شد روانه
زدست روزگارو این زمانه
نمی دانم خداوندا خدایا
چرا غم در دلم شد جاودانه

*** 4 135
دِلُم گر هی نناله چاره اش چیست
دوچشمُم گر نباره چاره اش چیست
من آن شمعم که آتش بر سر افتاد
نسوزه اشک نباره چاره اش چیست

*** 29/12/61
هوای دیدنت ما را به سر بی
دوچشمم تا سحر جانا به در بی
سحر اومد نشون از تو نیومد
زحسرت همدَمُم اشک بَصَر بی
*** بهار1360

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۷

خشکسالی

شب ما از شهاب خالی شد
آسمان نور ماهتابت کو ؟
ای دل خسته در کویر سیاه
حالت گُنگ اضطرابت کو؟
*
ای ستاره که می زنی سو سو
از افق های دور در چشمم
در تو ابر امیدواری هست ؟
تا به آبی فرو برد خشمم
*
آذرو دی چه پُر شتاب گذشت
نامد از چشم آسمان اشکی
وندارد امید بادیه گرد
تا کُند پُر زچشمه ها مَشکی
*
طی شد ایّام بهمن واسفند
همچنان چشم آسمان بسته است
مادر پُر سخاوت دیروز
در لطفش به روی ما بسته است
*
ابر این آسمان سِتَروَن شد
آب در چشم جوی خشکیده
دست تاراج خشکسالی نیز
میوه‌ی باغ هایمان چیده
*
میش ها روی خاک می‌بوسند
به امید خَسی وخاشاکی
می‌جهد روی آن کُنار(1) خشک
کهرهء(2)کوچکی به چالاکی
*
آسمان خشم خود به ما بنمود
گذر ابر بر رخش کم شد
آب در چشم چشمه ها خُشکید
لبم از آب دیدگان نَم شد
*
آه، ای سال خُشک نا میمون
از تو در دل ملال می زاید
شُعله‌ی خشم می زنی به تنم
عمر نحس تو کی به سر آید ؟
رحیم سینایی 5 /5/1387
1- نام درخت سِدر در فارس
2- نام بُزغاله در فارس

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

چوب مِهر


بادها بوسه بر جوانه زدند
شاخه ها موي باد شانه زدند
عابدان با دوچشم اشك آلود
دست بردامن يگانه زدند
عارفان در كمال جذبهء دوست
جامها با دف وترانه زدند
پيرها رو به شهر خاطره ها
نفسي چند كودكانه زدند
عاشقان در کنار یار عزیز
جام بر جام عاشقانه زدند
تا که «سینا » زغم شود آزاد
چوب مهرش بدین بهانه زدند
رحیم سینایی 1379

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷

عشق نُخست

در زمستانی سرد
بُغض ابری تیره
تنگ بگرفته به خویش
سینهء آبی زیبای بلند
پیر مردی تنها
تکیه بر صندلی راحت خود
از پس ینجره اش می نگرد
رقص ذرّات سفید برفی
که چنان پرده ای از اطلس شفاف ولطیف
در هوا می‌رقصند
چشم او خیره بدین رقص قشنگ
ودلش از غم موهومی تنگ
توسن سرکش یاد
می‌کند لحظه‌ی او را ناشاد
می‌کشاند او را
به شبابی پُر شور
می‌نشاند به سپهر یادش
اختر خاطره‌ی عشقی دور
وسپس
حسرتی همنفس آه ودریغ
می‌دمد از دل این پیر نجیب
که چرا حاصلش از عشق نُخست
بود نیرنگ وفریب
همچنان می‌نگرم
من بدین صحنه‌ی رقّت انگیز
که درآن
دیده‌ی یپر نجیب
آسمان دلگیر
همنوا گشته بهم
بُغض خود می‌گریند
اشک ها می‌ریزند
برف‌ها می‌رقصند
رحیم سینایی 1/5/1387