سهشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸
ستاره اقبال
بنهادهام سر خود را به بالشی
چشمم برآسمان
تیره شبی ست
مهتاب غایب است
وخیل ستارگان
این پهن دشت تیره چراغان نمودهاند
چشمم به گوشه گوشه این بام میدود
درفکر چیستم ؟
دنبال کیستم ؟
شاید ستارهام
کو آن ستارهی اقبال وبخت من
شاید افول کرده که این حال و روزم است
ناآشنا به درد من ورنج وسوزم است
آه ،ای ستارهی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
رحیم سینایی 30/4/1388
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸
کاش اینجا بودی
تا درآغوش تو بودن را
روئیدن را
احساس کنم
کاش اینجا بودی
تا که سرگشته نسیم
عطر خوشبوی ترا
هدیه میبرد
به هر برزن وکوی
کاش اینجا بودی
تا دراین غربت ودرد
تکیه میدادم بر شانهی تو
پهن میکردم
این سفرهی دل
تا هویداشود اسرارنهان
وتو چشم اندازی
ونکو نقش هورایی تو
متجلّی شود از
چشمه جوشان دلم
تا که باور بکنی
قلب من
به تمنّای تو
آهنگ حیات
مینوازد شب وروز
رحیم سینایی 18/4/1384
شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸
من ودریا

درکنار ساحل سنگی
درهجوم غُصهها در اوج دلتنگی
چشم بر دریای نا آرام
مینوازم با سه تار خویش
نغمهای جانسوز
راوی حال فَگار خویش
میدود از دوردست امواج خشم آلود
روبه سوی ساحل سنگی
مشت میکوبند پی درپی
بر رُخ ساحل ، نمیدانم
کز خُروش خشم یا از روی دلتنگی
آسمان سُرخ است ودریا سُرخ
چشمهی خورشید پُر خون است
لشکر شب چیره میگردد
زُهرهاش سرگرم افسون است
همچنان من با سه تارخویش
مینوازم نغمهی جانسوز
آه اینک مُرده اینجا روز
گوییا دریا ومن اکنون
هردودردی مشترک داریم
میزنم من زخمه برسازم
میزند اومُشت برساحل
آه اینجامُرده روز ای دل
رحیم سینایی 16/5/1387
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸
دختر بهار
چون گل سرخ يک اناري تو
در سپهرم چو ماهتابي تو
غزل ناب آفتابي تو
*
مثل آلاله اي پُر از شوري
آه وافسوس که زمن دوري
در تو معنای دیگری دیدم
تو شبیه شعار منصوری
*
دلم آیینهای وشفّاف است
همچو سیمرغ لانه ام قاف است
دلم از سنگ نیست شیشه دلم
گفته هایم ز روی انصاف است
*
دل دریاییم زکینه تهیست
در زُلالی به چشمه میماند
میزند سر به سینه ام آرام
واژه واژه زعشق میخواند
*
مهربان دختر بهار بیا
با هم از کوچه ها گذر بکنیم
گل وعطر وبنفشه هدیه دهیم
تا دل باغبان سفر بکنیم
*
گوش خود را به جوی بسپاریم
تا بخواند ترانهای از آب
چشم خود را بر آسمان دوزیم
میتراود چو دختر مهتاب
*
ای گل سرخ،دلنشین،زیبا
ای که لطف بهار میمانی
کاش بر باغ زرد« سینا»هم
جامه ای سبز وتازه پوشانی
رحیم سینایی 29/1/1388
شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸
رسم پاييز
جَوانه دارم وپس تـا بهار ميمانم
شَميم لُطف ترا ميكنم طلب زصبا
بود كه برگ اُميدي زشاخه رويانم
درخت عُمر مرا باد نـامرادي كُشت
كُجاست شاخهی سبزي كه سايه افشانم
هواي برگ وبَري نيست رسم پاييز است
ِبمان كه فصل بهارت به سبزه پوشانم
به مردمان زمانم اُميد نتوان داشت
اُميد كودك فرداست نيك ميدانم
شراب صافي ساقي نصيب «سينا» نيست
بجاي باده ز خون دلش بِنوشانم
رحیم سینایی بهار 1380
جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۸
شبنم احساس
دل من میگوید
میشود در دل تلخی عسل ناب چشید
میشود زیبا دید
میشود زیبا خواند
میشود زیبا گفت
شرط آن است که زیبایی را
بنشانیم پس پنجرهی دیدهی خویش
وبگوییم به زاغ
گرچه رنگ تو سیاه
لیک پَرهای قشنگی داری
وبگوییم به بلبل
که نوایت زیباست
وبگوییم به پروانه نماد ایثار
گرمی عشق زسوز پر توست
وبگوییم به نخل
راست قامت ، رُطبت شیرین است
وبگوییم به سرو
روح آزادگی و آزادی
عمرسبز تو دراز
صبحدم سوی گلستان برویم
شبنم ازچهرهی گل با لب خود پاک کنیم
نوش جان جرعهای از خون دل تاک کنیم
در تماشای گل سوری باغ
دست افشان بشویم
در لب چشمه سپاریم تن خویش به آب
وبه مهتاب بگوییم بتاب
بَررُخ زُهره زدور
بوسهی عشق زنیم
شب یلدای دراز
فال حافظ گیریم
گره از گیسوی شب باز کنیم
وببینیم سپیدی سحر
بگشایم درو پنجره را
وبه هر رهگذری
کز سر کوچهی ما میگذرد
بفرستیم به لبخند درود
وبگوییم سلام
رحیم سینایی 3/11/1387
سهشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸
گل سوری (ترانه)
در شادی روچشام بسته میشه
بلبلی دیگه به باغم نمیاد
دیگه گنجشکی سُراغم نمیاد
آتیش تب میگیره سینهی تنگ
دیگه فرهادمیمونه ، تیشه وسنگ
دُر نابی تو به دریای دلم
لذّت آبی به صحرای دلم
تو قشنگی مثل زُهره تو سپهر
مثل یک واژهی زیبا توی شعر
تو گل سوری ولطف چمنی
کی تو پیدا میکنی مثل منی؟
گل نازی و برام ناز میکنی
تو بایک خنده دلم باز میکنی
تو برای تشنه خود آب میمونی
راز زیبایی مهتاب میمونی
کاشکی پروانهی شمعت میشدم
با « سینا» کشتهی جمعت میشدم
رحیم سینایی مهرماه 1387
جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۸
گل شاداب

چو شبنم شب مهتاب با تو باشم من
دعا کنم که سپیده طلوع ننماید
تمام عمر در این خواب با تو باشم من
هزار زخم به دل دارم از جفای کسان
کنون که دل شده بی تاب با تو باشم من
تو شمع روشن عشقی به جمع دل شدگان
درون حلقهی احباب با تو باشم من
درون سینهی «سینا» تو چشمهی عشقی
حدیث لطف خوش آب با تو باشم من
رحیم سینایی 28/4/1386
پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۸
صبح ها
رُخ خود می شویم
وسپس
می فشارم لب را
بر لب شبنم پاک
که نشسته ست به روی گل سرخ
تا طراوت را
زیبایی را
من از این جام قشنگ
نوش جانم سازم
پس از آن
ازکتاب حافظ
غزلی میخوانم
تا به نور عرفان
تیرهگی را زدلم بزدایم
تا بیاموزم
مهر ورزی را
عاشقانه زی را
غزل دلکشی از شیخ اجل
زیر لب می خوانم
ودر این اثنی
نغمهی تار جلیل شهناز
وصدای ملکوتی بنان
کرده پُر حجم فضای خانه
روشنک
می کند دکلمه شعری زیبا
وه چه آغاز قشنگی دارد
روزهای عمرم
رحیم سینایی 17/7/1387
سهشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸
گُل ناز
غزلی پُرزِ راز میمانی
تو پُر از موج وچینی وشکنی
تُند رود هراز میمانی
تونباشی نوا ندارد چنگ
همه نُتهای ساز میمانی
همه دارند آرزوی ترا
مثل عمر دراز میمانی
هرکس از تو روایتی دارد
چون قنوت نماز میمانی
مثل دیوان حافظی تو لطیف
کی شوی بسته باز میمانی
آن سه بیتی زِ سعدی شیراز
تا ابد درفراز میمانی
من زمینی تو آسمان جاهی
تیز پَر شاهباز میمانی
نفسم درهوای تو گرم است
بهر« سینا» نیاز می مانی
رحیم سینایی 31/4/1388 5صبح
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸
دریای آرام
چقدر آرام !
چقدرآرام !!
چه وحشتناک آرام است آب امروز !!!
نه زیبنده ست آرامش برای آب
خروشی نیست
جوشی نیست
در این پهن دشت آبی آرام
خداوندا نه این دریاست ؟
در یغا همچو مرداب است .
که این سان بیرمق
افسرده در خواب است .
رحیم سینایی 1/8/1367
یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۸
شهباز

ازچه در قلبم نشانی مهر خود
بعد ازآن از دوریت میسوزیم
تو مگر رزّاق قلبم نیستی
داغ هجرانت نمایی روزیم
*
یاد زیبایت درون خاطر است
میزند عشقت به سینه چنگها
میرسی از ره سوار آرزو
لحظه ام پُر میکنی از رنگها
*
کاش من را همسفر با خود کنی
ای فروغ روشن شب های من
تک سوار پُر غرور کوی عشق
دلنشین سرو سهی بالای من
*
کاش میروئیدی ای زیبا گلم
تو زخاک آرزوهای دراز
تا مریدت گردم ای الله عشق
پیش پایت خاک گردم در نماز
*
از شراب عشق او بیخود شدم
ساقیا از من پیاله باز گیر
خواست «سینا » گر ببیند یار را
گو پرّ پرواز چون شهباز گیر
رحیم سینایی 3/8/1387
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸
خُفّاش *
زمین سرد
آسمان ابریست
تمام مردم این شهر
با نقاب شدند
نمی شود به کسی اعتماد دیگر کرد
همه دورنگ ودو رو
حیله باز ومکارند
دگر نشان تعامل زبینشان رفته است
شعورشان خفه در فکر های مستحجن
وذهنشان همه مسموم باوری کهنه ست
اگر به مهر تو با کس دم از سخن بزنی
ترا به جرم هزاران گناه ناکرده
به چوب نفرت وتکفیر مینوازندت
امان نمیدهند نمایی بیان خویش تمام
چرا که حکم تو از پیش میشود تعیین
ولی چه باک زآهن که کورهها دیده ست
وضربه از دهن پُتک بیامان چیدست
مرا چه باک اگر احمقان نفهمندم
مرا چه درد اگر دیوها ببندندم
کلام من همه از باوری خرد خیز است
از آن به قلب پلیدان چو خنجری تیز است
پیام دهید به خفّاش نور میتابد
برو به دخمه که خورشید ما نمیخوابد
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸
شراب باقی
در ساغر ما بریز ساقی
بر مرکب عشق او سوارم
مانند رسول بر بُراقی
فرخنده تر از تولّد او
هرگز نفتاده اتّفاقی
زیباتر ار آن کمان اَبرو
اَُستاد به پا نکرده طاقی
تاپرده بگیرد از رخ خویش
با فرّ وشکوه وطمطراقی
گر جلوه کند جمال رویش
نی فتنه بماند ونفاقی
خواهم که شوم مُرید کویش
افکار بلندو راه شاقی
«سینا» به امید روی جانان
پُر گشته دلش زاشتیاقی
نصیحت
ریشه داری سخت
در مسیل ریگزار خشک
تا که ازسیلاب می نوشی
تا که از شنزار می جوشی
دانهی تلخی ثمر داری
رهنمودی تازه ات گویم
از زلال چشمه ساران نوش
در کنار جوی ها میجوش
تا که عطری پونه گون یابی
رحیم سینایی 1375
چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸
قاصـد
كوله باري شُـعور مي آيـد
سينه اش پُر زعشق محرومان
دردمنـد و صبـور مي آيــد
تك سـواري زشـهر آگاهـي
اُسـتوارو غيـور مي آيـد
برلبش نكتـه هاي نـورانـي
ديدم از فصل نـور مي آيـد
سـر به جيب تفكّرش ديـدم
نكتـه دان فكـور مي آيــد
مست از بـاده هاي عرفانـي
با شـراب طهـور مي آيـــد
پيـرهن سبزو رُخ شقايق گُون
خوش بهاري زدُور مي آيـد
مژده اينك دهيد بر «سينــا»
فصل سـبز سُـرور مي آيـد
رحیم سینایی زمستان1374
دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸
سوسن باغ

نالم زسکوت تو این آه و فغان تاکی؟
یغماگر پاییزی بر باغ هجوم آورد
ای دولت فروردین این جور خزان تاکی؟
برگنگرهی کسری فریاد زند جُغدی
این شیون دهشتزا درگوش زمان تاکی؟
دانم که خرد ورزی آتش زند ایمانم
چون برّه زنادانی پابند شبان تاکی؟
باید زپی دانش تا ملک ثریّا رفت
ای حرص قناعت سوزدائم پی نان تاکی؟
من چشم به ره دارم تا باز تو باز آیی
در حسرت دیدارت آرامش جان تاکی؟
ای باد صبا بازآ روعُقده گشایی کن
در باغ دل« سینا »گل بسته دهان تاکی؟
رحیم سینایی 5/6/1387
چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸
نوروز88
باز از آسمانمان کوچید
عطش تشنگی به جان افتاد
آسمان تیره رنگ وپُر دود است
وهوا دم گرفته وسنگین
آه شاید به خواب باید دید
بارش ابر ویک کمان رنگین
وه که نوروز این کهن آیین
درغیاب گل وگیاه آید
در بهاری که نیست سبزه وگل
می شود شاد بود وخوش ؟ شاید
کاشکی آسمان بخیل نبود
تا که سر سبز دشت میدیدیم
میدویدیم تا به دامن کوه
گل وحشی و پونه میچیدیم
دی وبهمن گذشت با خشکی
حرف باران وبرف سنگین نیست
ای دریغا که فرودین امسال
برتنش جامه های رنگین نیست
آه نوروز عید زیبایی
کاشکی در بهار وسبزه وگل
سال دیگر تو پیش مان آیی
رحیم سینایی 22/12/87
چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷
نادم

گفتا: به نفع است ........ گر کاربندی
گفتا :غنیمت ........... .. دان دوست یابی
چون فرصتت رفت ........دیگر نیابی
یک روز اشکی ............آید به چشمت
یک حسرت تلخ ...........آرد به خشمت
گویی توبا خویش ......... قلبش شکستم
درب وفا را ................بروی ببستم
من مست ومغرور ..........او درخضوع تاک
از کینه من پُر .............او شبنم پاک
از راستی گفت ..............بی اعتنا من
او از خدا گفت ...............دور از خدا من
می خواست من را ......... می جست یاری
سوزاندم اورا .............در بیقراری
او مهر می خواست ......... کردم جفایش
ارزش ندادم ..............لطف وصفایش
او راست می گفت ......... من زور بودم
برحسن صورت ..............مغرور بودم
درد ودریغا ..................رفت آن شبابم
زاندوه تلخی ..................در التهابم
از کردهی خود ..............اشکم روان است
آن خاطر سبز .................آرام جان است
خواهم نشانی .............. از او بگیرم
در فصلی از عمر ............ فصلی که پیرم
امروز نادِم .............. درعُزلت خویش
آن نامه ها را .............. بنهادهام پیش
می آید اشکی .............. اینک به چشمم
کردار دیروز .................آرد به خشمم
رحیم سینایی 30/5/1387
پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۷
جَنگ
فصل شکار نیست
زین رو چرا؟
روغن زنی ونرم وروانش همی کُنی
از بهر کُشتن کسی ست ؟
پسر - آری پدر
پدر – هرگز مباد
آیا خُصومتی میان شما روی داده است ؟
باخون عزیز ، کینهی دل شُسته میشود ؟
نامش که هست ؟
این دشمنی زکُجا ریشه یافته است ؟
ساکت شُدی چرا ؟
سر بَر نمیکُنی که مرا پاسُخی دهی
شاید به جَنگ میروی ای خوب و مهربان
پسر - آری پدر
پدر – انگیزه روشن است ؟
خاموش ماندهای
با من سخن بگو
آن را که بهر کُشتن اوعَزم کردهای
یکبار دیدهای ؟
نامش شنیدهای ؟
یا آنکه خیر ، هر که شود کُشته فرق نیست
یکدم بخود بیا
چشمت بهم گذار
آن مُرغ فکر را
خارج کُن از قفس
پرواز دِه در آسمان تَفکّر ، سپس ببین
جَنگ از برای چیست ؟
جَنگ از برای کیست ؟
پایان جَنگ چیست ؟
رحیم سینایی 17/10/1366