شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

مرد خدا

آن شب که مرا جانا از خویش جدا کردی

هرگز تو ندانستی برما چه جفا کردی

با شورو هزاران عشق عمری به تو پیوستم

این حاصل عمرم را یک لحظه فنا کردی

روزی که ترا دیدم از شوق نفهمیدم

چون آتش جان سوزت درسینه به پا کردی

ای کاش غرور تو رخصت دهدت یکدم

تا باز بیندیشی ظلمی که بما کردی

سخت است مرا باور بینم که عزیزدل

بردی زنظر ما را با خصم وفا کردی

چون نیک نظر کردم دیدم که جفا جویی

صدها گره افکندی کی یک گره وا کردی

دل‌شاد نخواهی شد از عاقبت کارت

زآن زهر که در کام این مرد خدا کردی

چون شکوه کند «سینا» هم‌راز نمی‌یابد

تا آنکه به او گوید برما تو چه‌ها کردی

رحیم سینایی 29/5/1389

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹

هم مسلک

ای غنچه لبان فصل بهار است بیایید

نرگس نگهش پُر زِخُمار است بیایید

هرگل که بدیدیم بُوَد مونس خاری

زیبا گل ما فاقد خار است بیایید

در باغ بود نغمه‌گری شیوه‌ی بلبل

بُستان چو پذیرای هزار است بیایید

چون عاشق موسیقی وآواز اصیلید

آواز بنان و نی وتار است بیایید

خسروبه صفاهان شده ازغمزه‌ی شِکّر

شیرینش از این کرده شکاراست بیایید

ما مست نگردیم زِ هَر باده وجامی

این باده زِ جام لب یار است بیایید

گویند پریشانی «سینا» زچه باشد

هم مسلک گیسوی نگار است بیایید

رحیم سینایی 5/7/1389

جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۸۹

نماز عشق

ما در نماز عشق به سوی تو بوده‌ایم

از کعبه دل بُریده به کوی تو بوده‌ایم

قصد دلم هزار پریوش نموده‌اند

غافل که ما اسیر به موی تو بوده‌ایم

پروانه گونه گرکه در آتش بسوختیم

نَبوَد گلایه عاشق خوی تو بوده‌ایم

شمشاد باغ جلوه‌گری کم نما که ما

سرمستِ آن طراوت و بوی تو بوده‌ایم

با سُوریان باغ بگفت عندلیب عشق

آزاده سروِ بر لبِ جوی تو بوده‌ایم

درخون نشست سینه‌ی لاله ازاین خبر

وقتی شنید درتب روی تو بوده‌ایم

«سینا» بریخت باده وگفتا که نوش کن

او بی‌خبر که مستِ سبوی تو بوده‌ایم

رحیم سینایی دوشنبه 29/6/1389

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

درس زندگي

مانده در ياد درس استادم

كه بمن درس زندگي مي‌داد

بود درياي زرف وموّاجي

كزدلش دُرّ پُربها مي‌زاد

*

يك بيك مي‌شِمُرد اوصافي

بهر آنها نماد مي‌آورد

تا به خاطر سپارم آن درسش

روبه تمثيل شاد مي‌آورد

*

كوه در درسش استقامت بود

باد يعني رها زِهَر بندي

سرو يعني فقيرِ آزاده

غير نازش كجاست؟پابندي

*

تاك يعني اگر چه پُر باري

درتَمَوّل خُضوع بايد داشت

بيد يعني كه خستگي ها را

بايد از جان خستگان برداشت

*

اوبمن گفت سوسن زيبا

ده زبان دارد و ولي خاموش

مثل نيلوفران آبي رنگ

گاه بايد شوي سراپا گوش

*

بمن آموخت قطره مي‌ماند

گر به دريا سفر كند با رُود

از تعلّق اگر رها گردي

عطرآگين كني فضا چون عود

*

دادتعليم مثل باران باش

تا بشويي غُبار هر رُخسار

مثل پروانه درس عشق آموز

كينه بردل مگير از دلدار

*

ياد آن سالها كه توي كلاس

درسها درس زندگي بودند

رسم وآيين مردمان زيبا

همه آرام وشاد آسودند

*

آه استاد درس زندگيت

تادم مرگ باخودم دارم

آرزو هست در دل ‹سينا›

پاي خود جاي پات بگذارم

رحيم سينايي 21/6/1389

دل دیوانه

درسینه بجز یک دل دیوانه نداریم

جز خون جگرباده به پیمانه نداریم

شمعیم که آتش همه‌ی هستی ماسوخت

جز اشک به دلسوزی پروانه نداریم

زآن درس کز آیین تو تعلیم گرفتیم

دریاد بجز قصّه وافسانه نداریم

ما در طلب یار به هر کوی دویدیم

آوره مرامیم و دگر خانه نداریم

دیوانه دلانیم که در مرتبه‌ی عشق

میلی به خردمندی فرزانه نداریم

در کسوت صیّاد نبودیم همه عمر

برخوان فقیرانه‌ی خود دانه نداریم

«سینا» زدل سوخته‌ی ما خبرش بود

دردیم وشفا دست طبیبانه نداریم

رحیم سینایی 20/6/1389

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

پیام غمگساری

شبی با یاد شیرینش دل خود شاد می‌کردم

گهی یادی هم از سوزِ دل فرهاد می‌کردم

زسیل بی مرامی‌ها چو دل ویرانه می‌گردید

به سنگ مهربانی ها منش آباد می‌کردم

زغم می شد دلم سنگین نمی دیدم رفیقی را

پیام غمگساری را به گوش باد می‌کردم

چو از خویشان نمی‌دیدم مرام راد مردی را

تقاضای مُرُوّت بین که از صیاد می‌کردم

شنیدم گریه درمان است برای درد بی درمان

به اشک دیده «سینا» را زغم آزاد می‌کردم

رحیم سینایی 14/6/1389

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

فرداروز

لبانم آشنا با بوسه

قلبم آشنا با مهر

مرا انسی ست با آینه وشبنم

سحر وقتی سپیده

چادر شب را به نور خویش می‌شوید

دلم امید آن دارد

که فردا روز

رنگی تازه خواهد داشت

که درآن

هیچ انسان جان انسانی نمی‌گیرد

به داری کس نمی‌میرد

گدایی آبرو در کف نمی‌گیرد

وعطاری گلابش را

به نرخ کشتن گل براجاق خود نمی‌گیرد

به مستان حد روا دیگر نمی‌دارند

ودهقانان بجز زیتون نمی‌کارند

وباران سخت می بارد

که تا زنگار دلها وغبار ازباغ بردارد

دلم امید آن دارد

که فردا روز رنگی تازه خواهد داشت

رحیم سینایی 30/5/1389 یک بامداد

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

موج بوسه

با چشم های تو احوال من خوش است

زیرا

تو با نگاه خویش دلت را سروده‌ای

نسرین باغ

صورتی از سیرت توشد

معنای مهر در تو طلوعی دگر نمود

باغ وفا درون دل تو شکوفه کرد

زیبا ترین مراد دل خسته‌ی منی

از چشمه‌ی محبت تو نوش می‌کنم

هر شب ترا تصور آغوش می‌کنم

بوی تنت

گرمای دامنت

لب‌های تو که در هوس بوسه آتش است

من را برد به عالم رویای دلنشین

تو التهاب دلکش آغوش می‌شوی

با موج بوسه های لبم نوش می‌شوی

رحیم سینایی 8/6/1389

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

جدال

نگهم پُر ملال می فهمی ؟

درسکوتم سوال می فهمی ؟

از جفایی که کرده ای بامن

شده ام چون هلال می فهمی؟

دشت ها در پی تو پیمودم

ای گریزان غزال می فهمی ؟

هیچ بامن نبوده ای یکرنگ

گرچه بودم زُلال می فهمی؟

در دل من دگر امید نماند

درد این انفعال می فهمی ؟

من به پاکی چو شبنم صبحم

معنی این خصال می فهمی ؟

ای که ایمان تو ریاکاریست

تو اذان بلال می فهمی ؟

دل سینا وعقل کشمکشند

معنی این جدال می فهمی ؟

رحیم سینایی 19/10/1387

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

دشت ارژن

سربه دامان کوهسار بلند

خفته دشت وسیع وزیبایی

یاد دارم که روزگاری داشت

آبشـار خوش و فریبایی

***

جنگلی بود کوهسارانش

بود بسیار برف وبارانش

صاحب چشمه بود دشت ارژن

آب بسیار بود درجانش

***

در بهاران رُخش پُر از لاله

بود نخجیرگاه سـامانش

نیمی ازسال تیره‌ای از ایل

جای خوش کرده بُد به دامانش

***

درهوایش دَم مسـیحایی

داشت دریاچه‌ای به زیبایی

مأمن لک لک وحواصیلان

با چه تصویرهای رویایی

***

بود تفریحگاه سـالانه

هم بهارانه هم زمستانه

عطرو طعم کباب مشهورش

لذتی داشت فوق جانانه

***

سـالهـا می‌گذشت با تندی

روح تغییر می‌دمید به دشت

دشت مقهور دست انسـانها

لاجرم از صفای خویش گذشت

***

دشت ارژن اگر چه شد آباد

لیکن آن روح شادمانش نیست

چشمه ساران وروح آرامش

این یکی خشک و آن نشانش نیست

***

اینک هرگاه بگذرم زین دشت

یاد آرام صفای دیروزش

اشکم آرام می دود در چشم

با طراوت نبینم امروزش

***

کاش «سینا »زمان عقب می‌رفت

تا ببینم که ارژنم زیباست

آبشـارش زکـوه می‌ریزد

لب جویش شراب در میناست

رحیم سینایی 1/6/1389

یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

نشان دوست

باور نمی‌کنم که زیاد تو رفته ام
با این خیال تیره شبم روز می‌کنم
ای دختر بهار بیفشان شکوفه را
باران گریه را زِ سر سوز می‌کنم

*

وقتی بیاد آورم آن لحظه های شاد

آن عصر خاطره که صدا می‌زدی مرا

من آمدم کنار تو وگفتمت بمان

پیوسته در کنار من ای دلنشین رها

*

زآن پس میان من وتو شد الفتی پدید

هر روز روزخاطره بود وسُرود بود

شاهد به عشق من وتو امید زندگی

قایق فروش ساحل زیبای رود بود

*

بس عصرها که من وتو در قایقی قشنگ

پارو زدیم در دل کارون دلفریب

وقتی که باد گیسویت آشفته می‌نمود

از موی تو قرار برده واز قلب من شکیب

*

درد ودریغ دور فلک چشم ما نداشت

رفتی تو از کنارم و تنها مرا گذاشت

یادم نمی رود دم آخر که دیدمت

هرچند اشک رخصت دیدن نمی‌گذاشت

*

امروز سالهاست که من دور مانده‌ام

اما هنوز خانه‌ی دل جایگاه توست

باور نمی کنم که زیاد تو رفته ام

باور نمی کنی که منم عاشق نُخست

*

دیگر مرور خاطره تابم ربوده است

اما چه سود عمر گرانم رهین اوست

از دور روزگار مگر حاصلم چه بود

زیباترین لحظه که دارد نشان دوست

رحیم سینایی 20/5/1389

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹

ازشکوفه زیباتر

ازشـکوفه زیبـاتر ***در زدم دری وا کن

درقفس دلم پژمرد ***روی خود هویدا کن

*

بلبـل حزینـم مـن ****می‌زنم خزان دادی

ای بهار شادی بخش ***رخ نما بده شادی

*

روزهـای من زرد و ***چون غروب حزن انگیز

باربُد سُـرودی کن ***دل گرفـته از پـرویز

*

درغیاب شـیرینش ***ازشکر* نشانی نیست

خسرو می و معشوق ***با کس همزبانی نیست

*

حیرتم چه پیش آمد ***شوکت قرونم رفت

جهل یا تعصّب بـود ***طالع شُــگونم رفت

*

مانده‌ام در این وادی ***سینه‌ام پُر از دردی

آنچه می‌کند پیـرم ***بی صفایی وسـردی

*

مـی‌زند خِــرَد فـریاد ***لب خموش کن« سینا»

حضرت شراب آنجاست***رو بنوشـش از مینــا

*

عقل را بکن تعطیـل ***تا دمـی بیاســایی

صحن باغ خشـکیده ***نیست جای شیدایی

رحیم سینایی 16/4/1389

*شکر رقیب شیرین و معشوق دیگر خسروپرویز

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

کو (ترانه)

کو ، کو ،کو

کو هوای تازه

تا دلم به شادی

خوش بخواند آآآ وااازی

کو

کوفروغ شمعی

تا میان جمعی

عاشقانه سوزم

در کنار پر وااااانه

کو

کوگلی به شاخی

تاهزار مستی

سر دهد ترااااا نه

کو

کو در آسمانم

توده‌ای زابری

تا دمی ببارد

بر کویر خُشکِ من

کو

کو رفیق یک رنگ

تا به او بگویم

قصه از دلِ تنگم

کو

کو ، کو، کو

رحیم سینایی 1379

سه‌شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۹

رقابت

من وآیینه وگل حس رقابت داریم

او دلش صاف نمود

آن دگر چهره‌ی خود زیبا کرد

ومن از مهر سخن می‌گویم

می شود داشت دلی صاف

ولی دور از مِهر

می شود زیبا بود

ودلی سنگین داشت

لیک

می‌شناسی تو کسی ؟

که بیفشاند مهر

با دلی پُر کینه

دیده‌ای هر گز تو؟

سیرتی زشت مُحبّت ورزد

تو بگو

زین رقابت که میان من وآیینه وگل برپا شد

برتری آن که هست ؟

رحیم سینایی 10/10/1388

شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

دختر آگاه ایرانی

تو با آن دامن پُر چین

چنان پروانه‌ای رنگین

که می‌رقصد بروی شاخه‌ی گلها

و با آن دامن با پولک‌ لرزان

چه زیبا می‌خرامی برچمن زاران

تو رقصانی خرامانی

وبا احساس می‌خوانی

کلامی پُرشکوه

با گویش اقوام ایرانی

تو با آن پوشش زیبا

و با آن گویش شیوا

تو مفهوم قشنگ ارزش فرهنگ می‌‌دانی

تو می‌مانی

چراکه ارزش میراث را این سان نگهبانی

تو زیبا دختر آگاه ایرانی

رحیم سینایی 29/4/1389

جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

عشق خدا

شبها دلم برای خدا تنگ می‌شود

دست نیایشم بلند

وپس سجده‌ی سکوت

شب ها دلم زوسعت غم تنگ می‌شود

دیشب نگاه پنجره‌ی قلب خسته ام

در انتظار روزنه‌ی یک طلوع ماند

چشمم به راه مشرقی از روشنای عشق

بیتاب گشته وشعر سکوت خواند

در منتهای غربت یلدای بیفروغ

دروسعت کویر که غیر از سراب نیست

وقتی که با تمام وجودم

عطشان قطره های زلالم

بار دگر نگاه خدا برق می زند

تا با فروغ خویش

باران نور بر شب اندوه من زند

با دستهای روشن خور شید مهربان

رحیم سینایی 22/5/1389

پنجشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۹

طور سینا

گل شب‌بوی شبهایم ،شبت خوش باد من رفتم

شقایق داغ صحرایم، شبت خوش باد من رفتم

درآن جمعی که تو باشی، ندوزم چشم بر ماهی

پری رخسار زیبایم ،شبت خوش باد من رفتم

به ساقی گو که می آرد، حضور باده خوش یمن است

به مستی عرش پیمایم، شبت خوش باد من رفتم

خدای مهربانم را ، شبی با دل صدا کردم

به نای نی زد آوایم ، شبت خوش باد من رفتم

از آن شب همنشین من، می رنگین وساز نی

نه بیم از کس نه پروایم، شبت خوش باد من رفتم

عجب دارم که شیخ ما ،بفهمد حال مستی را

به چشمش نیک کی آیم، شبت خوش باد من رفتم

چو با دل می کنم نجوا ،غزل با عشق می گویم

فروغ از طور «سینا»یم شبت خوش باد من رفتم

رحیم سینایی 21/5/1389

دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

مُوَحّد

دیر یست که ما باده بخوردیم ونشستیم

بیهوده نه مستیم

ما عاشق دیدار رخش بوده وهستیم

جز او نپرستیم

پابسته ودر بند همان سلسله هستیم

کی؟ گفت که رَستیم

ما بر سر آن قول وقراریم که بستیم

پیمان نشکستیم

ثابت قدم اندر ره ایمان خود استیم

زُنّار نبستیم

سرمست زیک جرعهء صهبای الستیم

زین روست که مستیم

« سینای» بگو فاش که یکتای پرستیم

بُتها بشکستیم

رحیم سینایی 1372

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۹

واگویه

واگویه می کند دل من حس وحال را

از خود زدوده است غبار مَلال را

چشمش گشوده بر رُخ زیبای زندگی

دیریست صبح کرده شب انفعال را

وقت نماز شکل دگر می‌کند وضو

دیگر نپوید آن ره ورسم ضلال را

افطار روزه با می چون ارغوان کند

بهتر از این مطاع نجُسته حلال را

پندی زپیر میکده در گوش کرده است

از دور روزگار گزید اعتدال را

درخلوتی که روح خدا بود وجسم او

در زیر لب به زمزمه کرد این سؤال را

«سینا» خدای که دریای رحمت است

آیا شود؟ که حکم نماید قتال را

رحیم سینایی 4/5/1389

چهارشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۹

فمنیست(feminist)

حرفهای تو دُرست

در بیان تو حقیقت جاریست

وچه تصویر کریهی دارد

زن در اندیشه‌ی پژمرده ما

زن مگر کیست ؟

نه او مادر و یا خواهرم است

زن مگر کیست ؟

نه او همسر و یا دخترم است

مادرم زاد مرا

خواهرم مونس من بود در آغاز حیات

همسرم روح وروانم شده است

دخترم میوه‌ی عشق من و اوست

برتری من زکجا ؟یافته ام

چه کسی؟ گفت که زن مرتبه‌اش پایین است

چه کسی ؟مرتبه مرد فراتر بنهاد

وبر او رجحان داد

من نمی دانم

مادرو خواهر من

همسرو دختر من

چه کم از من دارند ؟

وای برما وبدین کبرو غرور

وای برما وبدین فکر پلید

کورباد آن چشمی

که زن و مرد برابر نتواند دیدن

رحیم سینایی 15/8/1388