دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۴

شَرَرِ هِجر

شاد از اینم که تو که با قهرخطابم نکنی                 بعداز این در شَرَرِ هِجرکبابم  نکنی
ترسم این بود که پیوند رفاقت گُسلی                    و سپس در عدد دوست حسابم نکنی
گفته بودی که فقط مهر مرا می‌جویی                     شادمانم که دگر هیچ عتابم نکنی
بود تقدیر که دل, بسته‌ی گیسوی تو شد               دست تقدیر چنین خواست جوابم نکنی
لحظه‌ی وصل فراهم شده فرصت دریاب                 کام دل گیر کزین بیش عذابم نکنی
خواهم ای ماه به آهنگ دل انگیز کلام                    امشبی را تو به افسانه بخوابم نکنی
بوسه بخشی ,گذر عمر غنیمت دانی                      یاد دلتنگی ایام شبابم نکنی
غزل چشم تو نوشاند به «سینا» می ناب                تا که با باده‌ی انگور خرابم نکنی
رحیم سینایی 1394/6/29

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۴

تماشايي ترين تصوير

تماشايي ترين ,تصوير دنيايي, برای من
 دلم آرام ميگيرد, تو زيبايي, برای من
حضور دائمت, ای نازنين ,من دوست ميدارم
دراين دنياي تنهايي, توحوايی ,برای من
نگاهت, سُکر صد مستی, بريزد بر تن وجانم
منم آن کوهکن, شيرينِ رويايی, برای من
چو رودی در هوای تو , سرم بر سنگ ميکوبم
ودامان تو می‌جويم, که دريايي, برای من
مرا مهر تو درجان و , دلم را زان گريزی نيست
حديث حال مجنونم ,تو ليلايي ,برای من
ازآن چون لاله ,خون دل ,به چشم خويش آوردم
که دانستم به سر, شوق تماشايي, برای من
غزل چون ناب ميگويي ,دلم از شوق می لرزد
خوش آوا بلبل , بستان «سينا»يي, برای من
رحيم سينايي 1393/4/17

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۴

باران شعر

گونه هايت لطيف وگل مانند، چشمهايت سياه ومخمورند
پلك آرام مي‌نهي برهم ، گوئيا مست آب انگورند
ُطره‌هاي سياه گيسويت ، شب يلدا به ذهن مي‌آرد
بشكند نور در شِكنج آن ، چين مويت مثال منشورند
ماهي ودرمُحاق مي‌ماني ، وصلي و در فراق مي‌ماني
جمعي و افتراق مي‌ماني ، چشمهايت چقدر مغرورند
باز كن دُكمه هاي پيرهن را، بنما جلوه‌هاي آن تن را
ليمو‌هاي پُرآب دارابي ، درحجاب لباس محصورند
عاشقاني كه دل به تو بستند ،به نگاهي زچشم تو شادند
طوطياني كه بَر سَر سَروند، به شكر خنده‌ي تو مسرورند
دل به گرمي عشق مي‌ماند ، نام تو با ترانه مي‌خواند
لحن حُزني كه دركلام من است ، نُت دشتي تارو سنتورند
شرق من گرچه شرق اندوه هست،رو به تغییر دارد این نسلش
ذهن را شُسته از غُبار كُهن ، پي دنيا نه جَنّت وحورند
سرزمین یلان دیروزی , سرزمین سکوت و اجبار است
شاد از اینم که نوجوانانش, عاشق ساز وتارو تنبورند
بازگردم به عشق وسرمستی , که هواهای دلکشی دارد
دیدن صحنه های نامیمون , از نظرگاه عاشقان دورند
تو خرامان كه راه مي‌افتي ، ذهن باران شعر مي‌بارد
طبع ‹سينا› موافق غزل است ، رديف و قافيه بهم جورند
رحيم سينايي 5/6/1394

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

بید دل

دلم با گرمی یک دست
دلم با خنده ی یک دوست
دل ازبرق نگاه مهر آمیزی
درون سینه می لرزد
عجب بیدی درون سینه‌ام دارم
که گنجشک تمام مهربانیها
به روی شاخسارش لانه می‌سازند
ومن بیدی بدور از کینه‌ی طوفان
 درون سینه ام دارم  
خدایا لانه ی گنجشگ‌هابرشاخسار بید من را- بیشتر فرما
که با آواز آنها از بهار مهر سرشارم.
 من این بید دلم را دوست میدارم.
 رحیم سینایی 1393/8/2

شیون جغد

دیگر کسان نگاه به یاری نمی‌کنند
دلمرده یاد چشم خُماری نمی‌کنند
ابنای روزگار اسیرو زبون شدند
درکار خویش مانده و کاری نمی‌کنند
این سُوم سرد با چمن وبوستان چه کرد
خشکیده‌اندو جامه بهاری نمی‌کنند
گَردو غبار مرگ به رخسار آینه ست
کو دستها که پاک غباری نمی‌کنند
هرگوشه زین سرای نشانی زماتم است
کاری بغیر شیون و زاری نمی‌کنند
قرنی گذشت ودر ته یک کوچه مانده‌اند
فکری برای راه فراری نمی‌کنند
قومی که دل به شیون جغدان سپرده‌اند
دیگر هوای صوت قناری نمی‌کنند
سینا ببین که یکه سواران روزگار
کُنجی خزیده میل شکاری نمی‌کنند
رحیم سینایی1393/6/1

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

نگین

تو چه شیرین سخنی
از نگاهت خواندم
که دلت آینه است
تو در این تیره شبان
مثل مهتاب به ویرانه‌ی من تابیدی
من دلخسته کلامت خواندم
خنده بر خشک لبم روح طراوت بخشید
طرب افزا نُت شیرین کدامین سازی
که چنین لذت شوقی به تنم می‌ریزی
و گل باغ کدامین طرفی
که معطر کردی
کوچه باغ دل تنهای مرا
من فدای تو وآن ناز نگاه
حلقه ی دست چه کس را تو نگین خواهی شد.
رحیم سینایی
1393/6/6

پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۳

ذبیح عشق

سوخت او سینه‌ی ما و ره بیداد گرفت              چرخ ازاو شیوه‌ی بیدادگری یاد گرفت
لشکر زرد به صحرای پُر از سبزه دواند              رخت سبز از بدن سبزه وشمشاد گرفت
رونق باغ عدن را به تطاول  برچید                     خون دل در دهن لاله‌ی آزاد گرفت
دست بیدادگرش رود خروشان خشکاند          رسم آبادی از این خِطّه‌ی آباد گرفت
گردلم سوخته از جور به خود می‌بالم                صبر بر سوختن از همّتم امداد گرفت
شعر من ناله‌ی  بیدادرسان را ماند                    روح پُردرد خود از خاطر ناشاد گرفت
گر ذبیح ره عشقیم چو« سینا» چه عجب        کِلکِ ما نقش خود از تیشه‌ی فرهاد گرفت
رحیم سینایی 25 اردیبهشت 1393