شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۴

دل برده‌ای

دل برده‌ای وعشق تو زایل نمی‌شود
بیچاره دل به غیر تو مایل نمی‌شود
وقتی فریب چشم تو دل را اسیر کرد
عقلم نهیب زد که دلت دل نمی‌شود
 دیوانه‌ام نمودی و این خلق واقفند
مجنون عشق داهی وعاقل نمی‌شود
باحکم جهل خلق به بی راهه می‌روند
فرمانی از خرد زِچه نازل نمی‌شود؟
از پیله های تنگ تعصّب برون بیا
پرواز بین پیله که حاصل نمی‌شود
«سینا» به بزم باده‌ی تنها  نهاده‌ای
بی روی دوست بزم تو کامل نمی‌شود
رحیم سینایی  1394/7/17


پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۴

شور عاشقي

ايمان من گسسته دگر هاي وهو مكن
دامان اعتقاد كهن را رفو مكن
از تن قباي مُندرس فكر كهنه را
بیرون فکنده  به عادت اتو مكن
اين شمع مُرده راه نشانت نميدهد
دراين كتاب واژه ي نو جستجو مكن
آن كاروان گذشت سراغش زِكس مگير
آن آتشي كه مانده به جا زير و رو مكن
اغيار ودوست زير نگاهت گرفته اند
در پيش چشمشان هوس گفتگو مكن
دل همچو غنچه با نفست باز مي‌شود
اسّرار دل به باد صبا بازگو مكن
يكجا قرار گيرو مرا هر طرف مَبر
معشوق بيقرار خودت كو به كو مكن 
پنهان زخلق بر تو نظر باز ميكنم
شرح حديث عشق مرا بي وضو مكن
«سينا» جوانه زد چو به سر شور عاشقي
دركار عشق دغدغه‌ی آبرو مكن
رحیم سینایی 1394/7/11

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۴

بلوغ شعر

دیدگان ابریم  از شوق  بارانی شده
این دل بی طاقتم دریای طوفانی شده
گفته‌ی سهراب در من داشت تاثیری شگرف
چشم شستم واژه‌هایم رنگ عرفانی شده
آب با قصد فداکاری ننوشاند به کس
دوستی پای طمع‌کاریش قربانی شده
خسته وبیچاره سرگردان به دشت بی کسی
مرد مجنون بی رمه درسلک چوپانی شده
باده در جان وتنم می ریخت چشم نرگسش
موج گیسویش چو گرداب پریشانی شده
قاب چشمانم شده تصویری از مرداب شب
چین موجش در شب مهتاب نورانی شده
در سکوت شب مرا حال سبکبالی گرفت
بانگ مرغان سحر آیات رحمانی شده
موج دل«سینا » به ساحل ریز با احساس ناب
در بلوغ شعر تو فصل دُرافشانی شده
رحیم سینایی 1394/7/14


جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴

شهر اندوه


از این شهر پر از اندوه
از این خاک سراسر خشک
ازاین بیگانه بودن ها
دلم بسیار می‌گیرد
دلم در غربتی متروک می میرد
به سر شوقی دگر دارم
دل بیتابم آوازی دگر دارد
تمنای خوش دیدار و پروازی دگر دارد
من از احساس سرشارم
تمنای هوای دیگری دارم
در این غربت سرا رنجور وبیمارم
دلم با سبزی مطبوع شالیزار
وآوای صدای باد
که پیچیده ست در نیزار
دلم با این سکوت دشت
که نور سیمگون ماه
شباهنگام  روشن کردتش رخسار
مانوس است
مرا عشق طبیعت دین وقاموس است
مشامم با شمیم بوی شببو ها
وعطر پونه های رسته برجوبار
مانوس است
هزاران قصه در یاد است
واینجا سرزمین عمرهای رفته بر باد است
سرای مردمان خسته وغمگین وناشاد است
تباهم کرده این محنت سرا اما
اگر رخسار آن یکذره آباد است
نشان از آن شکوه رفته بر باد است
هوای این سرا با درد آجین است
تو گویی زادگاه نسل غمگین است
اگر که چهره بنمایی
اگر که باده پیمایی
اگردستی برافشانی
وبا سازی غزل خوانی
در این فرهنگ توهین است
اگر برسینه کوبانی
اگر اشکی برافشانی
بهین رفتارو آئین است
چرا احوالمان این است ؟
مرا این درد سنگین است .
رحیم سینایی 15 دی ماه 1393

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۴

شَرَرِ هِجر

شاد از اینم که تو که با قهرخطابم نکنی                 بعداز این در شَرَرِ هِجرکبابم  نکنی
ترسم این بود که پیوند رفاقت گُسلی                    و سپس در عدد دوست حسابم نکنی
گفته بودی که فقط مهر مرا می‌جویی                     شادمانم که دگر هیچ عتابم نکنی
بود تقدیر که دل, بسته‌ی گیسوی تو شد               دست تقدیر چنین خواست جوابم نکنی
لحظه‌ی وصل فراهم شده فرصت دریاب                 کام دل گیر کزین بیش عذابم نکنی
خواهم ای ماه به آهنگ دل انگیز کلام                    امشبی را تو به افسانه بخوابم نکنی
بوسه بخشی ,گذر عمر غنیمت دانی                      یاد دلتنگی ایام شبابم نکنی
غزل چشم تو نوشاند به «سینا» می ناب                تا که با باده‌ی انگور خرابم نکنی
رحیم سینایی 1394/6/29

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۴

تماشايي ترين تصوير

تماشايي ترين ,تصوير دنيايي, برای من
 دلم آرام ميگيرد, تو زيبايي, برای من
حضور دائمت, ای نازنين ,من دوست ميدارم
دراين دنياي تنهايي, توحوايی ,برای من
نگاهت, سُکر صد مستی, بريزد بر تن وجانم
منم آن کوهکن, شيرينِ رويايی, برای من
چو رودی در هوای تو , سرم بر سنگ ميکوبم
ودامان تو می‌جويم, که دريايي, برای من
مرا مهر تو درجان و , دلم را زان گريزی نيست
حديث حال مجنونم ,تو ليلايي ,برای من
ازآن چون لاله ,خون دل ,به چشم خويش آوردم
که دانستم به سر, شوق تماشايي, برای من
غزل چون ناب ميگويي ,دلم از شوق می لرزد
خوش آوا بلبل , بستان «سينا»يي, برای من
رحيم سينايي 1393/4/17

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۴

باران شعر

گونه هايت لطيف وگل مانند، چشمهايت سياه ومخمورند
پلك آرام مي‌نهي برهم ، گوئيا مست آب انگورند
ُطره‌هاي سياه گيسويت ، شب يلدا به ذهن مي‌آرد
بشكند نور در شِكنج آن ، چين مويت مثال منشورند
ماهي ودرمُحاق مي‌ماني ، وصلي و در فراق مي‌ماني
جمعي و افتراق مي‌ماني ، چشمهايت چقدر مغرورند
باز كن دُكمه هاي پيرهن را، بنما جلوه‌هاي آن تن را
ليمو‌هاي پُرآب دارابي ، درحجاب لباس محصورند
عاشقاني كه دل به تو بستند ،به نگاهي زچشم تو شادند
طوطياني كه بَر سَر سَروند، به شكر خنده‌ي تو مسرورند
دل به گرمي عشق مي‌ماند ، نام تو با ترانه مي‌خواند
لحن حُزني كه دركلام من است ، نُت دشتي تارو سنتورند
شرق من گرچه شرق اندوه هست،رو به تغییر دارد این نسلش
ذهن را شُسته از غُبار كُهن ، پي دنيا نه جَنّت وحورند
سرزمین یلان دیروزی , سرزمین سکوت و اجبار است
شاد از اینم که نوجوانانش, عاشق ساز وتارو تنبورند
بازگردم به عشق وسرمستی , که هواهای دلکشی دارد
دیدن صحنه های نامیمون , از نظرگاه عاشقان دورند
تو خرامان كه راه مي‌افتي ، ذهن باران شعر مي‌بارد
طبع ‹سينا› موافق غزل است ، رديف و قافيه بهم جورند
رحيم سينايي 5/6/1394