سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

خُفّاش *

هوا گرفته
زمین سرد
آسمان ابریست
تمام مردم این شهر
با نقاب شدند
نمی شود به کسی اعتماد دیگر کرد
همه دورنگ ودو رو
حیله باز ومکارند
دگر نشان تعامل زبین‌شان رفته است
شعورشان خفه در فکر های مستحجن
وذهنشان همه مسموم باوری کهنه ست
اگر به مهر تو با کس دم از سخن بزنی
ترا به جرم هزاران گناه ناکرده
به چوب نفرت وتکفیر می‌نوازندت
امان نمی‌دهند نمایی بیان خویش تمام
چرا که حکم تو از پیش می‌شود تعیین
ولی چه باک زآهن که کوره‌ها دیده ست
وضربه از دهن پُتک بی‌امان چیدست
مرا چه باک اگر احمقان نفهمندم
مرا چه درد اگر دیوها ببندندم
کلام من همه از باوری خرد خیز است
از آن به قلب پلیدان چو خنجری تیز است
پیام دهید به خفّاش نور می‌تابد
برو به دخمه که خورشید ما نمی‌خوابد
رحیم سینایی 5/7/1378
خُفّاش نماد کسی است که روشنی را تاب ندارد وبا افکار تاریک خویش میمیرد بی آنکه درکی از نور داشته باشد

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

شراب باقی

یک جرعه از آن شراب باقی
در ساغر ما بریز ساقی
بر مرکب عشق او سوارم
مانند رسول بر بُراقی
فرخنده تر از تولّد او
هرگز نفتاده اتّفاقی
زیباتر ار آن کمان اَبرو
اَُستاد به پا نکرده طاقی
تاپرده بگیرد از رخ خویش
با فرّ وشکوه وطمطراقی
گر جلوه کند جمال رویش
نی فتنه بماند ونفاقی
خواهم که شوم مُرید کویش
افکار بلندو راه شاقی
«سینا» به امید روی جانان
پُر گشته دلش زاشتیاقی
رحیم سینایی 27/9/1373

نصیحت

بنگران * تلخ
ریشه داری سخت
در مسیل ریگزار خشک
تا که ازسیلاب می نوشی
تا که از شنزار می جوشی
دانه‌ی تلخی ثمر داری
رهنمودی تازه ات گویم
از زلال چشمه ساران نوش
در کنار جوی ها می‌جوش
تا که عطری پونه گون یابی
رحیم سینایی 1375
*گیاهی درختچه ای که در مسیر سیلاب (مسیل) می روید گل هایش بوی نامطبوعی دارد ودانه اش تلخ است وبنگ نامیده می شود

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸

قاصـد

آه مردي زدُور مي آيـد
كوله باري شُـعور مي آيـد
سينه اش پُر زعشق محرومان
دردمنـد و صبـور مي آيــد
تك سـواري زشـهر آگاهـي
اُسـتوارو غيـور مي آيـد
برلبش نكتـه هاي نـورانـي
ديدم از فصل نـور مي آيـد
سـر به جيب تفكّرش ديـدم
نكتـه دان فكـور مي آيــد
مست از بـاده هاي عرفانـي
با شـراب طهـور مي آيـــد
پيـرهن سبزو رُخ شقايق گُون
خوش بهاري زدُور مي آيـد
مژده اينك دهيد بر «سينــا»
فصل سـبز سُـرور مي آيـد
رحیم سینایی زمستان1374

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

سوسن باغ


ای سوسن باغ دل خاموش زبان تاکی؟
نالم زسکوت تو این آه و فغان تاکی؟
یغماگر پاییزی بر باغ هجوم آورد
ای دولت فروردین این جور خزان تاکی؟
برگنگره‌ی کسری فریاد زند جُغدی
این شیون دهشتزا درگوش زمان تاکی؟
دانم که خرد ورزی آتش زند ایمانم
چون برّه زنادانی پابند شبان تاکی؟
باید زپی دانش تا ملک ثریّا رفت
ای حرص قناعت سوزدائم پی نان تاکی؟
من چشم به ره دارم تا باز تو باز آیی
در حسرت دیدارت آرامش جان تاکی؟
ای باد صبا بازآ روعُقده گشایی کن
در باغ دل« سینا »گل بسته دهان تاکی؟
رحیم سینایی 5/6/1387

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

نوروز88

ابرهای سیاه باران زا
باز از آسمانمان کوچید
سبزه خشکید یاس ها پژمرد
عطش تشنگی به جان افتاد
آسمان تیره رنگ وپُر دود است
وهوا دم گرفته وسنگین
آه شاید به خواب باید دید
بارش ابر ویک کمان رنگین
وه که نوروز این کهن آیین
درغیاب گل وگیاه آید
در بهاری که نیست سبزه وگل
می شود شاد بود وخوش ؟ شاید
کاشکی آسمان بخیل نبود
تا که سر سبز دشت می‌دیدیم
می‌دویدیم تا به دامن کوه
گل وحشی و پونه می‌چیدیم
دی وبهمن گذشت با خشکی
حرف باران وبرف سنگین نیست
ای دریغا که فرودین امسال
برتنش جامه های رنگین نیست
آه نوروز عید زیبایی
کاشکی در بهار وسبزه وگل
سال دیگر تو پیش مان آیی
رحیم سینایی 22/12/87

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

نادم


یک روز بر من ............او داد پندی
گفتا: به نفع است
........
گر کاربندی
گفتا :غنیمت
........... ..
دان دوست یابی
چون فرصتت رفت ........دیگر نیابی
یک روز اشکی ............آید به چشمت
یک حسرت تلخ ...........آرد به خشمت
گویی توبا خویش ......... قلبش شکستم
درب وفا را ................بروی ببستم
من مست ومغرور ..........او درخضوع تاک
از کینه من پُر .............او شبنم پاک
از راستی گفت ..............بی اعتنا من
او از خدا گفت ...............دور از خدا من
می خواست من را ......... می جست یاری
سوزاندم اورا .............در بیقراری
او مهر می خواست ......... کردم جفایش
ارزش ندادم ..............لطف وصفایش
او راست می گفت ......... من زور بودم
برحسن صورت ..............مغرور بودم
درد ودریغا ..................رفت آن شبابم
زاندوه تلخی ..................در التهابم
از کرده‌ی خود ..............اشکم روان است
آن خاطر سبز .................آرام جان است
خواهم نشانی .............. از او بگیرم
در فصلی از عمر ............ فصلی که پیرم
امروز نادِم .............. درعُزلت خویش
آن نامه ها را .............. بنهاده‌ام پیش
می آید اشکی .............. اینک به چشمم
کردار دیروز .................آرد به خشمم
رحیم سینایی 30/5/1387

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۷

جَنگ

جای قلم تُفَنگ به دستت گرفته‌ای
فصل شکار نیست
زین رو چرا؟
روغن زنی ونرم وروانش همی کُنی
از بهر کُشتن کسی ست ؟
پسر - آری پدر
پدر – هرگز مباد
آیا خُصومتی میان شما روی داده است ؟
باخون عزیز ، کینه‌ی دل شُسته می‌شود ؟
نامش که هست ؟
این دشمنی زکُجا ریشه یافته است ؟
ساکت شُدی چرا ؟
سر بَر نمی‌کُنی که مرا پاسُخی دهی
شاید به جَنگ می‌روی ای خوب و مهربان
پسر - آری پدر
پدر – انگیزه روشن است ؟
خاموش مانده‌ای
با من سخن بگو
آن را که بهر کُشتن اوعَزم کرده‌ای
یکبار دیده‌ای ؟
نامش شنیده‌ای ؟
یا آنکه خیر ، هر که شود کُشته فرق نیست
یکدم بخود بیا
چشمت بهم گذار
آن مُرغ فکر را
خارج کُن از قفس
پرواز دِه در آسمان تَفکّر ، سپس ببین
جَنگ از برای چیست ؟
جَنگ از برای کیست ؟
پایان جَنگ چیست ؟
رحیم سینایی 17/10/1366

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

دوبیتی 4


ببویند این دهانم را که مستم
ندانند از ازل باده پرستم
نوازندم به چوب وسیلی ومشت
از این غافل که من مستم که هستم
***
عجب حال نزاری دارم ای دوست
دل غمگین فگاری دارم ای دوست
بهار باغ دل دیری نپایید
خزان ماندگاری دارم ای دوست
***
بهارم را خزان تاراج کرده
غمی مانا دلم آماج کرده
به دست شاه دل نبوَد امیدی
بُرش آن را به آس خاج کرده 22/4/1387
***
خدا احساسمان را کاستی ده
سپس تعلیم عقل وراستی ده
بسوزان ریشه‌ی جهل درون را
زدانش آنچه را که خواستی ده
24/4/1387

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۷

شوق دیدار


شب وشعرو شراب وشوق دیدار
من وماه وستاره هر سه بیدار
نسیم وشبنم وصوت شباهنگ
هوا آب وصدا گردیده همسنگ
گل یاس واقاقی گوش تا گوش
پرندی ژاله‌گون بگرفته بر دوش
به شاخ بید بُن گنجشک خاموش
به آوای وکان داده فرا گوش
فروغ شمع وشور رقص شیرین
تن پروانه سُوزد یار دیرین
شب ودلواپسی وبیقراری
دل و بی‌تابی وچشم انتظاری
هزاران اختر از چشم شب افتاد
دل بیچاره در تاب وتب افتاد
خُروس باغ همسایه به آواز
به بزم حسرتم شد نغمه پرداز
طلوع فجرومرگ شام تیره
دوچشمانم به راهش مانده خیره
شب دیدار تا بر دل زَنَد نیش
خلاف وعده کرد یار جفا کیش
رحیم سینایی 12/9/1374

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

شاعر

من شاعرم وچو آب مانم .................گه شهد و گهی شراب مانم
گه تلخ مَیَم خمار بخشم
...................شهدی به لب نگار بخشم
گه مثل بنفشه تیره پوشم
.................مانند خُم از درون بجوشم
گه مثل ستاره بر سپهرم
.................. پاشیده به خاک نور مِهرم
گه تیشه‌ی تیز دست فرهاد
................ نقشی که به روی سنگ افتاد
گه سوسن ده زبان خاموش
...............گه صوت قناریم بَرَد هوش
گه واله‌ی دشت بی قراری
................لیلا صفتی به پرده داری
گه شبنم پاک بر لب خاک
................ابری که برفته اوج افلاک
گه نغمه‌ای از گلوی بلبل
.................گه شانه‌ی بادو موی سنبل
گه خنجر تیز ابروی یار
..................لشکر مُژه گان گرم پیکار
گه خال نشسته بر لبانم
...................گاهی زفراق در فغانم
دریایم وموج وبی قراری
.................گه کوه صفت به پایداری
گاه از غم دل ترانه سازم
................. ریزد غزل ازنوای سازم
گه سعدیم وبه گرد دنیا
.....................خیّام و رُباعیات زیبا
گه مثل امید نا امیدم
........................چون بسته دریچه‌ای که دیدم *
گه شاملوام ودشنه در دیس **
...........گه رستم و حقه های ابلیس ***
گه رودکی وفروغ ونیما
...................گه خوش سخنی مثال«سینا »
رحیم سینایی 3/6/1387
*اشاره ای به یکی از اشعار مهدی اخوان ثالث م امید (امروز دلم شکسته وخسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست )
**نام شعری از احمد شاملو
***اشاره به تراژدی رستم وسهراب گویند چون رستم به هویت سهراب پی برد باچشم گریان از درگاه الهی شفای سهراب می طلبید شیطان ظاهر شدو پارچه سیاهی به او نشان داد وگفت اگر این پارچه سفید شد سهراب هم شفا می یابد و بذر یأس از استجابت دعارا در دل رستم کاشت.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

پلک سنگین خیال


دردلم حس عجیبی دارم
می‌برد من را
تا بُلندای خیال
می‌کشاند به یکی وسعت دشت
می‌نشاند
به لب چشمه‌ای از شبنم ونور
می‌کند سیرابم
وسپس
می‌برد دامن کوه
دردل جنگل سبز
می‌نشینم به تماشای ستیغی از کوه
که از آن
آبشاری زطراوت جاریست
می‌نشیند به سرو جان وتنم
قطراتی از آب
بوسه باران طراوت شده‌ام
میهمان طرب وروح سخاوت شده‌ام
پرتوی از خورشید
تن من می‌شوید
ودر اطرافم
ابر ذرّاتی از آب
نور را می‌شکند
وهوا جامه‌ی رنگین شده است
پلک زیبای خیال
وه چه سنگین شده است
رحیم سینایی 1/9/1387

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

قیام او

هیچ کس مثل او نمی‌داند
اوکه پُر بود از یقینی ناب
چه کسی همچو او توان دارد
تا دوصد زخم را بیارد تاب

هیچ کس مثل تو نفهمیده
هدف راد مردی تو چه بود
همه دادند شرح های زیاد
کی؟ کجا ؟پرتوی زحس تو بود

همه رفتند راه بیراهه
چشمشان مست ظاهر افعال
نابی کار تو نفهمیدند
که چرا گشته بهترین اعمال

صُحبت از آب وتشنگی کردند
ذهنشان در حدود جسم تو ماند
جوهر روح تو غریب افتاد
هیچ کس اصل قصه‌ی تو نخواند

ما چو کوریم قصه‌ی تو چو پیل
دستها می‌کشیم هر طرفی
هر کسی در حدود احساسش
می‌زند بر مراد خود هدفی

قرن ها از قیام تو بگذشت
ما هنوزیم در همان ابهام
پر زحس تو لیک بی‌خردیم
پس به احساس می‌کنیم اقدام

ما به حُرّیت تو بیگانه
لیک گریان که از عطش تَفتی
هرگز ازخود دگر نپرسیدیم
که چرا این گزینه را رفتی
رحیم سینایی 23/10/1387

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

ماه من


ماه رویا می‌زنی تو آتشم
از جفایت خون به چشمم می‌کشم
من وفا ریزم وتو بذر جفا
خرمن عمرم بسوزی بی‌صفا
بی خبر هستی زحال وروز ما
از غم دردِ فراق وسوز ما
کی شناسی داغ بردل ، لاله را
شرم روی و ، واژگون آلاله را
آه کی دانی که مجنونی چی است
همنشین آهوی صحرا کی است
می‌کنی شیرین من لختی درنگ
تا ببینی زحمت نقشی به سنگ
کی بدانی زحمت گل کاشتن
زخم خارش مرحمت پنداشتن
هیچ خواندی نوحه‌ی پروانه را
رقص مرگ عاشق دیوانه را
هیچ می‌دانی چه زیبا دست باد
شانه اش در بید مجنون می‌نهاد
تا بیاویزد زچهرش موی را
جلوه بخشد قامت جادوی را
برجبینت خوانده بودم لایقی
شمه‌ای گفتم زعشق وعاشقی
ماه من مهتاب شب های بلند
برگل شب‌بوی « سینا» هم بخند
رحیم سینایی 5/6/1387

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

عشق آن تابلو زیباست

هیچ کس مثل تو احساس مرا درک نکرد
ونفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چونکه نایاب ترین الماسی
دوستت میدارم
ای که احساس مرا می‌فهمی
ای که میدانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگیست
که هریک از آن
معنی ناب ولطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست
که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق وستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق ونیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
طپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه ومعنی عشق
قافله سالاری
رحیم سینایی 10/10/1387

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

جوانه‌ی عشق


آن شب کنار ساحل کارون دلم شکست
یادی زِ روزگار جوانی به سَر نشست
یاد آمدم شبی که نشستی کنار من
با آیه‌ی نگاه تو مهرت به دل نشست
*
یادی زِ روزهای قشنگی که بعد ازآن
با هم کنار ساحل کارون قدم زدیم
رمز میان من وتو پرتاب کاغذی
گاهی چه کودکانه قراری بهم زدیم
*
امّا قرار آخرمان نقش خاطر است
یک روز قبل از آنکه سفر دور سازَدَم
از دامن وصال تو گیرد مرا وپس
در آتش فراق تو رنجور سازَدَم
*
بس سالها گذشت چو قرنی برای من
دیگر نشانی از تو فریبا نیافتم
روزی تصادفا" به رُخ جام جم نما
عکس تُرا که زن شده بودی شناختم
*
اشکم به چشم آمدو بر سینه کوفتم
یک حسرتی غریب دلم را بخود فشُرد
آن کاخ آرزو که به یک عُمر ساختم
سیلاب یأس آمدو از ریشه کَند وبُرد
*
شوق جوانه‌ای که به دل بود سالها
تا باز در کنار تواَش بارور کُنم
اینک فسُرده است وندانم عزیز دل
عشق تُرا چگونه من از دل بِدَرکُنم
رحیم سینایی 9/6/1387

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۷

دختر محبوبم *Beloved daughter

Without you
بدون تو
No rose can grow
گل سرخی نمی روید
No leaf be green
وبرگی سبز نخواهد بود
If never seen Your sweetest face;
اگر دیگر (هرگز) نیبنم من صفای صورت زیبا وشیرینت
No bird have grace
به چشمانم پرنده هیچ زیبایی نخواهد داشت
Or pow'r to sing Or anything
توانی هم نمی ماند که تا آواز خوانم یا کنم کاری
Be kind or fair, and you nowhere.
چگونه می تواند بود لطافت مهربانی بی وجود تو
Elinor Morton Wylie(Sep1885- Des1928)
رحیم سینایی 7/12/ 1362
* این شعر ترجمه شعری است از خانم Elinor Morton Wylie شاعر ورمان نویس امریکایی

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

تو آن قیامتی


تو آن قیامتی که به دنیا نشسته‌ای
آتش ولی چوباده به مینا نشسته‌ای
سوزی تمام جانم وخاکسترم کنی
ققنوسم آفریده ، فریبا نشسته‌ای
امواج دلنشین پُر از شوق بوسه‌ای
کز دور دست دامن دریا نشسته‌ای
گشتی چو لاله سرخ رُخ از التهاب عشق
مجنون صفت به دامن صحرا نشسته‌ای
نقشی زتیشه‌ای که پر از شور اشتیاق
بر بیستون عشق چه زیبا نشسته‌ای
آن بی بدیل گوهر نابی به روزگار
رخشان چو زُهره بر شب یلدا نشسته‌ای
ای باور قشنگ در آغوش من بیا
بر گوچرا به کلبهِ غم ها نشسته ای ؟
سر گرم عیش ونوش رفیقان شدند وآه
« سینا » به کنج عُزلت وتنها نشسته‌ای
رحیم سینایی 7/9/
1387

جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷

خِرَد وَرزی


صُحبت از عشق كنيم
صُحبت از شادي ها
چه نيازي است به جنگ ؟
بايد آوازي خواند
در هوايي تازه
بنشينيم وگلو تازه كنيم
با شراب شيراز
حيف از آن لحظه ئ عُمر
كه دَم از مرگ وخشونت بزنيم
صُحبت از جنّ وپَري
صُحبت از دوزخ وجنّت همه موهومات است
رو به انديشه كنيم
پر پرواز خِرد بُگشاييم
صُحبت از علم بسي شيرين است
ديده را مي‌شويد
ذهن را وسعت نو مي‌بخشد
مُتكاثر بشويم
وتَحمّل بكنيم
هركسي را كه دگر انديش است
باغ بي بلبل وبي زاغ وزَغَن زيبا نيست
همه بايد باشند
همه رنگ ، همه جور ، همه شكل
همه بايد بتوانند زبان باز كنند
وبگويند چه مي‌انديشند .
رحیم سینایی 1384

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

کی

کی تو رُخصت می دهی بینم ترا
چون رُطب از نخل دل چینم ترا
کی تو دلجویی نمایی پیشه ات
آتشی بر ما زده اندیشه ات
کی تو می‌سوزی مرا پروانه سان
تا که خاکستر کنم نزد تو جان
کی بما تو می‌نمایی روی را
ماه بنشسته به شام موی را
کی به ما تو می‌دهی آن دست را
تا بگیری بازوی این مست را
با فروغ دیده کی آبم کنی
سیمگون مانند مهتابم کنی
از لبانت کی مرا نوشی شراب
تا که آبادم کنی بعد از خراب
زَعطر آغوشت تو کی مستم کنی
تاکه نابود وسپس هستم کنی
کی مراخوانی بخود دریای من
موج سرکش آبی زیبای من
رحیم سینایی 2/6/1387