دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۱
دلخسته
چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۱
صیّاد پیر
جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱
حماسهی پرواز
پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۱
من ترا می فهمم
ودر آن
حس خوبی جاریست
در نگاه تو تمنایی هست
بر لبت خواهش یک بوسه نشسته است
ولی
لایقش در نظرت پیدا نیست
تو به دنبال کسی میگردی
همدلی همنفسی
که زبان بگشایی
راز دل فاش کنی
وبگویی از مهر
وبخوانیش به عشق
تا تن صاف وعطشناک ترا
باسرانگشت نوازشگر عشق
زیر باران طراوت ببرد
و تو روئیده شوی
مثل یک غنچه درون دل او
رویش عشق چه تصویر فریبایی هست
تن تو غرق تمنا یی هست
تو به دنبال کسی میگردی
عطش خواهش تو عریان است
در پس چهرهی آرام تو یک طوفان است
گر مرا در یابی
من ترا می فهمم
رحیم سینایی 29/5/1389
شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۱
بعد از من
خانه خالی گردد از، آوای من
دفتر شــعر مرا وا میکنی
میزنی آن را ورق تو جای من
مینشیند در سپهر خاطرت
شورعشق وشوق بیهمتای من
آه سردی میدهی از دل برون
سر کنی چندی تو با سودای من
جای من عکسی به دیوار اتاق
قابی از شعر خوش وشیوای من
آنچه مآنَد از برایت یادگار
دفتر اشـعار بیپروای من
شد رها «سینا» از این کُنج قفس
مانده تنها، مونس غم های من
رحیم سینایی 26/4/1389
شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۱
حدیث بر لب مانده
هیچ کس مثل تو نخواهد داشت
حس ناب چگونه زن بودن
هیچ کس مثل تو ندارد تاب
در همه عمر عین من بودن
***
تو خودت هستی ای عزیز دلم
خود ِنابی که خویش میخواهی
تو پر از مهر ودوستی هستی
کی دلی را تو ریش میخواهی
***
مثل باران غبار میشویی
از رُخ بوستان وجنگل وکوه
تو چنان موسیقی دل انگیزی
که زدل دور میکنی اندوه
***
تو پُر از التهاب خواستنی
در رگت روح عشق جاری هست
از نژاد سپیدهی سحری
در وجود تو نور ساری هست
***
در کنار تو زندگی دگر است
عین رنگین کمان در آبی ناب
پاکی شبنم است وروح بهار
لذت خوابِ در بر مهتاب
***
آن حدیثی که بر لبم ماندی
ظرف شعرم برای تو تنگ است
از تو در یک کتاب باید گفت
قلمم در بیان تو لنگ است
رحیم سینایی 30/10/1387
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۱
فریاد تمنّا
شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱
عطر نسرین
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱
دولت اهل هنر
پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۱
خواب نوشین
چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱
گلایه
توای نازنین یادی از ما نکردی
من از غصه مُردم تو پروا نکردی
زدم بارها بر درمهربانی
تو برمهربانان دری وا نکردی
من از دوری تو چه رنجی کشیدم
تو آرامش من تمنّا نکردی
چه شد روزهایی که گفتی تو با مهر
ترا دوست دارم وحاشا نکردی
براین باورم همچنان مهربانی
دریغا که مهرت هویدا نکردی
شنیدم که گفتی دلی پاک وبیغش
بسان دل من تو پیدا نکردی
شقایق ،گل آتشین بهاری
به دشت دلم شعله برپا نکردی
کنند یاد یاران به وقت بهاران
بهار آمد ویاد «سینا» نکردی
رحیم سینایی 25/12/1388
یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱
نشاط جوانی
کردی تو جامه ســـبز به باغ خزانیم........بخشــیدهای دوباره نشاط جوانیـم
چون لاله داغ دل از عشق تو شــدم........دور از خودت به خلوت صحرا نشانیم
درآســـمان یاد نگاه قشنگ توسـت........چون عاشق حضور تو رنگین کمانیم
من در هـــوای دانه به بامت بیامـدم........آخر چرا به قهر چنین می پرانیـــم
بغضم گلو گـرفت از این بـی وفاییت........کردی مرا اسیر، به هر سو کشــانیم
صیّاد من که لاف وفا میزنی بگــــو........آمد بهار، کی ؟ زقفس میرهانیــــم
در راه راست بودم و اهل وفا ولـــی........حسرت دلیست حاصل این زندگانیم
اینک غریب خلوت دنجـی نشستهام........یک سینه حرف ودر غم بیهمزبانیـم
«سینا» بیا که بزم فقیرانه روشن است........از پرتـو جمـــال مه آســـــمانیم
رحیم سینایی 11/7/1389
دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰
سیل اشک
دوشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۰
کِلکِ ساحرعشق
شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۰
غمینترین ترانهام
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰
حماسهی پرواز
چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹
پیک بهار
وقتی به صفحهی یادم
روید خیال تو
وقتی به خاطرم آید
نیکوجمال تو
وقتی که حالت لبهای لعل تو
همراه چشمهای به مستی نشستهات
اغوا کنند این دل حسرت کشیده را
پی میبری که من
دور از تو ای پرستوی پیک بهارها
از جام لاله
داغ فراقت چشیدهام
بخت سیاه خویش
در تارتار ظلمت گیسوت دیدهام
روی ترا
درصفحهی خیالم وعکس تو دیدهام
صد بوسه درخیال
از التهاب آن لب تبدار چیدهام
پیک بهارعشق
من با امید تو اینجا غنودهام
رحیم سینایی 11/6/1389
پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹
بابلسر
سحر گاه هست
ومن بر ساحل دریا
قطار لنج ها آرام میآیند
دو روزی در دل دریا
برای صید کوشیدند
وفوج کیلکاها را
درون تور خود دیدند
وشاد از صید پُرباری
گهی خواندند ورقصیدند
قطار لنج ها را
با چراغ روشن آن میتوان دیدن
زمین وآسمان در مِه فرو رفته
وهر دو سخت آرامند
نه چشم آسمان گریان
نه خیز مُوج بر دریا
نگههایی که بیدارند
به دریا ناخدا چشمان
به ساحل دیدهی«سینا»
ودر بالا نگاه روشن ماه است
وشهر ساحلی در خواب نوشین سحرگاه است
من از آرامشی لبریز
خدا را در کنار خویش میبینم
و با او با زبان مادرییم گفتگو دارم
من از گفتار ناهموار بیزارم
مناجات نظامی گونهای با خالقم دارم
صبح دوشنبه 13/10/1389 بابلسر
جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹
سپاه نوروزی
حاصل روزهـــــام دلتنــگی ........چون ندیدم ز دوست یکرنگـی
هیچ کس بر لبـش نمــــیآرد........ حـرفــی از دل کلام بی رنگی
***
چشمهی آسمــــانمان خوشید ........درعطش ماند دشت وصحرامان
اشک از چشــمهایمان جوشید ........ چون نمانده امید فـــردامان
***
کرکس مرگ پر گشوده به دشت........ هیچ کس را مجــال آوا نیست
لب ســاحل ببین که جان دادند........ این نهنگان ومیـل دریا نیست
***
جنگلم سوخت چشمهام خشکید........ باغســـارانم از عطش مُردند
تن بیجان ســــــــروهایم را........ چون صلیبــی به گورها بُردند
***
موسیقی نیست در رگ جوبـــار........ باد آواز شـــــوم میخواند
برلب چشمه بیـد خشــــکیده........مثل نقشی به بــُــوم میماند
***
سایه مرگ هر طرفت پیداســت........ هیچ کس را گریز گاهی نیست
حاصل از روزهام دل تتنـــگی........ آتش سینه مُرد وآهــی نیست
***
باز« سینا » دوباره میخوانــــد ........غزل نابِ پُر تب و ســـو زی
کاشکی دولت خـــزان بـــرود........با حضور سپاه نــــــوروزی
رحیم سینایی 4/9/1389
جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹
یاد ایامی
رود کارون میرود آرام
من کنار ساحلش لم دادهام دلتنگ
مینمایم لحظههای عمر خود را رنگ
یاد ایامی
میزند بر صفحههای خاطراتم چنگ
ذهن من در بین اکنون وگذشته مثل یک آونگ
باز من میمانم وافسون ویک نیرنگ
چشم میدوزم به روی آب
بر رُخش رقصنده نور دلکش مهتاب
باز میآید به یادم آن شب زیبا
من وتو در ساحل دریا
چشم بر امواج نا آرام
با نگاهی حرفها گفتیم
دُرّ عشقی تازه را درسینهمان سُفتیم
با هم از احساس خوب عاشقی گفتیم
لیک
ساده بودم من
رند بودی تو
ماهها طی گشت تا روزی
از دل سبز بهارم زردها زادی
جای عشقت نفرت از خود هدیهام دادی
همچنان من ماندم وافسون یک نیرنگ
رود کارون میرود آرام
رفتن عمر گران را میزند آهنگ
من کنار ساحلش دلتنگ
می گزم انگشتم از افسون یک نیرنگ
رحیم سینایی 3/7/1389