جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۳

سیاه جامه

تو صاحب نگاه دلنشین
فرو بیفکن آن سیاه جامه را
عیان نمای شامِ موی
به گردِ ماهِ روی.
چرا اسیر بُرقع سیاه کرده‌ای
 سپیده لاله های گوش
 وآن بلور گردنت
شکوه این بهار واین شباب را
مَپیچ درسیاه جامه‌ی خزانِ غم
رُخ بهار خوش عذار را
چرا تو در حجاب کرده‌ای؟
 بهار را به تیره چادری
چنین خراب کرده‌ای
وخویش را اسیر این عذاب کرده‌ای
بیاومثل ماهتاب رُخ عیان نما
که تیرگی فرار می‌کند
ومرغ دل هوای یار می‌کند
رحیم سینایی 1389/3/6

سه‌شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۳

نگاه چشم‌های تو

نگاه چشم‌های تو
چقدر آشناست با دل زُلال هر کسی
چرا که تو
نگاه از دل زُلال خود گرفته‌ای
کمان اَبرویت
حریص زخم‌های عاشقیست
لبت شراب هدیه می‌دهد
به جام بوسه‌های گرم
تو ساقی شب کدام عاشقی؟
خوش آن  لبی
که باده از لب تو نوش می‌کند  
چه ساده دلبری نموده‌ای
کلید قفل قلبها به دست توست
دری به روی آن نگاهِ تو
نمانده بسته دختر بهار
سَری به باغ مانده در خزان ما بزن
که سبز می‌کند  مرا
 نگاه چشم‌های تو
رحیم سینایی 1390/6/12

سپاه نوروزی

حاصل روزهـــــام دلتنــگی ........چون ندیدم ز دوست یکرنگـی
هیچ کس بر لبـش نمــــی‌آرد........ حـرفــی از دل کلام بی رنگی
***
چشمه‌ی آسمــــانمان خوشید ........درعطش ماند دشت وصحرامان
اشک از چشــم‌هایمان  جوشید ........ چون نمانده  امید فـــردامان
***
کرکس مرگ پر گشوده به دشت........ هیچ کس را مجــال آوا نیست
لب ســاحل ببین که جان دادند........ این نهنگان ومیـل دریا  نیست
***
جنگلم سوخت چشمه‌ام خشکید........ باغســـارانم  از عطش مُردند
تن بیجان ســــــــروهایم را........ چون صلیبــی به گورها بُردند
***
موسیقی نیست در رگ جوبـــار........ باد آواز شـــــوم  می‌خواند
برلب چشمه بیـد خشــــکیده........مثل نقشی به بــُــوم می‌ماند
***
سایه مرگ هر طرفت پیداســت........ هیچ کس  را گریز گاهی نیست
حاصل از  روزهام دل تتنـــگی........ آتش سینه مُرد وآهــی نیست
***
باز« سینا » دوباره می‌خوانــــد ........ غزل نابِ پُر تب و ســـو زی
کاشکی دولت خـــزان بـــرود........با حضور سپاه  نــــــوروزی
رحیم سینایی 1389/9/4

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۲

چمشه سار زندگی



چشمهایت چمشه سار زندگی هستند
ولبانت لعل سُرخی از بَدخشان است
ابروانت زخم دلچسبی زند بر دل
روی گلرنگت
می‌کند شیدا هزاران بلبل این باغ
این شب یلداست ؟یا موی سیاه تو
دختر زیبای ایرانی 
من زشهر حافظم
از سرزمین شعر می‌آیم
برلبانت بوسه خواهم زد
درخیال خویش
من درخت خشک
آرزومند بهارانم
نام من«سینا»ست
از تبار پیرهای دلجوان این دیارانم
عاشق زیبا نگارانم
خسته از دلمردگی‌هایم
امر چون فرمود آن سهراب
رو به سوی کوچه‌ی اندیشه های ناب
زین سبب در زیر بارانم
چشم‌ها را شسته‌ام امروز
خالی از شور تعصب
چون زلال آبشارانم
رحیم سینایی 1388/3/15

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۲

کتاب خاطره

وقتی که قطره‌های باران
برشیشه‌های کلبه‌ی من ضربه می‌زنند
حسی غریب
من را به دوردست خیال تو می‌برد
بر صفحه‌های یاد
تصویرهای خاطره پررنگ می‌شود
آن شب که دست باد
ابر سیاه موی تو بر ماه می‌کشید
یادغروب ساحل و دریا و موجها
یادی زجنگل وآن چشمه سارها
خفتن به فرش چمن در بهارها
بار دگر به صفحه‌ی یاد من آمدند
هر دم کتاب خاطره‌ام می‌خورد ورق
درصفحه‌های بی‌شمار
ردّی زِ خاطرات قشنگ تو روشن است
اما دریغ ودرد
دیریست بی‌حضور تو
دیگر کتاب خاطره بی‌نقش مانده است
باران هنوز
برشیشه‌های کلبه‌ی من ضربه می‌زند
چشمان من
دور ازنگاه تو
از ابرهای خاطره پُر بار گشته‌اند
بارانی و, بیدار گشته اند.
رحیم سینایی 1390/4/15

گُل نسرین

بیچاره دلم تاب ندارد گُل نسرین
 آغوش تُهی خواب ندارد گُل نسرین
ای آینه دل مهر تو درخاطر ما ماند
 شفافی تو آب ندارد گُل نسرین
رخشانی مَه پرتوی از روی تو دارد
 حُسن تو که مهتاب ندارد گُل نسرین
سوری به چمن آمده  بازار تو گیرد
سُرخی تو سُرخاب ندارد گُل نسرین
آن گوی بلور است ویا لیموی شیرین
لیموی تو میناب ندارد گُل نسرین
شهدی که خدا در لب لعل تو نهان کرد
هرگز رُطب نوبر کبکاب ندارد  گُل نسرین
تا رُستم مغرور جگر پاره‌ی خود کُشت
تهمینه که سُهراب ندارد گُل نسرین
ما سُجده به ابروی تو کردیم همه عمر
«سینا»ی تو محراب ندارد گُل نسرین
رحیم سینایی  5/7/1389