۵.۰۵.۱۳۸۹

به جغد شب بگو خاموش

شبم از چهره‌ی مهتاب گونت روشن است امشب

دما دم مست می‌گردم که چشمت برمن است امشب

اگر زاهد حرامم کرد خون دختر رز را

زجام کفر می‌نوشم که ایمان رهزن است امشب

نکسیا کوک کن سازت که پرویز ازسفر آمد

که بوس از روی شیرنش زمان چیدن است امشب

چنان چون مار می‌پیچد به رقص خلسه گون ساقی

نگه حیران ، زبان خاموش گویی سوسن است امشب

دلم در خواهشی بی تاب و رویم سرخ از شرمی

لبم را بوسه زد گفتا : شب بوسیدن است امشب

مقدّس ها عتاب آلود از مجلس برون رفتند

که اینجا کفر می‌بارد نه جای ماندن است امشب

صدای تار شهناز است و«سینا» شعر می خواند

به جغد شب بگو خاموش چه جای شیون است امشب

رحیم سینایی 5/5/1389

۵.۰۴.۱۳۸۹

هوای کوچه

گفتم:مرا به پنجره ها هم نشان مده

گفتی: چرا ؟

گفتم :هوای کوچه برایم مُضر شده

گفتی :بهار آمده با عطر و بوی خویش

حرفی چنین مزن

ازکی ؟ هوای فصل بهاران مُضر شده

باورنمی‌کنی

اینک نسیم

بوی خوش نو بهار را

در تگنای کوچه وپس کوچه می برد

بنگر که باغ خشک

شولای سبز

برتن عریان نموده است

گفتم :چه ساده ای

چونان گذشته باز

درقید صورتی

یکدم بخود بیا

گفتم هوای کوچه برایم مُضر شده

معنای حرف من

فصل بهارو گردش این روزگار نیست

من چشم راه روح بهارانم ای رفیق

باید بهار در دل هر واژه رو کند

باید که مهر

درشب تیره طلوع کند

باید زبان

درانتخاب واژه نجوید صلاح خویش

باید که فکر

در بیکران عرصه دواند سمند خویش

در این هوا نفسی آرزو کنم

واگو چنین هوا به کجا؟ جستجو کنم

اینک مرا به پنجره ها هم نشان مده

زیرا هوای کوچه برایم مُضر شده

رحیم سینایی 20/4/1389

۴.۲۹.۱۳۸۹

دختر شعر دختر شادی

درکلام تو بود احساسی

که دل نازک مرا بفشرد

واژه واژه به روی لب بنشست

ومرا تا دیار رویا بُرد

*

دل خود را زدم به دریایی

روحم اّبستن است باران را

حزنی آرام قلب من افسرد

دارم اندوه سو گواران را

*

می‌دهم هدیه دختر اشکم

بررُخ خاک وروی گلزاران

آه ای چشم های ابری من

این کویر است تشنه‌ی باران

*

درکلام تو بود احساسی

دختر شعر دختر شادی

آرزو دارم ای همای قشنگ

تو بخوانی سرود آزادی

*

کاش یک روز در دیار کهن

درمیخانه را تو بگشایی

جاممان پُر کنی زباده‌ی ناب

تو دهی حکم باده پیمایی

*

دانم آن روز روز نوروزیست

گفتمان شعر ناب پیروزیست

باخرد گام می‌زنیم آن روز

مهربانی وعشق مان روزیست

رحیم سینایی 26/4/1389

۴.۲۸.۱۳۸۹

من صدایت کردم

من صدایت کردم

درشبی مهتابی

تو به روی چمنی سبز کنار چشمه

تکیه بر بید قشنگ مجنون

دیده بر گنبد دوار بلند

در پی اختر خود می‌گشتی

من صدایت کردم

وتو لبخند زدی

چشم تو جلوه زیبایی داشت

بهرمن لذّت مهتاب دوچندان شده بود

تو مرا سوی خودت می‌خواندی

به تو نزدیک شدم

تا گرفتی دستم

آتشی در تن من افکندی

دست درموی سیاهت کردم

که پریشان زنسیمی شده بود

خیره‌ی برق نگاهت گشتم

وسپس لب گلگون ترا بوسیدم

تن مهتابی تو

عطر شب‌بوی بهاران میداد

من که مست از تو احساس قشنگت بودم

با طپش های دلم باز صدایت کردم

وتو لبخند زدی

رحیم سینایی 23/12/1388

۴.۲۶.۱۳۸۹

همسرم

همسری دارم من

مثل یک چشمه زُلال

مثل یک رود روان

مهربان مثل نسیم

وچنان شبنم پاک

متواضع چون تاک

مثل گنجشک پر از شورسُخن

دوست دارد که بگوید با من

او زمادر آموخت

خوب کرداری را

نیک رفتاری را

همّت ویاری را

گاه ابر خشمی

می‌نشیند به رخ مهسایش

تا زداید ز رُخ آن تیره غبار

می‌رود کنجی دنج

گریه وهق هق واشک

قطره های اشکش

مثل یک دشنه‌ی تیز

می‌نشیند به دلم

دست او می‌گیرم

می‌زدایم اشکش

و به او می‌گویم

با خزان همنفسی کار تو نیست

مثل یک غنچه پر از شور شکفتن می‌باش

تا بهاران بینی

سبزه زاران بینی

چهره اش می‌شکفد

باز می‌گرید او

گریه ای از سر شوق

که فرو می‌چکد از ابر بهار

وه، که اینبار نشسته به دلم

لذت گریه‌ی‌ شوق

ازِسیه چشم نگار

رحیم سینایی 4/6/1387

۴.۲۵.۱۳۸۹

آهوی من

آهوی من افتاده به دامی که مَپُرسید

بنشسته به لب سوز کلامی که مَپُرسید

بانوی عزیزاست پریچهره زلیخا

دل ازکف اوبرده غلامی که مَپُرسید

درباغ بیاورد خزان روح مکافات

پژمرد گل باغ به شامی که مَپُرسید

بلبل زجفایی که براو رسم خزان کرد

برتُربت گل داد پیامی که مَپُرسید

آن شمع به سوزجگروچشم شَرَربار

میداد برآن کُشته سلامی که مَپُرسید

ایمان من آن روزچنان بید بلرزید

درراه خِرَد زد دوسه گامی که مَپُرسید

ساقی زِ ره لطف به «سینا» کَرَمی کرد

زآن کُهنه سَبو داد دوجامی که مَپُرسید

رحیم سینایی 23/9/1387

۴.۲۳.۱۳۸۹

تحریم شدیم

محرم خانه نگردیده وتحریم شدیم

جمع بودیم ودر دست تو تقسیم شدیم

آنچنان جوروجفا درحق مان فرمودی

به گناهی که نکردیم پُر از بیم شدیم

روح اندیشه‌ی تو در سر ما راه نداشت

امرکردی و به اجبار تو تعلیم شدیم

جرم این است که جور دگری می بینیم

عرصه شد گرچه بسی تنگ نه تسلیم شدیم

مرغ اندیشه‌ی ما از قفس تنگ برست

اینچنین بود که شایسته‌ی تکریم شدیم

ما به آزادی اندیشه‌ی خود می‌بالیم

دست در دست هم وجلوه‌ی تحکیم شدیم

سالها هست که «سینا»زتعصّب عاریست

از جنین* دورشده صاحب تصمیم شدیم

رحیم سینایی 5/4/89

* سختگیری وتعصب خامی است / تا جنینی کار خون آشامی است (مولوی)

۴.۱۹.۱۳۸۹

پیر راست قامت

رنجور کنج زندان در جسم جان ندارد

خاموش مانده آنجا یک همزبان ندارد

بار گران به دوشش ازجور روزگاران

این باشکوه البرز این حد توان ندارد

درخلوتش فسرد و روح طراوتش مُرد

این پیر راست قامت شور جوان ندارد

خشکیده چون صلیبی برگورهای متروک

دردا که برگ زردی سهم از خزان ندارد

گویا خدا هم او را ازیاد خویش بُرده

مأیوس گشته دستی برآسمان ندارد

آگاه گشته دیگر کوچیده از ضلالت

حاصل اگر چنین شد آه وفغان ندارد

ابر امید واری گردید اگر سِتَروَن

زارع زِ مزرع خود امید نان ندارد

گرناخدا ندانست گُم کرد راه مقصود

کشتی نشسته دیگر امن وامان ندارد

« سینا »خموش بنشین چون نای شکوه تاکی

راحت کسی که اینجا رسم ونشان ندارد

رحیم سینایی 4/4/1389