سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

تو چه سحر انگیزی


تو چه سحر انگیزی
مثل جادوی خیال
آبشاری زلطافت هستی
از نگاه تو طراوت جاریست
تو برازنده تر از مهتابی
در فُروغت سوزیست
که کند تُند تپش های دل تنهایم
چشم من در افق روشن یک عشق ترا می‌بیند
همچنان زُهره در این تیره سپهر
می‌درخشی به کویر دل من
نو تو بارقه‌ی امید است
شاید این گردش چرخ
بازی تازه‌ای آغاز کند
وبه فردا روزی
که نه نزدیک ونه دور
بنشاند من وتو را لب رود
تا بخوانیم دو همدل باهم
قصه‌ی عاشقی وشعر وسُرود
من به فردا روزی
صورت ماه ترا می بینم
بوسه‌ای از لب عنابی تو می‌چینم
من ورویای قشنگ
آه ای چرخ درنگ
بر رُخ فردا روز
دیده‌ام را تو مبند
رحیم سینایی 28/8/1387

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

ای زن ای مادر

سُلاله‌ی حیات از بطن تو می‌تراود
وبهشت کمترین هدیه است به پایت
نفس با نام تو عطر آگین می‌شود
وآسمان در وسعتت گُم
نجابت خدایی ترین آیه‌ات
وشرم شقایق جاوید گونه‌هایت
لالائیت آبشار خیالم را مترنم می‌کند
وکلامت گلهای اندیشه ام را بارور
ایمانم در باور تو می‌روید
در آزادگیم آگاهی تو ساریست
اوج تشنگیم را
قطره‌ای از زلال تو کافی
در استقامتت قامت نماز می‌بندم
ودرقنوتم نام تو جاریست
ای زن ، ای مادر
چه گویمت که ترا درخور افتد؟
خاموش می‌شوم زیرا
دریای ژرف احساسم درحسرت مرواریدمی‌گرید
رحیم سینایی آبان 1374

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

با وفا اسیر

نامهربان نکردی
دیگر زما تو یادی
با یک پیام ساده
پا در دلم نهادی
*
گفتی که شعرهایت
مملو شده زاحساس
دردا که جُرم باشد
در سینه قلب حساس
*
در روزگار کینه
ممنوع مهر جویی
باید ره جفا را
چون دیگران بپویی
*
یارب گناه من چیست
من با وفا اسیرم
خواهم که دستهای
پر مهر را بگیرم
*
در سایه سار بیدی
دور از تَف کویرم
خواهم نشان سروی
در باغ دل بگیرم
رحیم سینایی 1/6/1387

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

گلایه

توای نازنین یادی از ما نکردی
من از غصه مُردم تو پروا نکردی
زدم بارها بر درمهربانی
تو برمهربانان دری وا نکردی
من از دوری تو چه رنجی کشیدم
تو آرامش من تمنّا نکردی
چه شد روزهایی که گفتی تو با مهر
ترا دوست دارم وحاشا نکردی
براین باورم همچنان مهربانی
دریغا که مهرت هویدا نکردی
شنیدم که گفتی دلی پاک وبی‌غش
بسان دل من تو پیدا نکردی

شقایق گل آتشین بهاری
به دشت دلم شعله برپا نکردی
کنند یاد یاران به وقت بهاران
بهار آمد ویاد «سینا» نکردی
رحیم سینایی 25/12/1388

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸

فانوس خیال


باز فانوس خیال یادت
می‌نشاند به سرم خاطره شیرینی
از شبی پاییزی
که کنار کارون
زیر مهتاب نگاهت دل من می‌لرزید
سرخی شرم ؛ گل روی ترا
جلوه چون لاله‌ی صحرا می‌داد
التهابت تن من می‌سوزاند
ونسیم خنکی
موی یلدای ترا
گاه بر چهره‌ی ماهت می‌ریخت
وتو با طنّازی
با وقاری که مرا محو تماشا می‌کرد
طُره‌ی موی پریشان شده را
با سرانگشت به چالاکی باد
می‌زدی در پس گوش
لاله‌ی گوش تو پیدا می‌شد
ودلم غرق تمنا می‌گشت
شیطنت می‌کردم
می‌گرفتم دستت
می‌فشُردم آن را
وتو می‌خندیدی
وجهان بر من وتو می‌خندید
زندگی چهره‌ی زیبایی داشت
ای دریغا چه سریع
طی شد آن شور شباب
درسراشیبی عمر
حسرت طی شدن آن همه شیرینی ناب
می کند دیده پُرآب
دل وآمال محال
من وفانوس خیال
رحیم سینایی 30/10/1387

پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۸

سروناز شیراز

چه زیبا وبلندی سروشیراز
ارم را پایبندی سروشیراز
به شیرازم هزاران سروروئید
تونازودلپسندی سروشیراز
بسی اشعار دروصفت سرودند
چه خوش ترجیع بندی سروشیراز
قناری ها به شاخت نغمه خوانند
تو در شهرت بلندی سروشیراز
نداری میوه‌ای شیخ اجل گفت
از آن آزاده ماندی سروشیراز
چو خواهم واژه‌ای شیرین سرایم
تو در کامم چو قندی سروشیراز
دل از عامی وعارف می‌ربایی
عجب محکم کمندی سروشیراز
نمی خواهد که بیند چشم «سینا»
به جان تو گزندی سروشیراز
رحیم سینایی 28/4/1387

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸

خواهش درخت

در صبح جمعه‌ای
در کوره راه ساکت کوه
می‌زدم قدم
لطف‌نسیم صُبحگهان
چونان دَم مسیح
می‌ریخت جان تازه
به رگهای جان من
تصویرهای دلکشی از آسمان وکوه
در چشم می‌نشست
دیدم کنار راه
نهالی ضعیف را
کز آب قمقمه‌ی عابری فهیم
سیراب گشته بود
زیبا نهال خُرد
رقصنده با نسیم
این نغمه می‌سرود
آبم اگردهید
دلشاد می‌شوم
چون مرغکان نغمه سرای سحرگهان
آبم اگر دهید
سر سبز می‌شوم
چون جنگلی که خفته به دامان کوهسار
مانید اگر که کَسَم
ای عابران هم نفسم
خرم درخت سبز
در این کوه می‌شوم
رحیم سینایی 10/3/1387

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸

چشم حادثه

روزی به چشم حادثه بیدار می‌شوم
چون واژه مست لذّت تکرار می‌شوم
با سر دَوَم چو قطره به دریای بیکران
در دامنش نشسته وبسیار می‌شوم
با شوق بلبلان به گلستان برم پناه
در باغ عشق همنفس یار می‌شوم
تا نقش روی دوست بماند به روزگار
با سخت سنگ کوه به پیکار می‌شوم
تا آنکه همنشین گُلان سازدم فلک
زخم زبان شنیده ولی خار می‌شوم
منصور حقّم و ، بِنَوازم نوای خویش
دل را چه باک گر به سَرِ دار می‌شوم
با شمع عقل می‌کنم از راه شک عبور
رسم خِرد گرفته وهُشیار می‌شوم
«سینا »کلام معرفت از کِلک می‌چکد
بیهوده نیست مَحرَم اسرار می‌شوم
رحیم سینایی 7/6/1387

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

سرود ما


سر سبز تر از بهارها آمده‌ایم
پُر نغمه تر از هزارها آمده‌ایم
نوروز صفای خود زما می‌داند
با سُنت روزگارها آمده‌ایم
گفتی همه را به سوی خود می‌خوانم
دل خسته زانتظارها آمده‌ایم
در گوش زمان سرود ما می‌ماند
با شوکت سر بدارها آمده‌ایم
تا پیر وجوان به خون خود غلطیدند
با لاله سر مزارها آمده‌ایم
زان شعله که در جان وتن انداخته‌اند
دل سوخته از شرارها آمده‌ایم
«سینا» تو سرود نوبهاران سرکن
چون سبز تر از بهارها آمده‌ایم
رحیم سینایی 1374

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸

من وتنهایی

من وتنهایی ویک غربت تلخ
من وبی‌‌رحمی جاری شده در روح زمان
من و تلخی غروب دلگیر
که چکد در دهن داغ کویر
من از این قصه دلم می‌گیرد
واز این درد به خود می‌پیچم
که چرا زجه
چرا فریاد است
نه نشانیست زعشق
نه نشانیست ز مهر
ونه درکی ست
که بتوانی تو
که زبان باز کنی
بسرایی ازعشق
وبگویی از مهر
چه غریبانه به کنج قفسش می‌گرید
مرغ پر بسته
درامید وصال گل سرخ
رحیم سینایی 20/8/1387

شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

خدای زمینی

من که دارم سینه‌ای روشن چو آب
کی نشیند بردلم تیره حجاب
چون صبا من غنچه را گل می‌کنم
شانه را در موی سنبل می‌کنم
برلب تشنه نشانم آب را
برگل شببو ‌دهم مهتاب را
با قناری هم نشینی می‌کنم
من ‌خداراهم زمینی می‌کنم
از لب چشمه بنوشم آب را
تاکه معنا کرده باشم ناب را
مهر ورزی شیوه‌ی دیرین من
عاشقی اصل واساس دین من
مثل دریا پاک سازم هرچه هست
نزد من یکسان بود هشیار ومست
خون نمی‌ریزم خورم کهنه شراب
با سخاوت ریزم از چشم سحاب
مثل « سینا» مهربانی پیشه ام
سرزده از عشق شاخ و ریشه ام
رحیم سینایی مهرماه 1387

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۸

کاش می شد


کاش می شد
در بهاری سبز وشوق انگیز
بر لب رود خروشانی
می‌زُدودیم از دل اندوهگین غم را
با شراب دلکش شیراز
شعر می‌خواندیم با آواز
روح را در آسمان نیلگون پرواز
دست اندر دست
رقصان بانوای ساز
کاش می شد می‌رهاندیم
سینه را ازدست غم ها باز
تا سرود وشعرمان بی غم بیاساید
بوی یأس از آن دگر ناید
کاش روزی شعر ما هم
با امیدی همنشین می‌شد
کاش روزی
این دَری دُر هم نگین می‌شد
رحیم سینایی 11/5/1387

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

کلاغها

فوج کلاغها
برشاخسار درختان زرد روی
اطراق کرده‌اند
آوای قارقار کلاغان
رسم خزان غم انگیز را
درگوش باغ فریاد می زند
فرشی زبرگهای قشنگ هزار رنگ
پوشانده عرصه‌ی این باغ دلفریب
گه تُند باد کوچکی
این فرش رنگ رنگ
کند جابجا کمی
دریک غروب زرد
آن باغبان پیر
از باغ می‌رود
در زیر پای او
بتوان شنید شیون اجساد برگها
دیریست آشناست
با مرگ برگها
آه ای بهارخُرّمی وزندگی چرا ؟
از ما رمیده ای
آیا تو باغ را
درفصل مرگ برگ
یکبار دیده ای ؟

رحیم سینایی 20/5/1388 اصفهان

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸

درختان ساکن پاییز


چون درختان ساکن پاییز
باید از برگ وبار خالی شم
پیش این باد های یغماگر
در رکوع رفته وهلالی شم
*
درد تلخی به دل هجوم آورد
از دلم روح شادمانی بُرد
دولت مرگبار پاییزی
از تن باغ زندگانی بُرد
*
فَروَدین ای بهار دلکش من
بی تو باغم سرای عریانی ست
دل آرام وپِر نشاط من
در فراق تو سخت طوفانی ست
*
این درختان راست قامت باغ
چون صلیبی به گور می‌مانند
گر نگاهی به سویشان نکنی
همچنان لُخت وعور می‌مانند
*
همدم روزهای سختی من
نفست روح زندگی دارد
تو بمان با من ای رفیق کهن
تا زدل غُصه دست بردارد
رحیم سینایی 27/10/1387

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

بهانه

هردَم دلم بهانه‌ی روی تو می‌کند
شام سیاه شکوه زموی تو می‌کند
بادام باغ چَتر شکوفه به سرکشید
گُلبرگها حکایت بوی تو می‌کند
چشمش گشود نرگس وگفتم خُمار شو
ازمن نظر گرفته به سوی تو می‌کند
با غُنچه های باغ نسیم سَحرگهان
شرح جمال وخصلت وخوی تو می‌کند
ساقی که باده‌اش ببرد هوش عارفان
دیدم پیاله پُر زسبوی تو می‌کند
بی نور گشت مردم چشمم زسوزاشک
زآن مویه ها که برسرکوی تو می‌کند
« سینا» که خون دل به رُخ خویش می‌کشد
او چهره سُرخ بی گُل روی تو می‌کند
رحیم سینایی پاییز 1374

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

آخرین وعده‌ی دیدار

پسرک با دلدار
برلب ساحل رود
زیر آن سایه‌ی بید
آخرین وعده‌ی دیدار نهاد
چه خدا حافظی غمگینی
درغروبی دلگیر
که نگاه خورشید
برگ را رنگ طلا می بخشید
گرچه در سینه دلش
همچون پُتک
پشت هم می‌کوبید
لیک گامش سنگین
با تُمأنینه قدم برمیداشت
دل او آنجابود
گلی از اشک زچشمش بچکید
ودرآن چهره‌ی دلدارش دید
غم سنگین جدا گشتن از او
مشت خود بر دل تنگش می‌کوفت
زیر لب گفت:خدا
که «رها» را
من رها نتوانم
ودریغا به جدا گشتن از او
ناگزیرم ولی غمگینم
رحیم سینایی 2/8/1387

شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۸

خواب

دیشب به خوابم آمدی
من بودم و خیال تو
مستم نموده بود دو چشمان نرگست
مهتاب روی تو در شام موی تو
خوش جلوه می‌نمود
من در لهیب خواستنت آب می‌شدم
یک لحظه محو دیدن روی تو و سپس
آن دگر زعشق تو بیتاب می‌شدم
بر آن تنت که جلوه‌ی گلهای باغ داشت
مانند شبنمی که نشیند به روی گل
از شطّ بوسه‌های تو سیراب می‌شدم
گاهی زِ رخوتی تن یاس تو سست بود
گاهی چو موج گشته وبیتاب می‌شدی
ابر بهار بودی و براین کویر من
هم لطف آب ولذّت مهتاب می‌شدی
من بودم وخیال تو و لحظه‌های شور
هرچند بود دست من از دامن تو دور
ای آنکه یاد تو در دشت خاطر است
من را زیاد خویش مران نو گل بهار
کین عندلیب خسته ترا آرزو کند
شاید که روزگار بگردد بکام او
روزی ترا کنار خودش جستجو کند
رحیم سینایی 23/8/1388

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

زاینده رود


آن شنیدم که زنده رود عزیز
باردیگر دوباره زنده شدی
اشک شوقت به چهره جاری شد
قلب ایران من بهاری شد
ای به دیوان حافظ آب حیات
رگ جانبخش اصفهان قشنگ
خشک دیدم ترا به موسوم صیف
بغض تلخی گلوی من بفشُرد
اشک حسرت زِ دیده باریدم
اولین بار بود درعمرم
که ترا خُشک وبی رمق دیدم
ای که از تو حیات می‌روید
در صفاهان که قلب ایران است
تا ابد جاودان وجاری باش
آب تو خون به جان ایران است
رحیم سینایی 12/8/1388

امروز رادیو اعلام کرد که زاینده رود دوباره جاری شد.

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸

ستاره اقبال

امشب کنارمزرعه من هستم وخدا
بنهاده‌ام سر خود را به بالشی
چشمم برآسمان
تیره شبی ست
مهتاب غایب است
وخیل ستارگان
این پهن دشت تیره چراغان نموده‌اند
چشمم به گوشه گوشه این بام می‌دود
درفکر چیستم ؟
دنبال کیستم ؟
شاید ستاره‌ام
کو آن ستاره‌ی اقبال وبخت من
شاید افول کرده که این حال و روزم است
ناآشنا به درد من ورنج وسوزم است
آه ،ای ستاره‌ی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
رحیم سینایی 30/4/1388

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی
تا درآغوش تو بودن را
روئیدن را
احساس کنم
کاش اینجا بودی
تا که سرگشته نسیم
عطر خوشبوی ترا
هدیه می‌برد
به هر برزن وکوی
کاش اینجا بودی
تا دراین غربت ودرد
تکیه می‌دادم بر شانه‌ی تو
پهن می‌کردم
این سفره‌ی دل
تا هویداشود اسرارنهان
وتو چشم اندازی
ونکو نقش هورایی تو
متجلّی شود از
چشمه جوشان دلم
تا که باور بکنی
قلب من
به تمنّای تو
آهنگ حیات
می‌نوازد شب وروز
رحیم سینایی 18/4/1384