توای نازنین یادی از ما نکردی
من از غصه مُردم تو پروا نکردی
زدم بارها بر درمهربانی
تو برمهربانان دری وا نکردی
من از دوری تو چه رنجی کشیدم
تو آرامش من تمنّا نکردی
چه شد روزهایی که گفتی تو با مهر
ترا دوست دارم وحاشا نکردی
براین باورم همچنان مهربانی
دریغا که مهرت هویدا نکردی
شنیدم که گفتی دلی پاک وبیغش
بسان دل من تو پیدا نکردی
شقایق گل آتشین بهاری
به دشت دلم شعله برپا نکردی
کنند یاد یاران به وقت بهاران
بهار آمد ویاد «سینا» نکردی
رحیم سینایی 25/12/1388
شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹
دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸
فانوس خیال

باز فانوس خیال یادت
مینشاند به سرم خاطره شیرینی
از شبی پاییزی
که کنار کارون
زیر مهتاب نگاهت دل من میلرزید
سرخی شرم ؛ گل روی ترا
جلوه چون لالهی صحرا میداد
التهابت تن من میسوزاند
ونسیم خنکی
موی یلدای ترا
گاه بر چهرهی ماهت میریخت
وتو با طنّازی
با وقاری که مرا محو تماشا میکرد
طُرهی موی پریشان شده را
با سرانگشت به چالاکی باد
میزدی در پس گوش
لالهی گوش تو پیدا میشد
ودلم غرق تمنا میگشت
شیطنت میکردم
میگرفتم دستت
میفشُردم آن را
وتو میخندیدی
وجهان بر من وتو میخندید
زندگی چهرهی زیبایی داشت
ای دریغا چه سریع
طی شد آن شور شباب
درسراشیبی عمر
حسرت طی شدن آن همه شیرینی ناب
می کند دیده پُرآب
دل وآمال محال
من وفانوس خیال
رحیم سینایی 30/10/1387
مینشاند به سرم خاطره شیرینی
از شبی پاییزی
که کنار کارون
زیر مهتاب نگاهت دل من میلرزید
سرخی شرم ؛ گل روی ترا
جلوه چون لالهی صحرا میداد
التهابت تن من میسوزاند
ونسیم خنکی
موی یلدای ترا
گاه بر چهرهی ماهت میریخت
وتو با طنّازی
با وقاری که مرا محو تماشا میکرد
طُرهی موی پریشان شده را
با سرانگشت به چالاکی باد
میزدی در پس گوش
لالهی گوش تو پیدا میشد
ودلم غرق تمنا میگشت
شیطنت میکردم
میگرفتم دستت
میفشُردم آن را
وتو میخندیدی
وجهان بر من وتو میخندید
زندگی چهرهی زیبایی داشت
ای دریغا چه سریع
طی شد آن شور شباب
درسراشیبی عمر
حسرت طی شدن آن همه شیرینی ناب
می کند دیده پُرآب
دل وآمال محال
من وفانوس خیال
رحیم سینایی 30/10/1387
پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۸
سروناز شیراز
چه زیبا وبلندی سروشیراز
ارم را پایبندی سروشیراز
به شیرازم هزاران سروروئید
تونازودلپسندی سروشیراز
بسی اشعار دروصفت سرودند
چه خوش ترجیع بندی سروشیراز
قناری ها به شاخت نغمه خوانند
تو در شهرت بلندی سروشیراز
نداری میوهای شیخ اجل گفت
از آن آزاده ماندی سروشیراز
چو خواهم واژهای شیرین سرایم
تو در کامم چو قندی سروشیراز
دل از عامی وعارف میربایی
عجب محکم کمندی سروشیراز
نمی خواهد که بیند چشم «سینا»
به جان تو گزندی سروشیراز
رحیم سینایی 28/4/1387
ارم را پایبندی سروشیراز
به شیرازم هزاران سروروئید
تونازودلپسندی سروشیراز
بسی اشعار دروصفت سرودند
چه خوش ترجیع بندی سروشیراز
قناری ها به شاخت نغمه خوانند
تو در شهرت بلندی سروشیراز
نداری میوهای شیخ اجل گفت
از آن آزاده ماندی سروشیراز
چو خواهم واژهای شیرین سرایم
تو در کامم چو قندی سروشیراز
دل از عامی وعارف میربایی
عجب محکم کمندی سروشیراز
نمی خواهد که بیند چشم «سینا»
به جان تو گزندی سروشیراز
رحیم سینایی 28/4/1387
سهشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸
خواهش درخت
در صبح جمعهای
در کوره راه ساکت کوه
میزدم قدم
لطفنسیم صُبحگهان
چونان دَم مسیح
میریخت جان تازه
به رگهای جان من
تصویرهای دلکشی از آسمان وکوه
در چشم مینشست
دیدم کنار راه
نهالی ضعیف را
کز آب قمقمهی عابری فهیم
سیراب گشته بود
زیبا نهال خُرد
رقصنده با نسیم
این نغمه میسرود
آبم اگردهید
دلشاد میشوم
چون مرغکان نغمه سرای سحرگهان
آبم اگر دهید
سر سبز میشوم
چون جنگلی که خفته به دامان کوهسار
مانید اگر که کَسَم
ای عابران هم نفسم
خرم درخت سبز
در این کوه میشوم
رحیم سینایی 10/3/1387
در کوره راه ساکت کوه
میزدم قدم
لطفنسیم صُبحگهان
چونان دَم مسیح
میریخت جان تازه
به رگهای جان من
تصویرهای دلکشی از آسمان وکوه
در چشم مینشست
دیدم کنار راه
نهالی ضعیف را
کز آب قمقمهی عابری فهیم
سیراب گشته بود
زیبا نهال خُرد
رقصنده با نسیم
این نغمه میسرود
آبم اگردهید
دلشاد میشوم
چون مرغکان نغمه سرای سحرگهان
آبم اگر دهید
سر سبز میشوم
چون جنگلی که خفته به دامان کوهسار
مانید اگر که کَسَم
ای عابران هم نفسم
خرم درخت سبز
در این کوه میشوم
رحیم سینایی 10/3/1387
چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸
چشم حادثه
روزی به چشم حادثه بیدار میشوم
چون واژه مست لذّت تکرار میشوم
با سر دَوَم چو قطره به دریای بیکران
در دامنش نشسته وبسیار میشوم
با شوق بلبلان به گلستان برم پناه
در باغ عشق همنفس یار میشوم
تا نقش روی دوست بماند به روزگار
با سخت سنگ کوه به پیکار میشوم
تا آنکه همنشین گُلان سازدم فلک
زخم زبان شنیده ولی خار میشوم
منصور حقّم و ، بِنَوازم نوای خویش
دل را چه باک گر به سَرِ دار میشوم
با شمع عقل میکنم از راه شک عبور
رسم خِرد گرفته وهُشیار میشوم
«سینا »کلام معرفت از کِلک میچکد
بیهوده نیست مَحرَم اسرار میشوم
رحیم سینایی 7/6/1387
چون واژه مست لذّت تکرار میشوم
با سر دَوَم چو قطره به دریای بیکران
در دامنش نشسته وبسیار میشوم
با شوق بلبلان به گلستان برم پناه
در باغ عشق همنفس یار میشوم
تا نقش روی دوست بماند به روزگار
با سخت سنگ کوه به پیکار میشوم
تا آنکه همنشین گُلان سازدم فلک
زخم زبان شنیده ولی خار میشوم
منصور حقّم و ، بِنَوازم نوای خویش
دل را چه باک گر به سَرِ دار میشوم
با شمع عقل میکنم از راه شک عبور
رسم خِرد گرفته وهُشیار میشوم
«سینا »کلام معرفت از کِلک میچکد
بیهوده نیست مَحرَم اسرار میشوم
رحیم سینایی 7/6/1387
یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸
سرود ما

سر سبز تر از بهارها آمدهایم
پُر نغمه تر از هزارها آمدهایم
نوروز صفای خود زما میداند
با سُنت روزگارها آمدهایم
گفتی همه را به سوی خود میخوانم
دل خسته زانتظارها آمدهایم
در گوش زمان سرود ما میماند
با شوکت سر بدارها آمدهایم
تا پیر وجوان به خون خود غلطیدند
با لاله سر مزارها آمدهایم
زان شعله که در جان وتن انداختهاند
دل سوخته از شرارها آمدهایم
«سینا» تو سرود نوبهاران سرکن
چون سبز تر از بهارها آمدهایم
رحیم سینایی 1374
پُر نغمه تر از هزارها آمدهایم
نوروز صفای خود زما میداند
با سُنت روزگارها آمدهایم
گفتی همه را به سوی خود میخوانم
دل خسته زانتظارها آمدهایم
در گوش زمان سرود ما میماند
با شوکت سر بدارها آمدهایم
تا پیر وجوان به خون خود غلطیدند
با لاله سر مزارها آمدهایم
زان شعله که در جان وتن انداختهاند
دل سوخته از شرارها آمدهایم
«سینا» تو سرود نوبهاران سرکن
چون سبز تر از بهارها آمدهایم
رحیم سینایی 1374
یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸
من وتنهایی
من وتنهایی ویک غربت تلخ
من وبیرحمی جاری شده در روح زمان
من و تلخی غروب دلگیر
که چکد در دهن داغ کویر
من از این قصه دلم میگیرد
واز این درد به خود میپیچم
که چرا زجه
چرا فریاد است
نه نشانیست زعشق
نه نشانیست ز مهر
ونه درکی ست
که بتوانی تو
که زبان باز کنی
بسرایی ازعشق
وبگویی از مهر
چه غریبانه به کنج قفسش میگرید
مرغ پر بسته
درامید وصال گل سرخ
رحیم سینایی 20/8/1387
من وبیرحمی جاری شده در روح زمان
من و تلخی غروب دلگیر
که چکد در دهن داغ کویر
من از این قصه دلم میگیرد
واز این درد به خود میپیچم
که چرا زجه
چرا فریاد است
نه نشانیست زعشق
نه نشانیست ز مهر
ونه درکی ست
که بتوانی تو
که زبان باز کنی
بسرایی ازعشق
وبگویی از مهر
چه غریبانه به کنج قفسش میگرید
مرغ پر بسته
درامید وصال گل سرخ
رحیم سینایی 20/8/1387
شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸
خدای زمینی
من که دارم سینهای روشن چو آب
کی نشیند بردلم تیره حجاب
چون صبا من غنچه را گل میکنم
شانه را در موی سنبل میکنم
برلب تشنه نشانم آب را
برگل شببو دهم مهتاب را
با قناری هم نشینی میکنم
من خداراهم زمینی میکنم
از لب چشمه بنوشم آب را
تاکه معنا کرده باشم ناب را
مهر ورزی شیوهی دیرین من
عاشقی اصل واساس دین من
مثل دریا پاک سازم هرچه هست
نزد من یکسان بود هشیار ومست
خون نمیریزم خورم کهنه شراب
با سخاوت ریزم از چشم سحاب
مثل « سینا» مهربانی پیشه ام
سرزده از عشق شاخ و ریشه ام
رحیم سینایی مهرماه 1387
کی نشیند بردلم تیره حجاب
چون صبا من غنچه را گل میکنم
شانه را در موی سنبل میکنم
برلب تشنه نشانم آب را
برگل شببو دهم مهتاب را
با قناری هم نشینی میکنم
من خداراهم زمینی میکنم
از لب چشمه بنوشم آب را
تاکه معنا کرده باشم ناب را
مهر ورزی شیوهی دیرین من
عاشقی اصل واساس دین من
مثل دریا پاک سازم هرچه هست
نزد من یکسان بود هشیار ومست
خون نمیریزم خورم کهنه شراب
با سخاوت ریزم از چشم سحاب
مثل « سینا» مهربانی پیشه ام
سرزده از عشق شاخ و ریشه ام
رحیم سینایی مهرماه 1387
سهشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۸
کاش می شد

کاش می شد
در بهاری سبز وشوق انگیز
بر لب رود خروشانی
میزُدودیم از دل اندوهگین غم را
با شراب دلکش شیراز
شعر میخواندیم با آواز
روح را در آسمان نیلگون پرواز
دست اندر دست
رقصان بانوای ساز
کاش می شد میرهاندیم
سینه را ازدست غم ها باز
تا سرود وشعرمان بی غم بیاساید
بوی یأس از آن دگر ناید
کاش روزی شعر ما هم
با امیدی همنشین میشد
کاش روزی
این دَری دُر هم نگین میشد
رحیم سینایی 11/5/1387
در بهاری سبز وشوق انگیز
بر لب رود خروشانی
میزُدودیم از دل اندوهگین غم را
با شراب دلکش شیراز
شعر میخواندیم با آواز
روح را در آسمان نیلگون پرواز
دست اندر دست
رقصان بانوای ساز
کاش می شد میرهاندیم
سینه را ازدست غم ها باز
تا سرود وشعرمان بی غم بیاساید
بوی یأس از آن دگر ناید
کاش روزی شعر ما هم
با امیدی همنشین میشد
کاش روزی
این دَری دُر هم نگین میشد
رحیم سینایی 11/5/1387
جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸
کلاغها
فوج کلاغها
برشاخسار درختان زرد روی
اطراق کردهاند
آوای قارقار کلاغان
رسم خزان غم انگیز را
درگوش باغ فریاد می زند
فرشی زبرگهای قشنگ هزار رنگ
پوشانده عرصهی این باغ دلفریب
گه تُند باد کوچکی
این فرش رنگ رنگ
کند جابجا کمی
دریک غروب زرد
آن باغبان پیر
از باغ میرود
در زیر پای او
بتوان شنید شیون اجساد برگها
دیریست آشناست
با مرگ برگها
آه ای بهارخُرّمی وزندگی چرا ؟
از ما رمیده ای
آیا تو باغ را
درفصل مرگ برگ
یکبار دیده ای ؟
رحیم سینایی 20/5/1388 اصفهان
برشاخسار درختان زرد روی
اطراق کردهاند
آوای قارقار کلاغان
رسم خزان غم انگیز را
درگوش باغ فریاد می زند
فرشی زبرگهای قشنگ هزار رنگ
پوشانده عرصهی این باغ دلفریب
گه تُند باد کوچکی
این فرش رنگ رنگ
کند جابجا کمی
دریک غروب زرد
آن باغبان پیر
از باغ میرود
در زیر پای او
بتوان شنید شیون اجساد برگها
دیریست آشناست
با مرگ برگها
آه ای بهارخُرّمی وزندگی چرا ؟
از ما رمیده ای
آیا تو باغ را
درفصل مرگ برگ
یکبار دیده ای ؟
رحیم سینایی 20/5/1388 اصفهان
دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸
درختان ساکن پاییز
چون درختان ساکن پاییز
باید از برگ وبار خالی شم
پیش این باد های یغماگر
در رکوع رفته وهلالی شم
*
درد تلخی به دل هجوم آورد
از دلم روح شادمانی بُرد
دولت مرگبار پاییزی
از تن باغ زندگانی بُرد
*
فَروَدین ای بهار دلکش من
بی تو باغم سرای عریانی ست
دل آرام وپِر نشاط من
در فراق تو سخت طوفانی ست
*
این درختان راست قامت باغ
چون صلیبی به گور میمانند
گر نگاهی به سویشان نکنی
همچنان لُخت وعور میمانند
*
همدم روزهای سختی من
نفست روح زندگی دارد
تو بمان با من ای رفیق کهن
تا زدل غُصه دست بردارد
رحیم سینایی 27/10/1387
باید از برگ وبار خالی شم
پیش این باد های یغماگر
در رکوع رفته وهلالی شم
*
درد تلخی به دل هجوم آورد
از دلم روح شادمانی بُرد
دولت مرگبار پاییزی
از تن باغ زندگانی بُرد
*
فَروَدین ای بهار دلکش من
بی تو باغم سرای عریانی ست
دل آرام وپِر نشاط من
در فراق تو سخت طوفانی ست
*
این درختان راست قامت باغ
چون صلیبی به گور میمانند
گر نگاهی به سویشان نکنی
همچنان لُخت وعور میمانند
*
همدم روزهای سختی من
نفست روح زندگی دارد
تو بمان با من ای رفیق کهن
تا زدل غُصه دست بردارد
رحیم سینایی 27/10/1387
دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸
بهانه
هردَم دلم بهانهی روی تو میکند
شام سیاه شکوه زموی تو میکند
بادام باغ چَتر شکوفه به سرکشید
گُلبرگها حکایت بوی تو میکند
چشمش گشود نرگس وگفتم خُمار شو
ازمن نظر گرفته به سوی تو میکند
با غُنچه های باغ نسیم سَحرگهان
شرح جمال وخصلت وخوی تو میکند
ساقی که بادهاش ببرد هوش عارفان
دیدم پیاله پُر زسبوی تو میکند
بی نور گشت مردم چشمم زسوزاشک
زآن مویه ها که برسرکوی تو میکند
« سینا» که خون دل به رُخ خویش میکشد
او چهره سُرخ بی گُل روی تو میکند
رحیم سینایی پاییز 1374
شام سیاه شکوه زموی تو میکند
بادام باغ چَتر شکوفه به سرکشید
گُلبرگها حکایت بوی تو میکند
چشمش گشود نرگس وگفتم خُمار شو
ازمن نظر گرفته به سوی تو میکند
با غُنچه های باغ نسیم سَحرگهان
شرح جمال وخصلت وخوی تو میکند
ساقی که بادهاش ببرد هوش عارفان
دیدم پیاله پُر زسبوی تو میکند
بی نور گشت مردم چشمم زسوزاشک
زآن مویه ها که برسرکوی تو میکند
« سینا» که خون دل به رُخ خویش میکشد
او چهره سُرخ بی گُل روی تو میکند
رحیم سینایی پاییز 1374
چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸
آخرین وعدهی دیدار
پسرک با دلدار
برلب ساحل رود
زیر آن سایهی بید
آخرین وعدهی دیدار نهاد
چه خدا حافظی غمگینی
درغروبی دلگیر
که نگاه خورشید
برگ را رنگ طلا می بخشید
گرچه در سینه دلش
همچون پُتک
پشت هم میکوبید
لیک گامش سنگین
با تُمأنینه قدم برمیداشت
دل او آنجابود
گلی از اشک زچشمش بچکید
ودرآن چهرهی دلدارش دید
غم سنگین جدا گشتن از او
مشت خود بر دل تنگش میکوفت
زیر لب گفت:خدا
که «رها» را
من رها نتوانم
ودریغا به جدا گشتن از او
ناگزیرم ولی غمگینم
رحیم سینایی 2/8/1387
برلب ساحل رود
زیر آن سایهی بید
آخرین وعدهی دیدار نهاد
چه خدا حافظی غمگینی
درغروبی دلگیر
که نگاه خورشید
برگ را رنگ طلا می بخشید
گرچه در سینه دلش
همچون پُتک
پشت هم میکوبید
لیک گامش سنگین
با تُمأنینه قدم برمیداشت
دل او آنجابود
گلی از اشک زچشمش بچکید
ودرآن چهرهی دلدارش دید
غم سنگین جدا گشتن از او
مشت خود بر دل تنگش میکوفت
زیر لب گفت:خدا
که «رها» را
من رها نتوانم
ودریغا به جدا گشتن از او
ناگزیرم ولی غمگینم
رحیم سینایی 2/8/1387
شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۸
خواب
دیشب به خوابم آمدی
من بودم و خیال تو
مستم نموده بود دو چشمان نرگست
مهتاب روی تو در شام موی تو
خوش جلوه مینمود
من در لهیب خواستنت آب میشدم
یک لحظه محو دیدن روی تو و سپس
آن دگر زعشق تو بیتاب میشدم
بر آن تنت که جلوهی گلهای باغ داشت
مانند شبنمی که نشیند به روی گل
از شطّ بوسههای تو سیراب میشدم
گاهی زِ رخوتی تن یاس تو سست بود
گاهی چو موج گشته وبیتاب میشدی
ابر بهار بودی و براین کویر من
هم لطف آب ولذّت مهتاب میشدی
من بودم وخیال تو و لحظههای شور
هرچند بود دست من از دامن تو دور
ای آنکه یاد تو در دشت خاطر است
من را زیاد خویش مران نو گل بهار
کین عندلیب خسته ترا آرزو کند
شاید که روزگار بگردد بکام او
روزی ترا کنار خودش جستجو کند
رحیم سینایی 23/8/1388
من بودم و خیال تو
مستم نموده بود دو چشمان نرگست
مهتاب روی تو در شام موی تو
خوش جلوه مینمود
من در لهیب خواستنت آب میشدم
یک لحظه محو دیدن روی تو و سپس
آن دگر زعشق تو بیتاب میشدم
بر آن تنت که جلوهی گلهای باغ داشت
مانند شبنمی که نشیند به روی گل
از شطّ بوسههای تو سیراب میشدم
گاهی زِ رخوتی تن یاس تو سست بود
گاهی چو موج گشته وبیتاب میشدی
ابر بهار بودی و براین کویر من
هم لطف آب ولذّت مهتاب میشدی
من بودم وخیال تو و لحظههای شور
هرچند بود دست من از دامن تو دور
ای آنکه یاد تو در دشت خاطر است
من را زیاد خویش مران نو گل بهار
کین عندلیب خسته ترا آرزو کند
شاید که روزگار بگردد بکام او
روزی ترا کنار خودش جستجو کند
رحیم سینایی 23/8/1388
سهشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸
زاینده رود

آن شنیدم که زنده رود عزیز
باردیگر دوباره زنده شدی
اشک شوقت به چهره جاری شد
قلب ایران من بهاری شد
ای به دیوان حافظ آب حیات
رگ جانبخش اصفهان قشنگ
خشک دیدم ترا به موسوم صیف
بغض تلخی گلوی من بفشُرد
اشک حسرت زِ دیده باریدم
اولین بار بود درعمرم
که ترا خُشک وبی رمق دیدم
ای که از تو حیات میروید
در صفاهان که قلب ایران است
تا ابد جاودان وجاری باش
آب تو خون به جان ایران است
رحیم سینایی 12/8/1388
باردیگر دوباره زنده شدی
اشک شوقت به چهره جاری شد
قلب ایران من بهاری شد
ای به دیوان حافظ آب حیات
رگ جانبخش اصفهان قشنگ
خشک دیدم ترا به موسوم صیف
بغض تلخی گلوی من بفشُرد
اشک حسرت زِ دیده باریدم
اولین بار بود درعمرم
که ترا خُشک وبی رمق دیدم
ای که از تو حیات میروید
در صفاهان که قلب ایران است
تا ابد جاودان وجاری باش
آب تو خون به جان ایران است
رحیم سینایی 12/8/1388
امروز رادیو اعلام کرد که زاینده رود دوباره جاری شد.
سهشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸
ستاره اقبال
امشب کنارمزرعه من هستم وخدا
بنهادهام سر خود را به بالشی
چشمم برآسمان
تیره شبی ست
مهتاب غایب است
وخیل ستارگان
این پهن دشت تیره چراغان نمودهاند
چشمم به گوشه گوشه این بام میدود
درفکر چیستم ؟
دنبال کیستم ؟
شاید ستارهام
کو آن ستارهی اقبال وبخت من
شاید افول کرده که این حال و روزم است
ناآشنا به درد من ورنج وسوزم است
آه ،ای ستارهی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
رحیم سینایی 30/4/1388
بنهادهام سر خود را به بالشی
چشمم برآسمان
تیره شبی ست
مهتاب غایب است
وخیل ستارگان
این پهن دشت تیره چراغان نمودهاند
چشمم به گوشه گوشه این بام میدود
درفکر چیستم ؟
دنبال کیستم ؟
شاید ستارهام
کو آن ستارهی اقبال وبخت من
شاید افول کرده که این حال و روزم است
ناآشنا به درد من ورنج وسوزم است
آه ،ای ستارهی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
رحیم سینایی 30/4/1388
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
تا درآغوش تو بودن را
روئیدن را
احساس کنم
کاش اینجا بودی
تا که سرگشته نسیم
عطر خوشبوی ترا
هدیه میبرد
به هر برزن وکوی
کاش اینجا بودی
تا دراین غربت ودرد
تکیه میدادم بر شانهی تو
پهن میکردم
این سفرهی دل
تا هویداشود اسرارنهان
وتو چشم اندازی
ونکو نقش هورایی تو
متجلّی شود از
چشمه جوشان دلم
تا که باور بکنی
قلب من
به تمنّای تو
آهنگ حیات
مینوازد شب وروز
رحیم سینایی 18/4/1384
تا درآغوش تو بودن را
روئیدن را
احساس کنم
کاش اینجا بودی
تا که سرگشته نسیم
عطر خوشبوی ترا
هدیه میبرد
به هر برزن وکوی
کاش اینجا بودی
تا دراین غربت ودرد
تکیه میدادم بر شانهی تو
پهن میکردم
این سفرهی دل
تا هویداشود اسرارنهان
وتو چشم اندازی
ونکو نقش هورایی تو
متجلّی شود از
چشمه جوشان دلم
تا که باور بکنی
قلب من
به تمنّای تو
آهنگ حیات
مینوازد شب وروز
رحیم سینایی 18/4/1384
شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸
من ودریا

درغروب تلخی از ایّام عمر خویش
درکنار ساحل سنگی
درهجوم غُصهها در اوج دلتنگی
چشم بر دریای نا آرام
مینوازم با سه تار خویش
نغمهای جانسوز
راوی حال فَگار خویش
میدود از دوردست امواج خشم آلود
روبه سوی ساحل سنگی
مشت میکوبند پی درپی
بر رُخ ساحل ، نمیدانم
کز خُروش خشم یا از روی دلتنگی
آسمان سُرخ است ودریا سُرخ
چشمهی خورشید پُر خون است
لشکر شب چیره میگردد
زُهرهاش سرگرم افسون است
همچنان من با سه تارخویش
مینوازم نغمهی جانسوز
آه اینک مُرده اینجا روز
گوییا دریا ومن اکنون
هردودردی مشترک داریم
میزنم من زخمه برسازم
میزند اومُشت برساحل
آه اینجامُرده روز ای دل
رحیم سینایی 16/5/1387
درکنار ساحل سنگی
درهجوم غُصهها در اوج دلتنگی
چشم بر دریای نا آرام
مینوازم با سه تار خویش
نغمهای جانسوز
راوی حال فَگار خویش
میدود از دوردست امواج خشم آلود
روبه سوی ساحل سنگی
مشت میکوبند پی درپی
بر رُخ ساحل ، نمیدانم
کز خُروش خشم یا از روی دلتنگی
آسمان سُرخ است ودریا سُرخ
چشمهی خورشید پُر خون است
لشکر شب چیره میگردد
زُهرهاش سرگرم افسون است
همچنان من با سه تارخویش
مینوازم نغمهی جانسوز
آه اینک مُرده اینجا روز
گوییا دریا ومن اکنون
هردودردی مشترک داریم
میزنم من زخمه برسازم
میزند اومُشت برساحل
آه اینجامُرده روز ای دل
رحیم سینایی 16/5/1387
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸
دختر بهار
مهربان دختر بهاري تو
چون گل سرخ يک اناري تو
در سپهرم چو ماهتابي تو
غزل ناب آفتابي تو
*
مثل آلاله اي پُر از شوري
آه وافسوس که زمن دوري
در تو معنای دیگری دیدم
تو شبیه شعار منصوری
*
دلم آیینهای وشفّاف است
همچو سیمرغ لانه ام قاف است
دلم از سنگ نیست شیشه دلم
گفته هایم ز روی انصاف است
*
دل دریاییم زکینه تهیست
در زُلالی به چشمه میماند
میزند سر به سینه ام آرام
واژه واژه زعشق میخواند
*
مهربان دختر بهار بیا
با هم از کوچه ها گذر بکنیم
گل وعطر وبنفشه هدیه دهیم
تا دل باغبان سفر بکنیم
*
گوش خود را به جوی بسپاریم
تا بخواند ترانهای از آب
چشم خود را بر آسمان دوزیم
میتراود چو دختر مهتاب
*
ای گل سرخ،دلنشین،زیبا
ای که لطف بهار میمانی
کاش بر باغ زرد« سینا»هم
جامه ای سبز وتازه پوشانی
رحیم سینایی 29/1/1388
چون گل سرخ يک اناري تو
در سپهرم چو ماهتابي تو
غزل ناب آفتابي تو
*
مثل آلاله اي پُر از شوري
آه وافسوس که زمن دوري
در تو معنای دیگری دیدم
تو شبیه شعار منصوری
*
دلم آیینهای وشفّاف است
همچو سیمرغ لانه ام قاف است
دلم از سنگ نیست شیشه دلم
گفته هایم ز روی انصاف است
*
دل دریاییم زکینه تهیست
در زُلالی به چشمه میماند
میزند سر به سینه ام آرام
واژه واژه زعشق میخواند
*
مهربان دختر بهار بیا
با هم از کوچه ها گذر بکنیم
گل وعطر وبنفشه هدیه دهیم
تا دل باغبان سفر بکنیم
*
گوش خود را به جوی بسپاریم
تا بخواند ترانهای از آب
چشم خود را بر آسمان دوزیم
میتراود چو دختر مهتاب
*
ای گل سرخ،دلنشین،زیبا
ای که لطف بهار میمانی
کاش بر باغ زرد« سینا»هم
جامه ای سبز وتازه پوشانی
رحیم سینایی 29/1/1388
شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸
رسم پاييز
دلم شكسته ونـامت دوباره ميخوانم
جَوانه دارم وپس تـا بهار ميمانم
شَميم لُطف ترا ميكنم طلب زصبا
بود كه برگ اُميدي زشاخه رويانم
درخت عُمر مرا باد نـامرادي كُشت
كُجاست شاخهی سبزي كه سايه افشانم
هواي برگ وبَري نيست رسم پاييز است
ِبمان كه فصل بهارت به سبزه پوشانم
به مردمان زمانم اُميد نتوان داشت
اُميد كودك فرداست نيك ميدانم
شراب صافي ساقي نصيب «سينا» نيست
بجاي باده ز خون دلش بِنوشانم
رحیم سینایی بهار 1380
جَوانه دارم وپس تـا بهار ميمانم
شَميم لُطف ترا ميكنم طلب زصبا
بود كه برگ اُميدي زشاخه رويانم
درخت عُمر مرا باد نـامرادي كُشت
كُجاست شاخهی سبزي كه سايه افشانم
هواي برگ وبَري نيست رسم پاييز است
ِبمان كه فصل بهارت به سبزه پوشانم
به مردمان زمانم اُميد نتوان داشت
اُميد كودك فرداست نيك ميدانم
شراب صافي ساقي نصيب «سينا» نيست
بجاي باده ز خون دلش بِنوشانم
رحیم سینایی بهار 1380
اشتراک در:
پستها (Atom)