چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۹

تحریم شدیم

محرم خانه نگردیده وتحریم شدیم

جمع بودیم ودر دست تو تقسیم شدیم

آنچنان جوروجفا درحق مان فرمودی

به گناهی که نکردیم پُر از بیم شدیم

روح اندیشه‌ی تو در سر ما راه نداشت

امرکردی و به اجبار تو تعلیم شدیم

جرم این است که جور دگری می بینیم

عرصه شد گرچه بسی تنگ نه تسلیم شدیم

مرغ اندیشه‌ی ما از قفس تنگ برست

اینچنین بود که شایسته‌ی تکریم شدیم

ما به آزادی اندیشه‌ی خود می‌بالیم

دست در دست هم وجلوه‌ی تحکیم شدیم

سالها هست که «سینا»زتعصّب عاریست

از جنین* دورشده صاحب تصمیم شدیم

رحیم سینایی 5/4/89

* سختگیری وتعصب خامی است / تا جنینی کار خون آشامی است (مولوی)

شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۹

پیر راست قامت

رنجور کنج زندان در جسم جان ندارد

خاموش مانده آنجا یک همزبان ندارد

بار گران به دوشش ازجور روزگاران

این باشکوه البرز این حد توان ندارد

درخلوتش فسرد و روح طراوتش مُرد

این پیر راست قامت شور جوان ندارد

خشکیده چون صلیبی برگورهای متروک

دردا که برگ زردی سهم از خزان ندارد

گویا خدا هم او را ازیاد خویش بُرده

مأیوس گشته دستی برآسمان ندارد

آگاه گشته دیگر کوچیده از ضلالت

حاصل اگر چنین شد آه وفغان ندارد

ابر امید واری گردید اگر سِتَروَن

زارع زِ مزرع خود امید نان ندارد

گرناخدا ندانست گُم کرد راه مقصود

کشتی نشسته دیگر امن وامان ندارد

« سینا »خموش بنشین چون نای شکوه تاکی

راحت کسی که اینجا رسم ونشان ندارد

رحیم سینایی 4/4/1389

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۹

تو خیال انگیزی

تو خیال انگیزی

وه چه زیبا ودل انگیزی

مثل مهتاب کوير

مثل يک موج ملايم

به رخ آبي آب

لطف شبنم

به لب سوري سرخ

حس بي وزني ابر

توی این گنبد زيباي بلند

حس سر سبزي سرو

در دل برف سفيد

گرمی سایش دست

در زمستانی سرد

جلوه خوشه‌ی پروین

به سیه گیسوی شب

همه جا حس حضورت جاریست

تو خدای دل من گردیدی

در رگم روح تو جاری شده است
رحیم سینایی آذر 1387

پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۹

هنوزم همان گُلی تو

وقتی دیشب، زُل زدم من

توی چشم مهربونت

دوباره پُر شد ستاره

تو سیاه آسمونت

*

زنده شد باز یاد اون شب

که زلبهات لب گرفتم

شده بودم عین آتیش

تو گویی که تب گرفتم

*

تن نرم ونازک تو

توی بازوهام می‌لرزید

تو بودی مثل کبوتر

که زشاهینی می‌ترسید

*

تو چشات ستاره بارید

کَمَکی ترسیده بودی

تو گل بنفشه بودی

با نسیم لرزیده بودی

*

من مست از مَی لبهات

رو چمن دراز کشیدم

تو خودت شاهدی تا صبح

به ناز تو ناز کشیدم

*

حالا دیری از اون دوران

سپری شده عزیزم

هنوزم همان گُلی تو

که به پایت جون می‌ریزم

رحیم سینایی 12/4/1387

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

غزال رسته

زبانه می کشد آه زقلب خسته‌ی من

در آتشی نشسته دل شکسته‌ی من

غمی که مانده در دل دگر دوا ندارد

طبیب دل سفرکردزبخت بسته‌ی من

چه مرهمی تواند شفا دهد عزیزان

به قلب ریش ریش و زهم گسسته‌ی من

بریزد اشک خونین زجور روزگاران

دوچشم بیفروغ به خون نشسته‌ی من

چه میدهی تو پندم که صبر پیشه سازم

از آسمان من رفت مه خجسته‌ی من

دگر امید«سینا» به دیدنش ندارد

چه تیز پا گریزد غزال رسته‌ی من

رحیم سینایی 11 /10/1387 10:45 شب

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

بلبل حزین

با تو احساس دیگری دارم
تشنه کامی که آب نوشیده
یا درختی که با نسیم صبا

سبز رخت شباب پوشیده

*

تو چنان شور زندگی هستی

به من امید ناب می بخشی

همچنان مُشک تازه خوشبویی

به رگ گل گلاب می بخشی

*

کی توانم کنم فراموشت

دررگ وروح جان من هستی

تو چنان نقش خوب شیرینی

که به دیوار یاد بنشستی

*

دل کند آرزو خیال ترا

ای که دور از نگاه من ماندی

کاش این بلبل حزینت را

گل زیبا به خویش می‌خواندی

رحیم سینایی 12/11/1387

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

همنفس ماهتاب

منم که همنفس ماهتاب وآب شدم

زسُکر چشم سیاه تو من خراب شدم

چنان زِهَرم تنت سوختم که چونان گل

زتن رهیدم ودر قامت گلاب شدم

گمان مبر که من این راه ساده پیمودم

هزارکوره مرا سوخت تا که ناب شدم

بهار دلکشم ازباغ رخت خود بربست

ببین که مونس پاییز پُر عذاب شدم

منی که روح طراوت به آب میدادم

کویر گشتم وهمخانه‌ی سراب شدم

گذشت عمر وجوانی به بحر جورو جفا

دُری به سینه نپروردم وحباب شد م

نصیب شبنم «سینا» ست کام تیره‌ی خاک

زعرش آمدم ودر دل تُراب شدم

رحیم سینایی 7/10/1388

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹

غمگینانه

میا دگر به خانه‌ی من

که شد غمین ترانه‌ی من

صدا که می رَسَدت بگوش

زگریه ی شبانه‌ی من

ببین که باد خزان غم

فکنده آشیانه‌ی من

کلاغ بخت سیه نِگر

بخورده آب ودانه‌ی من

دل کویریم از عطش

مکیده آبِ جوانه‌ی من

نهاده بار گران فلک

زجور خود به شانه‌ی من

به هر طرف که تو رو کنی

نهان اثر و نشانه‌ی من

سرودن غزل دلم

شده حیات وبهانه‌ی من

زچشم گَر برود« رحیم »

بما ند این فسانه‌ی من

رحیم سینایی 11/5/1387

دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹

رویای شیرین

ترا می‌جویم ای زیبا ودانم

نمی نوشم زلب هایت شرابی

تودوری ازمن ای دریای روشن

دلم را کرده ام خوش با سرابی

*

کویری پیش رو کرده دهان باز

توانی نیست تا ازآن گریزم

اسیرم کرده در دامی نفس‌گیر

کجا یارا بود با آن ستیزم

*

شدم دلخوش که از یک روزن باز

فروغی از رخ ماهم ببینم

برای دیدنش درنوبتی بعد

درازا مدتی آنجا نشینم

*

نمی بوسم لبش را لیک از دور

مجازی بوسه پرتابد به سویم

اگر محروم آغوش بهارم

فرستد با صبا عطرش به کویم

*

درخت خشک قبلم می‌کند گل

شکوفد غنچه های آرزویش

اگر دیدار او در طالعم نیست

همی دلخوش کنم خود را به بویش

*

تو ای احساس زیبای دل من

امید زندگی ریزی به جانم

عزیزت دارم ای رویای شیرین

تو را در باغ خاطر می‌نشانم

*

اگر روزی سعادت یار گردد

حضوری چشم در چشمت بدوزم

یقین دانم چوپروانه من از شوق

زِ هرم آتش عشقت بسوزم

رحیم سینایی 2/8/1387

جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹

نشانِ غم

رفتم دیار دُور

خواندم سروده‌ام

شخصی سؤال کرد:

غمگین سروده‌ای

هم خانه‌ی غمی ؟

غم را نشان کجاست؟

اشکم نشست به چشم

گفتم: دیارما

این هم نشانیش:

بَحرِخزر به سَر

برسینه بیستون

درتن کویر لوت

برپا خلیج فارس

در قامت سکوت

رحیم سینایی 7/3/1389

دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

آيينه‌ی دل

دلي چو آينه دارم وليك خاموشم

در اين هُجوم تصاوير ها فراموشم

شهيد باد خزانم به باغ بي برگي

بِسان شمع به آتش سحر هَما غوشم

چو باغبان همه گل پَروَرانده ام در باغ

هزار زخم زخار گُلان بود نوشم

كبوتران اُميدم اسير صيّادند

چولاله خون دل از جور دَهر مي‌نوشم

غمين مباش كه فصل بهار در راه است

بنفشه گونه من اكنون سياه مي‌پوشم

سُكوت حال مرا اي رفيق خُرده مگير

خُمَم كه ساكتم ودر درون پُر از جوشم

بيا كه جام غزل واژه واژه شعر من است

خوشم كه باده‌ی ناب از كلام مي‌نوشم

عجب مدار ز«سينا» سُكوت حُزن انگيز

اَنيس سوسن باغم كُنون كه خاموشم

رحیم سینایی بهار 1380

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

احباب



کی از نگاه خویش تو سیرابمان کنی

شبنم صفت به شاخ گُلت آبمان کنی

مانند ماه جلوه کنی درکویرما

مو را به چهره ریخته بی‌تابمان کنی

آن ابر موی از رخ ماهت زنی کنار

بار دگر توغرق به مهتابمان کنی

ترسم که نوش بوسه نگردد نصیب ما

آن نوش دیرداده وسهرابمان کنی

دست نوازشی به سر و رویمان کشی

با قصّه های دلکش خود خوابمان کنی

ما بی خبر زعشق چو مس سرخ رو شدیم

تو سوز عشق داده زر نابمان کنی

ابر بهار بی خبر از این چمن مباش

باران مهر بخش که شادابمان کنی

ای نازنین به دلشده « سینا» نظر نما

تا که درون حلقه‌ی احبابمان کنی

رحیم سینایی 15/1/1389

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

اشک شب

کودکانه هوس دشت دویدن دارم

بر سر بوته‌ی گل شوق پریدن دارم

دوست دارم بدوم بر سر یک تپه‌ی سبز

وبه فرش چمنی میل لمیدن دارم

شاخه‌ی‌ خشک کنم سبز به انفاس بهار

چون صبا معرفت سبز وزیدن دارم

سر به سینه بزنم تا که بگویم هستم

دل پُر مهرم وآهنگ طپیدن (تپیدن) دارم

بحر آزادی من دامن خود را بگشا

رود پویاییم امید رسیدن دارم

گرچه صیاد پروبال مرا بسته ولی

چشم بر آمدن صبح رهیدن دارم

اشک شب هستم وبر روی گلت می‌ریزم ‌

هدف بوسه ز اندام تو چیدن دارم

ماه من کی تو کنی جلوه به شام «سینا»

هوس چهره‌ی زیبای تو دیدن دارم

رحیم سینایی 22/1/1389

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

نگاه آینه

نگاهی چو آیینه دارم تو داری ؟

دلی پاک وبی کینه دارم توداری ؟

گره می‌گشایم صبا گونه در باغ

من این رسم دیرینه دارم تو داری ؟

بدان آتش طور نَبوَد نیازم

که آنرا دراین سینه دارم تو داری ؟

من آن تیر سبز به قلب خزانم

رسا سرو سبزینه دارم تو داری ؟

مرا وحشتی نیست از ظلمت شب

که مهتاب سیمینه دارم تو داری ؟

مرا پاکبازی همین یک صفت بس

گرو خرقه پشمینه دارم تو داری ؟

من این نان به رنج وتعب درکف آرم

به دستان خود پینه دارم تو داری؟

به « سینا» بگو دیگر از ما نرنجد

صراحت چو آیینه دارم تو داری ؟

رحیم سینایی 1/1/1389

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

نگاه دلکش


من از نگاه دلکشت چگونه دل جدا کنم
چگونه قلب عاشقم به غیره آشنا کنم
نمی روی زخاطرم امید سالهای من
بگو چه سان ضمیر خود زیاد تو رها کنم
منم چوکوه بیستون بسینه نقش خاطرت
به سیل دیده کی توان که نقش تو سوا کنم
نهان زچشمهای تو دلم درآب وآتش است
نشسته کنج عزلت وفقط ترا دعا کنم
کنون که کوه دردها کشم به تن چو مردها
تسلّی یم شده همین خداخدا خدا کنم
چو بینمت کنارخود فروغ دیدگان من
تمام درد و رنج رابه بوسه‌ای دوا کنم
«رحیم» ناامید تو نشسته درخزان عمر
بهار زندگی بیا که تا ترا صدا کنم
رحیم سینایی 27/6/1388

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

خطّ چلیپا

شاد از صورت زیبای توام
گرم از بوسه‌ی لبهای توام
جام می میدهی از چشم سیاه
مست از نرگس شهلای توام
موی برچهره چو می‌افشانی
من سیه روز زیلدای توام
نفست راحت جان می‌بخشد
عاشق روح مسیحای توام
درلطافت چو غزل می‌مانی
شاه بیتی زغزل های توام
چمن سبز در این صحرایی
سرخ رولاله‌ی صحرای توام
نام «سینا» چوچکد از کِلکت
عاشق خطّ چلیپای توام
رحیم سینایی 2/4/1387

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

ناشناسِ من

عزیز ناشناس من
تو سرو ناسپاس من
که با پیام ساده ای
ربوده‌ای حواس من
نگاه مهربان خود
چرا بما نمی‌کنی ؟
به ما نشان دوستی
چرا عطا نمی‌کنی؟
صدا که می‌زنم ترا
مرا صدا نمی‌کنی
تو فکر می‌کنی که من
شدم اسیر یک هوس
که پشت در نشسته را
دری تو وا نمی‌کنی
مگر نگفته بودیم
بجز وفا ودوستی
ره دگر نمی روی
به کس جفا نمی‌کنی
چه شد که بر پیام من
دگرنگاه نمی‌کنی
به این پیام پُر زمهر
تو اعتنا نمی‌کنی؟
رحیم سینایی شهریور 1387

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

تو چه سحر انگیزی


تو چه سحر انگیزی
مثل جادوی خیال
آبشاری زلطافت هستی
از نگاه تو طراوت جاریست
تو برازنده تر از مهتابی
در فُروغت سوزیست
که کند تُند تپش های دل تنهایم
چشم من در افق روشن یک عشق ترا می‌بیند
همچنان زُهره در این تیره سپهر
می‌درخشی به کویر دل من
نو تو بارقه‌ی امید است
شاید این گردش چرخ
بازی تازه‌ای آغاز کند
وبه فردا روزی
که نه نزدیک ونه دور
بنشاند من وتو را لب رود
تا بخوانیم دو همدل باهم
قصه‌ی عاشقی وشعر وسُرود
من به فردا روزی
صورت ماه ترا می بینم
بوسه‌ای از لب عنابی تو می‌چینم
من ورویای قشنگ
آه ای چرخ درنگ
بر رُخ فردا روز
دیده‌ام را تو مبند
رحیم سینایی 28/8/1387

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

ای زن ای مادر

سُلاله‌ی حیات از بطن تو می‌تراود
وبهشت کمترین هدیه است به پایت
نفس با نام تو عطر آگین می‌شود
وآسمان در وسعتت گُم
نجابت خدایی ترین آیه‌ات
وشرم شقایق جاوید گونه‌هایت
لالائیت آبشار خیالم را مترنم می‌کند
وکلامت گلهای اندیشه ام را بارور
ایمانم در باور تو می‌روید
در آزادگیم آگاهی تو ساریست
اوج تشنگیم را
قطره‌ای از زلال تو کافی
در استقامتت قامت نماز می‌بندم
ودرقنوتم نام تو جاریست
ای زن ، ای مادر
چه گویمت که ترا درخور افتد؟
خاموش می‌شوم زیرا
دریای ژرف احساسم درحسرت مرواریدمی‌گرید
رحیم سینایی آبان 1374

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

با وفا اسیر

نامهربان نکردی
دیگر زما تو یادی
با یک پیام ساده
پا در دلم نهادی
*
گفتی که شعرهایت
مملو شده زاحساس
دردا که جُرم باشد
در سینه قلب حساس
*
در روزگار کینه
ممنوع مهر جویی
باید ره جفا را
چون دیگران بپویی
*
یارب گناه من چیست
من با وفا اسیرم
خواهم که دستهای
پر مهر را بگیرم
*
در سایه سار بیدی
دور از تَف کویرم
خواهم نشان سروی
در باغ دل بگیرم
رحیم سینایی 1/6/1387