چهارشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۹

فمنیست(feminist)

حرفهای تو دُرست

در بیان تو حقیقت جاریست

وچه تصویر کریهی دارد

زن در اندیشه‌ی پژمرده ما

زن مگر کیست ؟

نه او مادر و یا خواهرم است

زن مگر کیست ؟

نه او همسر و یا دخترم است

مادرم زاد مرا

خواهرم مونس من بود در آغاز حیات

همسرم روح وروانم شده است

دخترم میوه‌ی عشق من و اوست

برتری من زکجا ؟یافته ام

چه کسی؟ گفت که زن مرتبه‌اش پایین است

چه کسی ؟مرتبه مرد فراتر بنهاد

وبر او رجحان داد

من نمی دانم

مادرو خواهر من

همسرو دختر من

چه کم از من دارند ؟

وای برما وبدین کبرو غرور

وای برما وبدین فکر پلید

کورباد آن چشمی

که زن و مرد برابر نتواند دیدن

رحیم سینایی 15/8/1388

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

به جغد شب بگو خاموش

شبم از چهره‌ی مهتاب گونت روشن است امشب

دما دم مست می‌گردم که چشمت برمن است امشب

اگر زاهد حرامم کرد خون دختر رز را

زجام کفر می‌نوشم که ایمان رهزن است امشب

نکسیا کوک کن سازت که پرویز ازسفر آمد

که بوس از روی شیرنش زمان چیدن است امشب

چنان چون مار می‌پیچد به رقص خلسه گون ساقی

نگه حیران ، زبان خاموش گویی سوسن است امشب

دلم در خواهشی بی تاب و رویم سرخ از شرمی

لبم را بوسه زد گفتا : شب بوسیدن است امشب

مقدّس ها عتاب آلود از مجلس برون رفتند

که اینجا کفر می‌بارد نه جای ماندن است امشب

صدای تار شهناز است و«سینا» شعر می خواند

به جغد شب بگو خاموش چه جای شیون است امشب

رحیم سینایی 5/5/1389

دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹

هوای کوچه

گفتم:مرا به پنجره ها هم نشان مده

گفتی: چرا ؟

گفتم :هوای کوچه برایم مُضر شده

گفتی :بهار آمده با عطر و بوی خویش

حرفی چنین مزن

ازکی ؟ هوای فصل بهاران مُضر شده

باورنمی‌کنی

اینک نسیم

بوی خوش نو بهار را

در تگنای کوچه وپس کوچه می برد

بنگر که باغ خشک

شولای سبز

برتن عریان نموده است

گفتم :چه ساده ای

چونان گذشته باز

درقید صورتی

یکدم بخود بیا

گفتم هوای کوچه برایم مُضر شده

معنای حرف من

فصل بهارو گردش این روزگار نیست

من چشم راه روح بهارانم ای رفیق

باید بهار در دل هر واژه رو کند

باید که مهر

درشب تیره طلوع کند

باید زبان

درانتخاب واژه نجوید صلاح خویش

باید که فکر

در بیکران عرصه دواند سمند خویش

در این هوا نفسی آرزو کنم

واگو چنین هوا به کجا؟ جستجو کنم

اینک مرا به پنجره ها هم نشان مده

زیرا هوای کوچه برایم مُضر شده

رحیم سینایی 20/4/1389

سه‌شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۹

دختر شعر دختر شادی

درکلام تو بود احساسی

که دل نازک مرا بفشرد

واژه واژه به روی لب بنشست

ومرا تا دیار رویا بُرد

*

دل خود را زدم به دریایی

روحم اّبستن است باران را

حزنی آرام قلب من افسرد

دارم اندوه سو گواران را

*

می‌دهم هدیه دختر اشکم

بررُخ خاک وروی گلزاران

آه ای چشم های ابری من

این کویر است تشنه‌ی باران

*

درکلام تو بود احساسی

دختر شعر دختر شادی

آرزو دارم ای همای قشنگ

تو بخوانی سرود آزادی

*

کاش یک روز در دیار کهن

درمیخانه را تو بگشایی

جاممان پُر کنی زباده‌ی ناب

تو دهی حکم باده پیمایی

*

دانم آن روز روز نوروزیست

گفتمان شعر ناب پیروزیست

باخرد گام می‌زنیم آن روز

مهربانی وعشق مان روزیست

رحیم سینایی 26/4/1389

دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹

من صدایت کردم

من صدایت کردم

درشبی مهتابی

تو به روی چمنی سبز کنار چشمه

تکیه بر بید قشنگ مجنون

دیده بر گنبد دوار بلند

در پی اختر خود می‌گشتی

من صدایت کردم

وتو لبخند زدی

چشم تو جلوه زیبایی داشت

بهرمن لذّت مهتاب دوچندان شده بود

تو مرا سوی خودت می‌خواندی

به تو نزدیک شدم

تا گرفتی دستم

آتشی در تن من افکندی

دست درموی سیاهت کردم

که پریشان زنسیمی شده بود

خیره‌ی برق نگاهت گشتم

وسپس لب گلگون ترا بوسیدم

تن مهتابی تو

عطر شب‌بوی بهاران میداد

من که مست از تو احساس قشنگت بودم

با طپش های دلم باز صدایت کردم

وتو لبخند زدی

رحیم سینایی 23/12/1388

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

همسرم

همسری دارم من

مثل یک چشمه زُلال

مثل یک رود روان

مهربان مثل نسیم

وچنان شبنم پاک

متواضع چون تاک

مثل گنجشک پر از شورسُخن

دوست دارد که بگوید با من

او زمادر آموخت

خوب کرداری را

نیک رفتاری را

همّت ویاری را

گاه ابر خشمی

می‌نشیند به رخ مهسایش

تا زداید ز رُخ آن تیره غبار

می‌رود کنجی دنج

گریه وهق هق واشک

قطره های اشکش

مثل یک دشنه‌ی تیز

می‌نشیند به دلم

دست او می‌گیرم

می‌زدایم اشکش

و به او می‌گویم

با خزان همنفسی کار تو نیست

مثل یک غنچه پر از شور شکفتن می‌باش

تا بهاران بینی

سبزه زاران بینی

چهره اش می‌شکفد

باز می‌گرید او

گریه ای از سر شوق

که فرو می‌چکد از ابر بهار

وه، که اینبار نشسته به دلم

لذت گریه‌ی‌ شوق

ازِسیه چشم نگار

رحیم سینایی 4/6/1387

جمعه، تیر ۲۵، ۱۳۸۹

آهوی من

آهوی من افتاده به دامی که مَپُرسید

بنشسته به لب سوز کلامی که مَپُرسید

بانوی عزیزاست پریچهره زلیخا

دل ازکف اوبرده غلامی که مَپُرسید

درباغ بیاورد خزان روح مکافات

پژمرد گل باغ به شامی که مَپُرسید

بلبل زجفایی که براو رسم خزان کرد

برتُربت گل داد پیامی که مَپُرسید

آن شمع به سوزجگروچشم شَرَربار

میداد برآن کُشته سلامی که مَپُرسید

ایمان من آن روزچنان بید بلرزید

درراه خِرَد زد دوسه گامی که مَپُرسید

ساقی زِ ره لطف به «سینا» کَرَمی کرد

زآن کُهنه سَبو داد دوجامی که مَپُرسید

رحیم سینایی 23/9/1387

چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۹

تحریم شدیم

محرم خانه نگردیده وتحریم شدیم

جمع بودیم ودر دست تو تقسیم شدیم

آنچنان جوروجفا درحق مان فرمودی

به گناهی که نکردیم پُر از بیم شدیم

روح اندیشه‌ی تو در سر ما راه نداشت

امرکردی و به اجبار تو تعلیم شدیم

جرم این است که جور دگری می بینیم

عرصه شد گرچه بسی تنگ نه تسلیم شدیم

مرغ اندیشه‌ی ما از قفس تنگ برست

اینچنین بود که شایسته‌ی تکریم شدیم

ما به آزادی اندیشه‌ی خود می‌بالیم

دست در دست هم وجلوه‌ی تحکیم شدیم

سالها هست که «سینا»زتعصّب عاریست

از جنین* دورشده صاحب تصمیم شدیم

رحیم سینایی 5/4/89

* سختگیری وتعصب خامی است / تا جنینی کار خون آشامی است (مولوی)

شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۹

پیر راست قامت

رنجور کنج زندان در جسم جان ندارد

خاموش مانده آنجا یک همزبان ندارد

بار گران به دوشش ازجور روزگاران

این باشکوه البرز این حد توان ندارد

درخلوتش فسرد و روح طراوتش مُرد

این پیر راست قامت شور جوان ندارد

خشکیده چون صلیبی برگورهای متروک

دردا که برگ زردی سهم از خزان ندارد

گویا خدا هم او را ازیاد خویش بُرده

مأیوس گشته دستی برآسمان ندارد

آگاه گشته دیگر کوچیده از ضلالت

حاصل اگر چنین شد آه وفغان ندارد

ابر امید واری گردید اگر سِتَروَن

زارع زِ مزرع خود امید نان ندارد

گرناخدا ندانست گُم کرد راه مقصود

کشتی نشسته دیگر امن وامان ندارد

« سینا »خموش بنشین چون نای شکوه تاکی

راحت کسی که اینجا رسم ونشان ندارد

رحیم سینایی 4/4/1389

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۹

تو خیال انگیزی

تو خیال انگیزی

وه چه زیبا ودل انگیزی

مثل مهتاب کوير

مثل يک موج ملايم

به رخ آبي آب

لطف شبنم

به لب سوري سرخ

حس بي وزني ابر

توی این گنبد زيباي بلند

حس سر سبزي سرو

در دل برف سفيد

گرمی سایش دست

در زمستانی سرد

جلوه خوشه‌ی پروین

به سیه گیسوی شب

همه جا حس حضورت جاریست

تو خدای دل من گردیدی

در رگم روح تو جاری شده است
رحیم سینایی آذر 1387

پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۹

هنوزم همان گُلی تو

وقتی دیشب، زُل زدم من

توی چشم مهربونت

دوباره پُر شد ستاره

تو سیاه آسمونت

*

زنده شد باز یاد اون شب

که زلبهات لب گرفتم

شده بودم عین آتیش

تو گویی که تب گرفتم

*

تن نرم ونازک تو

توی بازوهام می‌لرزید

تو بودی مثل کبوتر

که زشاهینی می‌ترسید

*

تو چشات ستاره بارید

کَمَکی ترسیده بودی

تو گل بنفشه بودی

با نسیم لرزیده بودی

*

من مست از مَی لبهات

رو چمن دراز کشیدم

تو خودت شاهدی تا صبح

به ناز تو ناز کشیدم

*

حالا دیری از اون دوران

سپری شده عزیزم

هنوزم همان گُلی تو

که به پایت جون می‌ریزم

رحیم سینایی 12/4/1387

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

غزال رسته

زبانه می کشد آه زقلب خسته‌ی من

در آتشی نشسته دل شکسته‌ی من

غمی که مانده در دل دگر دوا ندارد

طبیب دل سفرکردزبخت بسته‌ی من

چه مرهمی تواند شفا دهد عزیزان

به قلب ریش ریش و زهم گسسته‌ی من

بریزد اشک خونین زجور روزگاران

دوچشم بیفروغ به خون نشسته‌ی من

چه میدهی تو پندم که صبر پیشه سازم

از آسمان من رفت مه خجسته‌ی من

دگر امید«سینا» به دیدنش ندارد

چه تیز پا گریزد غزال رسته‌ی من

رحیم سینایی 11 /10/1387 10:45 شب

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

بلبل حزین

با تو احساس دیگری دارم
تشنه کامی که آب نوشیده
یا درختی که با نسیم صبا

سبز رخت شباب پوشیده

*

تو چنان شور زندگی هستی

به من امید ناب می بخشی

همچنان مُشک تازه خوشبویی

به رگ گل گلاب می بخشی

*

کی توانم کنم فراموشت

دررگ وروح جان من هستی

تو چنان نقش خوب شیرینی

که به دیوار یاد بنشستی

*

دل کند آرزو خیال ترا

ای که دور از نگاه من ماندی

کاش این بلبل حزینت را

گل زیبا به خویش می‌خواندی

رحیم سینایی 12/11/1387

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

همنفس ماهتاب

منم که همنفس ماهتاب وآب شدم

زسُکر چشم سیاه تو من خراب شدم

چنان زِهَرم تنت سوختم که چونان گل

زتن رهیدم ودر قامت گلاب شدم

گمان مبر که من این راه ساده پیمودم

هزارکوره مرا سوخت تا که ناب شدم

بهار دلکشم ازباغ رخت خود بربست

ببین که مونس پاییز پُر عذاب شدم

منی که روح طراوت به آب میدادم

کویر گشتم وهمخانه‌ی سراب شدم

گذشت عمر وجوانی به بحر جورو جفا

دُری به سینه نپروردم وحباب شد م

نصیب شبنم «سینا» ست کام تیره‌ی خاک

زعرش آمدم ودر دل تُراب شدم

رحیم سینایی 7/10/1388

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹

غمگینانه

میا دگر به خانه‌ی من

که شد غمین ترانه‌ی من

صدا که می رَسَدت بگوش

زگریه ی شبانه‌ی من

ببین که باد خزان غم

فکنده آشیانه‌ی من

کلاغ بخت سیه نِگر

بخورده آب ودانه‌ی من

دل کویریم از عطش

مکیده آبِ جوانه‌ی من

نهاده بار گران فلک

زجور خود به شانه‌ی من

به هر طرف که تو رو کنی

نهان اثر و نشانه‌ی من

سرودن غزل دلم

شده حیات وبهانه‌ی من

زچشم گَر برود« رحیم »

بما ند این فسانه‌ی من

رحیم سینایی 11/5/1387

دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹

رویای شیرین

ترا می‌جویم ای زیبا ودانم

نمی نوشم زلب هایت شرابی

تودوری ازمن ای دریای روشن

دلم را کرده ام خوش با سرابی

*

کویری پیش رو کرده دهان باز

توانی نیست تا ازآن گریزم

اسیرم کرده در دامی نفس‌گیر

کجا یارا بود با آن ستیزم

*

شدم دلخوش که از یک روزن باز

فروغی از رخ ماهم ببینم

برای دیدنش درنوبتی بعد

درازا مدتی آنجا نشینم

*

نمی بوسم لبش را لیک از دور

مجازی بوسه پرتابد به سویم

اگر محروم آغوش بهارم

فرستد با صبا عطرش به کویم

*

درخت خشک قبلم می‌کند گل

شکوفد غنچه های آرزویش

اگر دیدار او در طالعم نیست

همی دلخوش کنم خود را به بویش

*

تو ای احساس زیبای دل من

امید زندگی ریزی به جانم

عزیزت دارم ای رویای شیرین

تو را در باغ خاطر می‌نشانم

*

اگر روزی سعادت یار گردد

حضوری چشم در چشمت بدوزم

یقین دانم چوپروانه من از شوق

زِ هرم آتش عشقت بسوزم

رحیم سینایی 2/8/1387

جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹

نشانِ غم

رفتم دیار دُور

خواندم سروده‌ام

شخصی سؤال کرد:

غمگین سروده‌ای

هم خانه‌ی غمی ؟

غم را نشان کجاست؟

اشکم نشست به چشم

گفتم: دیارما

این هم نشانیش:

بَحرِخزر به سَر

برسینه بیستون

درتن کویر لوت

برپا خلیج فارس

در قامت سکوت

رحیم سینایی 7/3/1389

دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

آيينه‌ی دل

دلي چو آينه دارم وليك خاموشم

در اين هُجوم تصاوير ها فراموشم

شهيد باد خزانم به باغ بي برگي

بِسان شمع به آتش سحر هَما غوشم

چو باغبان همه گل پَروَرانده ام در باغ

هزار زخم زخار گُلان بود نوشم

كبوتران اُميدم اسير صيّادند

چولاله خون دل از جور دَهر مي‌نوشم

غمين مباش كه فصل بهار در راه است

بنفشه گونه من اكنون سياه مي‌پوشم

سُكوت حال مرا اي رفيق خُرده مگير

خُمَم كه ساكتم ودر درون پُر از جوشم

بيا كه جام غزل واژه واژه شعر من است

خوشم كه باده‌ی ناب از كلام مي‌نوشم

عجب مدار ز«سينا» سُكوت حُزن انگيز

اَنيس سوسن باغم كُنون كه خاموشم

رحیم سینایی بهار 1380

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

احباب



کی از نگاه خویش تو سیرابمان کنی

شبنم صفت به شاخ گُلت آبمان کنی

مانند ماه جلوه کنی درکویرما

مو را به چهره ریخته بی‌تابمان کنی

آن ابر موی از رخ ماهت زنی کنار

بار دگر توغرق به مهتابمان کنی

ترسم که نوش بوسه نگردد نصیب ما

آن نوش دیرداده وسهرابمان کنی

دست نوازشی به سر و رویمان کشی

با قصّه های دلکش خود خوابمان کنی

ما بی خبر زعشق چو مس سرخ رو شدیم

تو سوز عشق داده زر نابمان کنی

ابر بهار بی خبر از این چمن مباش

باران مهر بخش که شادابمان کنی

ای نازنین به دلشده « سینا» نظر نما

تا که درون حلقه‌ی احبابمان کنی

رحیم سینایی 15/1/1389

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

اشک شب

کودکانه هوس دشت دویدن دارم

بر سر بوته‌ی گل شوق پریدن دارم

دوست دارم بدوم بر سر یک تپه‌ی سبز

وبه فرش چمنی میل لمیدن دارم

شاخه‌ی‌ خشک کنم سبز به انفاس بهار

چون صبا معرفت سبز وزیدن دارم

سر به سینه بزنم تا که بگویم هستم

دل پُر مهرم وآهنگ طپیدن (تپیدن) دارم

بحر آزادی من دامن خود را بگشا

رود پویاییم امید رسیدن دارم

گرچه صیاد پروبال مرا بسته ولی

چشم بر آمدن صبح رهیدن دارم

اشک شب هستم وبر روی گلت می‌ریزم ‌

هدف بوسه ز اندام تو چیدن دارم

ماه من کی تو کنی جلوه به شام «سینا»

هوس چهره‌ی زیبای تو دیدن دارم

رحیم سینایی 22/1/1389