11.03.2009

زاینده رود


آن شنیدم که زنده رود عزیز
باردیگر دوباره زنده شدی
اشک شوقت به چهره جاری شد
قلب ایران من بهاری شد
ای به دیوان حافظ آب حیات
رگ جانبخش اصفهان قشنگ
خشک دیدم ترا به موسوم صیف
بغض تلخی گلوی من بفشُرد
دیده گانم زغصه باریدند
اولین بار بود درعمرم
که ترا خُشک وبی رمق دیدم
ای که از تو حیات می‌روید
در صفاهان که قلب ایران است
تا ابد جاودان وجاری باش
آب تو خون به جان ایران است
رحیم سینایی 12/8/1388

امروز رادیو اعلام کرد که زاینده رود دوباره جاری شد.

10.20.2009

ستاره اقبال

امشب کنارمزرعه من هستم وخدا
بنهاده‌ام سر خود را به بالشی
چشمم برآسمان
تیره شبی ست
مهتاب غایب است
وخیل ستارگان
این پهن دشت تیره چراغان نموده‌اند
چشمم به گوشه گوشه این بام می‌دود
درفکر چیستم ؟
دنبال کیستم ؟
شاید ستاره‌ام
کو آن ستاره‌ی اقبال وبخت من
شاید افول کرده که این حال و روزم است
ناآشنا به درد من ورنج وسوزم است
آه ،ای ستاره‌ی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
رحیم سینایی 30/4/1388

10.17.2009

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی
تا درآغوش تو بودن را
روئیدن را
احساس کنم
کاش اینجا بودی
تا که سرگشته نسیم
عطر خوشبوی ترا
هدیه می‌برد
به هر برزن وکوی
کاش اینجا بودی
تا دراین غربت ودرد
تکیه می‌دادم بر شانه‌ی تو
پهن می‌کردم
این سفره‌ی دل
تا هویداشود اسرارنهان
وتو چشم اندازی
ونکو نقش هورایی تو
متجلّی شود از
چشمه جوشان دلم
تا که باور بکنی
قلب من
به تمنّای تو
آهنگ حیات
می‌نوازد شب وروز
رحیم سینایی 18/4/1384

9.05.2009

من ودریا


درغروب تلخی از ایّام عمر خویش
درکنار ساحل سنگی
درهجوم غُصه‌ها در اوج دلتنگی
چشم بر دریای نا آرام
می‌نوازم با سه تار خویش
نغمه‌ای جانسوز
راوی حال فَگار خویش
می‌دود از دوردست امواج خشم آلود
روبه سوی ساحل سنگی
مشت می‌کوبند پی درپی
بر رُخ ساحل ، نمی‌دانم
کز خُروش خشم یا از روی دلتنگی
آسمان سُرخ است ودریا سُرخ
چشمه‌ی خورشید پُر خون است
لشکر شب چیره می‌گردد
زُهره‌اش سرگرم افسون است
همچنان من با سه تارخویش
می‌نوازم نغمه‌ی جانسوز
آه اینک مُرده اینجا روز
گوییا دریا ومن اکنون
هردودردی مشترک داریم
می‌زنم من زخمه برسازم
می‌زند اومُشت برساحل
آه اینجامُرده روز ای دل
رحیم سینایی 16/5/1387

8.30.2009

دختر بهار

مهربان دختر بهاري تو
چون گل سرخ يک اناري تو
در سپهرم چو ماهتابي تو
غزل ناب آفتابي تو
*
مثل آلاله اي پُر از شوري
آه وافسوس که زمن دوري
در تو معنای دیگری دیدم
تو شبیه شعار منصوری
*
دلم آیینه‌ای وشفّاف است
همچو سیمرغ لانه ام قاف است
دلم از سنگ نیست شیشه دلم
گفته هایم ز روی انصاف است
*
دل دریاییم زکینه تهیست
در زُلالی به چشمه می‌ماند
می‌زند سر به سینه ام آرام
واژه واژه زعشق می‌خواند
*
مهربان دختر بهار بیا
با هم از کوچه ها گذر بکنیم
گل وعطر وبنفشه هدیه دهیم
تا دل باغبان سفر بکنیم
*
گوش خود را به جوی بسپاریم
تا بخواند ترانه‌ای از آب
چشم خود را بر آسمان دوزیم
می‌تراود چو دختر مهتاب
*
ای گل سرخ،دلنشین،زیبا
ای که لطف بهار می‌مانی
کاش بر باغ زرد« سینا»هم
جامه ای سبز وتازه پوشانی
رحیم سینایی 29/1/1388

8.22.2009

رسم پاييز

دلم شكسته ونـامت دوباره مي‌خوانم
جَوانه دارم وپس تـا بهار مي‌مانم
شَميم لُطف ترا مي‌كنم طلب زصبا
بود كه برگ اُميدي زشاخه رويانم
درخت عُمر مرا باد نـامرادي كُشت
كُجاست شاخه‌ی سبزي كه سايه افشانم
هواي برگ وبَري نيست رسم پاييز است
ِبمان كه فصل بهارت به سبزه پوشانم
به مردمان زمانم اُميد نتوان داشت
اُميد كودك فرداست نيك مي‌دانم
شراب صافي ساقي نصيب «سينا» نيست
بجاي باده ز خون دلش بِنوشانم
رحیم سینایی بهار 1380

8.21.2009

شبنم احساس

می چکد شبنم احساس قشنگ از قلمم
دل من می‌گوید
می‌شود در دل تلخی عسل ناب چشید
می‌شود زیبا دید
می‌شود زیبا خواند
می‌شود زیبا گفت
شرط آن است که زیبایی را
بنشانیم پس پنجره‌ی دیده‌ی خویش
وبگوییم به زاغ
گرچه رنگ تو سیاه
لیک پَرهای قشنگی داری
وبگوییم به بلبل
که نوایت زیباست
وبگوییم به پروانه نماد ایثار
گرمی عشق زسوز پر توست
وبگوییم به نخل
راست قامت ، رُطبت شیرین است
وبگوییم به سرو
روح آزادگی و آزادی
عمرسبز تو دراز
صبحدم سوی گلستان برویم
شبنم ازچهره‌ی گل با لب خود پاک کنیم
نوش جان جرعه‌ای از خون دل تاک کنیم
در تماشای گل سوری باغ
دست افشان بشویم
در لب چشمه سپاریم تن خویش به آب
وبه مهتاب بگوییم بتاب
بَررُخ زُهره زدور
بوسه‌ی عشق زنیم
شب یلدای دراز
فال حافظ گیریم
گره از گیسوی شب باز کنیم
وببینیم سپیدی سحر
بگشایم درو پنجره را
وبه هر رهگذری
کز سر کوچه‌ی ما می‌گذرد
بفرستیم به لبخند درود
وبگوییم سلام
رحیم سینایی 3/11/1387

8.18.2009

گل سوری (ترانه)

اگه رفتی تو دِلم خسته می‌شه
در شادی روچشام بسته می‌شه
بلبلی دیگه به باغم نمیاد
دیگه گنجشکی سُراغم نمیاد
آتیش تب می‌گیره سینه‌ی تنگ
دیگه فرهادمیمونه ، تیشه وسنگ
دُر نابی تو به دریای دلم
لذّت آبی به صحرای دلم
تو قشنگی مثل زُهره تو سپهر
مثل یک واژه‌ی زیبا توی شعر
تو گل سوری ولطف چمنی
کی تو پیدا می‌کنی مثل منی؟
گل نازی و برام ناز می‌کنی
تو بایک خنده دلم باز می‌کنی
تو برای تشنه خود آب می‌مونی
راز زیبایی مهتاب می‌مونی
کاشکی پروانه‌ی شمعت می‌شدم
با « سینا» کشته‌ی جمعت می‌شدم
رحیم سینایی مهرماه 1387

8.14.2009

گل شاداب


بیا که ای گل شاداب با تو باشم من
چو شبنم شب مهتاب با تو باشم من
دعا کنم که سپیده طلوع ننماید
تمام عمر در این خواب با تو باشم من
هزار زخم به دل دارم از جفای کسان
کنون که دل شده بی تاب با تو باشم من
تو شمع روشن عشقی به جمع دل شدگان
درون حلقه‌ی احباب با تو باشم من
درون سینه‌ی «سینا» تو چشمه‌ی عشقی
حدیث لطف خوش آب با تو باشم من
رحیم سینایی 28/4/1386

8.06.2009

صبح ها

من به آواز چکاوک
رُخ خود می شویم
وسپس
می فشارم لب را
بر لب شبنم پاک
که نشسته ست به روی گل سرخ
تا طراوت را
زیبایی را
من از این جام قشنگ
نوش جانم سازم
پس از آن
ازکتاب حافظ
غزلی میخوانم
تا به نور عرفان
تیره‌گی را زدلم بزدایم
تا بیاموزم
مهر ورزی را
عاشقانه زی را
غزل دلکشی از شیخ اجل
زیر لب می خوانم
ودر این اثنی
نغمه‌ی تار جلیل شهناز
وصدای ملکوتی بنان
کرده پُر حجم فضای خانه
روشنک
می کند دکلمه شعری زیبا
وه چه آغاز قشنگی دارد
روزهای عمرم

رحیم سینایی 17/7/1387

7.28.2009

گُل ناز

گُل زیبای ناز می‌مانی
غزلی پُرزِ راز می‌مانی
تو پُر از موج وچینی وشکنی
تُند رود هراز می‌مانی
تونباشی نوا ندارد چنگ
همه نُتهای ساز می‌مانی
همه دارند آرزوی ترا
مثل عمر دراز می‌مانی
هرکس از تو روایتی دارد
چون قنوت نماز می‌مانی
مثل دیوان حافظی تو لطیف
کی شوی بسته باز می‌مانی
آن سه بیتی زِ سعدی شیراز
تا ابد درفراز می‌مانی
من زمینی تو آسمان جاهی
تیز پَر شاهباز می‌مانی
نفسم درهوای تو گرم است
بهر« سینا» نیاز می مانی
رحیم سینایی 31/4/1388 5صبح

5.26.2009

دریای آرام

چقدر آرام !

چقدرآرام !!

چه وحشتناک آرام است آب امروز !!!

نه زیبنده ست آرامش برای آب

خروشی نیست

جوشی نیست

در این پهن دشت آبی آرام

خداوندا نه این دریاست ؟

در یغا همچو مرداب است .

که این سان بی‌رمق

افسرده در خواب است .

رحیم سینایی 1/8/1367

5.24.2009

شهباز


ازچه در قلبم نشانی مهر خود

بعد ازآن از دوریت می‌سوزیم

تو مگر رزّاق قلبم نیستی

داغ هجرانت نمایی روزیم

*

یاد زیبایت درون خاطر است

می‌زند عشقت به سینه چنگها

می‌رسی از ره سوار آرزو

لحظه ام پُر می‌کنی از رنگها

*

کاش من را همسفر با خود کنی

ای فروغ روشن شب های من

تک سوار پُر غرور کوی عشق

دلنشین سرو سهی بالای من

*

کاش می‌روئیدی ای زیبا گلم

تو زخاک آرزوهای دراز

تا مریدت گردم ای الله عشق

پیش پایت خاک گردم در نماز

*

از شراب عشق او بی‌خود شدم

ساقیا از من پیاله باز گیر

خواست «سینا » گر ببیند یار را

گو پرّ پرواز چون شهباز گیر

رحیم سینایی 3/8/1387



4.21.2009

خُفّاش *

هوا گرفته
زمین سرد
آسمان ابریست
تمام مردم این شهر
با نقاب شدند
نمی شود به کسی اعتماد دیگر کرد
همه دورنگ ودو رو
حیله باز ومکارند
دگر نشان تعامل زبین‌شان رفته است
شعورشان خفه در فکر های مستحجن
وذهنشان همه مسموم باوری کهنه ست
اگر به مهر تو با کس دم از سخن بزنی
ترا به جرم هزاران گناه ناکرده
به چوب نفرت وتکفیر می‌نوازندت
امان نمی‌دهند نمایی بیان خویش تمام
چرا که حکم تو از پیش می‌شود تعیین
ولی چه باک زآهن که کوره‌ها دیده ست
وضربه از دهن پُتک بی‌امان چیدست
مرا چه باک اگر احمقان نفهمندم
مرا چه درد اگر دیوها ببندندم
کلام من همه از باوری خرد خیز است
از آن به قلب پلیدان چو خنجری تیز است
پیام دهید به خفّاش نور می‌تابد
برو به دخمه که خورشید ما نمی‌خوابد
رحیم سینایی 5/7/1378
خُفّاش نماد کسی است که روشنی را تاب ندارد وبا افکار تاریک خویش میمیرد بی آنکه درکی از نور داشته باشد

4.19.2009

شراب باقی

یک جرعه از آن شراب باقی
در ساغر ما بریز ساقی
بر مرکب عشق او سوارم
مانند رسول بر بُراقی
فرخنده تر از تولّد او
هرگز نفتاده اتّفاقی
زیباتر ار آن کمان اَبرو
اَُستاد به پا نکرده طاقی
تاپرده بگیرد از رخ خویش
با فرّ وشکوه وطمطراقی
گر جلوه کند جمال رویش
نی فتنه بماند ونفاقی
خواهم که شوم مُرید کویش
افکار بلندو راه شاقی
«سینا» به امید روی جانان
پُر گشته دلش زاشتیاقی
رحیم سینایی 27/9/1373