۳.۲۸.۱۳۹۷

صیّاد آشنا

در آیه های عشق تو تفسیر می‌شوم
دور از نگاه ناز تو دلگیر می‌شوم
با من بمان که تسلا دَهی مرا
بی تو من از تمام جهان سیر می‌شوم
با بودنت شهامت من می‌شود زیاد
در رزمگاه حادثه ها شیر می‌شوم
وقتی تویی ز خامه‌ی من شعر می‌چکد
من با بیان شعر تو تکثیر می‌شوم
صیّاد آشنا که به دامم کشیده‌ای
شادم که در کمند تو  نخجیر می‌شوم
دوری مکن که باغ دلم را خزان کنی
دانی که در نبود تو من پیر می‌شوم
«سینا» اگر که یار زما دل برید و رفت
تسلیم چرخ و بازی تقدیر می‌شوم
رحیم سینایی 10 اردیبهشت 1397

۳.۱۴.۱۳۹۷

زیبا و ناز

زیبا و ناز در دل دریا نشسته‌ای
چون باده‌ای به ساغرمینا نشسته‌ای
ای دختر بهار که دل برده‌ای زِ ما
لاله صفت به دامن صحرا نشسته‌ای
تصویر دلنشین تو چون نقش خاطر است
پیوسته در میانه‌ی رؤیا نشسته‌ای
یلدای موی ریخته برگِرد روی ماه
با شام موی و روی فریبا نشسته‌ای
امواج خواهش است زِچشمان تو روان
کین گونه درمیانه‌ی دلها نشسته‌ای
چشمم چو دید روی تو از قبله رو گرفت
شد بت پرست چونکه تو زیبا نشسته‌ای
گوشم دگر به طعن حسودان نمی‌دهم
زیرا خوشم که در بَر «سینا» نشسته‌ای
رحیم سینایی 14 خرداد 1397

۳.۱۰.۱۳۹۷

دلبر ماه وش

دلبر ماه وَشـم گاه وفا نیز کند
زخم بر دل زده را گاه دوا نیز کند
اوکه از کِبر به ما چشم عنایت ننمود
گاهی از لعل لبش بوسه عطا نیز کند
همچو صیاد هزاران به کمندش دارد
زان همه خیل گرفتار رها نیز کند
گر تمنای رخش کرد دلم عیب مکن
عابد شهر همین گونه خطا نیز کند
گرچه طاووس به زیبایی خود می‌نازد
چشم بر زشتی و بد شکلی پا نیز کند
گفت آن ماه گهی نام تو را می‌آرد
گفتم آن شوخ مرا گاه صدا نیز کند
گفت «سینا» تو به دولت نرسی جهد مکن
گفتم این جهد مرا اهل غنا نیز کند
رحیم سینایی 6 خرداد 1397

۳.۰۶.۱۳۹۷

جایگاه بلند تو

درون سینه‌ی من دیشب , امید روی تو دیدن بود
امید بوسه‌ی شوق انگیز , ز گونه های تو چیدن بود
نبود بخت مرا یاور , نیامدی تو به دیدارم
به جایگاه بلند تو , مرا نه دست رسیدن بود
چگونه چشم بپوشم من , ز رویت ای گل زیبا رو
هزار چشم طمع دیدم , که در هوای تو دیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی , برای من وتو جاری شد
که عاشقیم و جدا از هم , و حکم ما نرسیدن بود
غزال چابک مشکین چشم , فتاده پای به بند اینجا
امید در دل و پا در بند , تلاش او به رهیدن بود
به باغ آمدم و دیدم , درخت جامه‌ی نو دارد
بنفشه سر زده از خاک و , به سبزه میل لمیدن بود
صدا زدم ای ساقی , بریز باده به جام من
نریخت باده خمارم کرد , بهانه‌اش نشنیدن بود
غروب آمده‌ام ساحل , افق شده خونین رنگ
پرید رنگ افق , مهتاب , در آستان دمیدن بود
برفت عمر گران «سینا» , نداد دور زمان کامم
نشست جغد به بام ما , در او نه عزم پریدن بود .
رحیم سینایی 19 اردیبهشت 1397

۳.۰۲.۱۳۹۷

سفر رویایی

تو همان حس لطیفی که دلم میخواهد
 توی یک جنگل دور
برلب برکه‌ی آرام , شبی
تنگ آغوش بگیرم بدنت
و ببوسم همه اندام ترا
مثل شبنم که سحرگاه ببوسد گل سرخ
وتو گویی که ببوس
وتوگویی که ببوی
وتو گویی که بنوش
وتو گویی که بکوش
که سزاوار  توام
ومن مست زشوق
غرق گرداب خوشایند چنین احساسی
بارها
تا دل انگیز ترین لحظه شوم همسفرت
چون‌که تو
شعله‌ی آتش اشعار لطیفم شده‌ای.
رحیم سینایی 21 مرداد 1396